میدونید داستان ستارهها از کجا شروع شد؟
از آنجا که نسل آدمها آرزوهایشان را در جیرجیر شب، به آسمان سنجاق میکردند...
او حالا برایش شبیه ستارهای شده بود که میدانست وجود دارد اما نمیتوانست لمسش کند، در آغوشش بگیرد و صدایش را بشنود.
ظاهراً ساکت نشستهام روی صندلی، کتاب میخوانم و چای مینوشم؛
اما از درون جنگ جهانیِ اولم؛
با همان آشوب و مرگ و ویرانیها.