☫ برات بگم؟ ☫ | 🇮🇷
بیاید بگید ببینم کیا دیدن؟ @Talktooo
بچه ها منتظر موندم اعلام کنید تا بحثو شروع کنم🥲
ولی خب چون تعداد خییلییی کم بود کنسله
نیمه های شب
بهونه خوبی برای یادآوری خاطراته...
بزارید براتون بگم؛
از ناگفته های خودم که اولین بار قراره به همه بگم!
هر آدمی با یه رسالتی خلق میشه
این بزرگترین عقیده زندگی منه...
خیلی گشتم تا رسالتمو پیدا کنم
هیچی بهتر از معلمی تو خودم ندیدم...
برای رسیدن بهش دست و پا شیکوندم!
تمام تلاشمو گذاشتم وسط
بالاخره شد!!!
بالاخره این رویا محقق شد
ولی... هیچ چیز اون طوری که میخواستم نشد هیچ چیز...
اواخر مهرماه امسال بود که به اجبار بخاطر کمبود نیروی آ.پ وارد مدرسه شدم.
هنوز کاملا آماده نبودم
هنوز برنامه های شغلی که چیده بودم پیش نرفته بود
هنوز خیلی زود بود...
باور و پذیرش این اجبار به قیمت سوختنم تموم شد!
من امسال با مغز استخون فهمیدم معنی این بیتو:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها/
که عشق آساننمود اول ولی افتاد مشکل ها
حافظ
همیشه آرزو داشتم روز اول کاریم با محبوب ترین رنگم،صورتی برم سرکار!
تا جلوی همه ی دانش آموزام فریاد بزنم:
من اومدم تا به دنیای سیاه و تاریکتون رنگ روشنایی بپاشم!
بیاید بغلم!
روش کاری من به عنوان یه نومعلم خیلی متفاوت بود با چیزی که ازم انتظار می رفت!
من یه کلاس خوبو یه کلاس ساکت نمی دیدم❌
عمیقا عاشق چالش و سوال و بحث تو کلاس بودم
که این کار صدای همکارامو دراورده بود...
سال اول کاری من بود و سال آخر کاری بقیه همکارا!
زنگ تفریح که می خورد توی دفتر با کلی آدم پیر که دنبال بخشنامه بازنشستگی ان و همه از درد کمر و زانو و... می نالن مواجه بودم!
واقعا داشتم افسرده می شدم...
اما همه ی اینا یه طرف...
بزارید بهتون بگم یه معلم ، دقیقا مثل یک انسان(!) مثل خودتون ممکنه چقدر چالش توی زندگیش تجربه کنه...
و مجبوره جوری وانمود کنه که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده!
با شروع این اتفاق تلخ و اجبار به مدرسه رفتن
دونه دونه اتفاقای وحشتاک زندگیم رقم خوردن!
با اختلاف خیلیییی شدید امسال بدترین سال عمرم بود!
سالی که از یه شکست عشقی شروع شد
با ازدنیا رفتن خواهرزاده کوچولوم قبل به دنیا اومدنش اوج گرفت
و اتفاقای غیرمنتظره بد میونشو پر کردن...
اونجا فهمیدم دقیقا هیچ چیز تاکید میکنم هییییچ چیز دست من نیست!
من روز اول کاریم بخاطر بی انگیزگی از زندگیم سرتاپا مشکی رفتم مدرسه!
هر روز صبح با گریه بیدار میشدم و تا خود دم در مدرسه غصه میخوردم...
بغضمو قورت میدادم و با لبخند مصنوعی میرفتم سر کلاس.
حالا باید تواین حالم ناز ۱۸۰ تا دانش آموزی که نشستن پشت نیمکت و منتظر یه گاف از منِ خسته ن تا بتونن تا آخر سال خوشمزه بازیاشونو تامین کنن رو هم می کشیدم!
من با کسایی رو به رو شدم که حتی نیروی انتظامی و قوه قضاییه نتونست حریفشون شه
ولی همه از من انتظار دارن بتونم به راه راست هدایتشون کنم!
من، یه نومعلم دهه هشتادی ام که دهه هشتادیای کوچیک تراز خودش خییلییی با نسل خودش فرق دارن!
جوری که انگار تو ۲ دنیای مختلفیم...
نو معلمی که رویای تحول خواهیش کابوسش شده ، نا امیدی وجودشو احاطه کرده
روش کاری متفاوتش صدای نسل قبلی رو دراورده...
حتی کادر مدرسه به خودشون اجازه میدادن بهم توهین کنن فقط چون سنم ازشون کمتر بود
چون اهل رانت بازی و پاچه خواری نبودم برام زدن و به شدت حق و حقوقمو پایمال کردن اونم تو اولین سال کاریم
چون کرامت و شخصیت دانش آموزام برام مهم بود هیچوقت سرشون داد نزدم و باهاشون مدارا داشتم
ولی ترک عادت برای بعضیاشون موجب مرض بود و همیشه ازم انتقاد میکردن :چرا مثل معلمای دیگه با ما رفتار نمیکنی؟
لحظه ای که یکی از دانش آموزام سرم داد کشید یادم نمیره...
به سخت ترین حالت ممکن خودمو کنترل کردم با این که قلبم هزار تیکه شده بود...
کاش میتونستم اینو فریاد بزنم که:
معلما هم انسان اند!
ولی فایده نداشت چون کسی نمیشنید!
هر شنبه آرزو میکردم پنجشنبه جمعه شه!
وقتی هم آخر هفته میومد یه راست میرفتم گلزار شهدا تا بالاخره یکی شون نجاتم بده!
از حق نگذریم شهدا خیلی معرفت داشتن...
واقعا کنارم بودن...
ولی انگار یه جاهایی از دست اونام کاری برنمیومد
یا حداقل من اینجوری حس می کردم...
یه روز تو مدرسه که حالم خیلی بد بود و فرصت داده بودم بچه ها درس بخونن تا ازشون بپرسم،
یهو یکی از دانش آموزام بی مقدمه اومد کنارم و گفت:
خانوم شما بهترین معلمی بودید که تو این ۱۰ سال داشتم! میشه لطفا بغلتون کنم؟
برام مهم نیست اون دختر دروغ گفت یا راست!
ولی واقعا حس خوبی بهم داد!
منی که اون روزا (به طور کاملا غیرجدی) به خودکشی فکر میکردم فقط دنبال یه بهونه کوچیک بودم برای امیدواری!
یه بهونه کوچیک حتی به قیمت افتادن پر یه پرنده جلوی پام!
یا شنیدن صدای یه بچه گربه ی تازه به دنیا اومده!
خلاصه کلام اینکه
دوستان حرف زدن با عمل خیلییی فرق داره!
رویا بافی با انجام و تحقق اون رویا، فاصله رویایی داره!
و درنهایت👇🏻
تدبیر کننده و مربی اصلی کل امور عالم خداست!
و مقابل اون ما هرکاری کنیم نمیتونیم کاریش کنیم!
هدایت شده از دو کَلــــوم حَـــرفــ 🗣🇮🇷
البته این روز رو به صورت خیییللیییی ویژه به
جذاب ترین
باحال ترین
پایه ترین
خوشگل ترین
جوون ترین
کاربلدترین
دلسوز ترین
بااستعداد ترین
دوست داشتنی ترین
گوگولی ترین
دغدغه مند ترین
صورتی ترین
و کلی ترین های زیباااا و خوب دنیا 😂
تبریک میگم ❤️🫂😍
خانم پاشاااااییی درجه یک و کار درست ، روزت مبارررک باشه❤️❤️🫂
بهترینا برات اتفاق بیوفتن توی این مسیر و کیف کنی کنار بچه ها همونطور که اونا کنارت مطمئنن کیف میکنن😌😍❤️👏
من شاهد دغدغه مندی و دلسوزی های قشنگت بودم و هستم ، قطعا لایق بهترین جایگاهی ❤️🔥
رفیق کار درست و درجه یکم ، روزت مباررررررک 💖🥰
من واقعا از صمیم قلبم از تک تک کسایی که بهم تبریک گفتن مخصوصا وفادار ترین رفیقم خالصانه تشکر میکنم❤️
راستش اون روزای اول سال که به شدت داغون بودم تنها امیدم برای ادامه مسیر شغلی امسالم روز معلم بود!
چون میدونستم تنها روزیه که بالاخره یه چند نفری میان و ازم قدردانی میکنن
ولی جالبه بگم هنوزم که هنوزه تو مدرسمون هیچ خبری نیست و مدیر و کادر مدرسه هنوز یه تبریک ساده م نگفتن!
و من یادگرفتم:
کار اگه خالصانه باشه تشکر لازم نداره!
پس باید توقعات بی جارو از بین برد:)
سرتونو دردنیارم❤️
نمیخواستم با حرفام خدایی نکرده بگم چقدر من کار مهمی انجام میدم و خدمت بی منت دارم و... !
حالم از ریاکاریای خودم به هم میخوره
ولی به قول یه دوستی:
از بس ما روایت نکردیم دیگران به اشتباه روایت کردن و این شد نتیجه ش تو جامعه!
پس همه این سختیارو گفتم که
اولا= تصورات متوهم یه عده از شغل معلمی رو بشکنم که فکر میکنن معلما کار بخور و بخواب دارن و تو تعطیلات پول میگیرن!
دوما=به اونایی که میخوان معلم شن بگم این راه سختی زیاد داره
اگه هدفتون قوی نباشه رنگ عوض میکنید
منی که سفت و سخت و جدی هدفم قوی بود به طور جدی به استعفا فکر میکردم!(و می کنم)