رنجیده بودم دیگر دلم نمیخواست حرف بزنم؛
پرندهای که در درونم آواز میخواند پر زد و رفت!
غمی نیست، پاییز است؛
جای برگ افتاده را برگ میگیرد،
جای فصل زرد را فصل سبز،
تنها میماند درخت و قصهی آمدن و رفتن ها!
تو پاییزیترین بادی و طوفانیترین طوفان،
منم آن برگ آواره،که میرقصم به هر سازت!