سلام
روزتون پر از یاد خدا
شهید سی و هشتم:
#شهید_محمدمهدی_خادمالشریعه
یکی از دوستان شهید تعریف میکند:
قرار شناسایی بود. شهید به دنبال من آمد و گفت: با میرزایی باید برای شناسایی به داخل خاک عراق برویم.
در حین عکسبرداری و عملیات شناسایی، محمدمهدی مرا صدا زد، به طرفش رفتم. گفت: «مگر صدای اذان را نمیشنوی؟» گفتم: «خیر.» گفت: «چرا، صدای اذان به گوش میرسد.» من از روشنایی هوا فهمیدم که وقت نماز است، ولی او صدای اذان را از درون خود میشنید.
در همان حال که آب نداشتیم، آب رادیات ماشین را کمی خالی کردیم و سه نفری با آبی حدود دو لیوان وضو گرفتیم.
بعد از اتمام وضو نماز را در آن منطقه پر خطر به جماعت برپا کردیم.
پدر شهید می گوید: «یک هفته قبل از شهادت به مشهد آمد. گویی از شهادت قریب الوقوعش خبر داشت. تمام وسایل اتاقش را با یادداشت مشخص کرده بود. آنچه متعلق به سپاه بود با برچسب مشخص کرده بود که ما آنها را به سپاه برگردانیم.
موتوری خریده بود که به دلیل مسائل سال ۱۳۶۰ و ترورهایی که در آن زمان انجام میشد، از آن استفاده نمیکرد. وصیت کرد موتورش را بعد از شهادتش به جبهه اهدا کنند. بعدها فهمیدیم از آن موتور در جبهه برای حمل مجروح استفاده میکردهاند.
در روز عید مبعث، یعنی روز شهادتش، برای نماز جماعت صبح حاضر نشد و خود به تنهایی در محلی دور نماز خواند. صبحانه نیز با بقیه نخورد و گفت: میخواهم صبحانه را از دست پیامبر(ص) در بهشت دریافت کنم. یک سیب به وی تعارف کردند، نخورد و گفت: «می خواهم در بهشت تناول کنم.»
#اربعین
🌧 @baran_bash