تو پاییزیترین بادی و طوفانیترین طوفان،
منم آن برگ آواره،که میرقصم به هر سازت!
او رفته بود و من به این باور رسیده بودم،
که قوانینِ این کشور
به هیچ دردی نمی خورند
وقتی مهمان می تواند وقتِ رفتن،
خانه را نیز با خودش ببرد!