نمیدانم چطور باید توصیفشان کنم....
چشمهایت؛
نه فقط یک رنگِ مشخص دارند، بلکه طیفی از احساسات را در خود جای دادهاند.
گاهی با برقِ شیطنتآمیزی میدرخشند که دلم میخواهد بدانم چه نقشهای در سر داری!
گاهی آرام و عمیق میشوند، انگار تمامِ رازهایِ جهان را در خودشان دارند و مرا به تأمل وامیدارند.
و گاهی...
گاهی آنقدر غمگین میشوند که دلم میخواهد تمامِ غصههایت را از چشمانت بگیرم و در آغوشم، آرامت کنم.
آن نگاهِ نافذ، انگار مستقیم به عمقِ وجودم نفوذ میکند و مرا لمس میکند.
حتی وقتی صحبت نمیکنی، چشمهایت هزاران حرف برایم دارند و من، تشنهی شنیدنِ تمامِ ناگفتههایت هستم...
"ما به دنیا آمدیم تا بجنگیم؛ نه با تفنگ و نیزه، که با عشق و اراده، برای سهمِ کوچکِ خوشبختیِ کنارِ هم.
دیدنِ تو،
حسِ بازگشت به خانه بود؛
خانهای که هرگز ندیده بودم،
اما تمامِ وجودم، آنجا را میشناخت.
این، عشق نبود؛
این، هویتِ گمشدهیِ من بود که در تو یافته بودم...
ولی..
هر چقدر یه نفرو بیشتر دوست
داشته باشی، بیشتر ازش ناراحت
میشی، بیشتر حسودی میکنی،
بیشتر روش حساس میشی، همش
دلت براش تنگ میشه، همش بهش
گیر میدی،همش دلت میخواد
کنارش بچه باشی،
یه روز ازت خبر نگیره سریع
ناراحت میشی..
و دلیل همه اینا دوست داشتنِ...
و اما عزیزِ قلبِ من...
میدانم که سختیِ این روزها، کولهباری سنگین بر دوشت نهاده..
اما قلبِ من هم از دوریِ تو، لحظهای آرام نمیگیرد.
بدان که هر نفسِ خستهات را، با تمامِ وجود حس میکنم و در این جادهیِ دشوار، تنها امیدم، تاب آوردنِ توست.
خسته نباشی قلبِ من..
تمامِ عشق و دعایِ من؛بدرقهیِ راهِ توست.
در این جهانِ پر از رفتن، تنها خواستهیِ من،
ماندنِ توست...
فقط بودنِ تو در کنارِ من...!