پدرم حرف سفر می زند ای وای دلم
حرف از داغ پسر می زند ای وای دلم
یک نفر آمده در می زند ای وای دلم... خوب گوش بده... یک جوانی آمده در می زنه...
این جوان کیست که از دیدن رویش در دل
غصه داخل شده و خنده زلب شد زائل
نمیدونی بابام مریضِِ، تو بستر افتاده، اجازه نمیده کسی بیاد عیادتش
رفت دوباره در زد، برا بار دوم بی بی همون جواب رو بهش دادن
بار سوم که در زد،پیغبر فرمود: دخترم،کیه داره در میزنه؟ گفت:بابا نمیدونم، یه مرد عربیِ،میخواد شما رو ببینه
تا این حرف رو زد، پیغمبر صدا زد: دخترم بخدا، برادرم عزرائیلِ
پیغمبر میخواد به فاطمه اش بگه: ببین،عزرائیلم میخواد بیاد داخل باید از تو اجازه بگیره
اما من یه عده رو سراغ دارم اجازه که نگرفتن که هیچ تازه هیزم آوردن، اول در خونه رو آتیش زدن، هی داد میزدن میگفتن:علی بیا بیرون😭😭😭😭
امشب از یک طرف باید برا امام حسن گریه کنیم، اما بیشترش رو باید برا غربت علی گریه کرد، از امشب به بعد دیگه امیرالمؤمنین تنها میشه، از امشب به بعد دیگه کسی جواب سلامش رو هم نمیده،همه منتظر بودن پیغمبر بره،تلافی کنند😭