دیدنِ تو،
حسِ بازگشت به خانه بود؛
خانهای که هرگز ندیده بودم،
اما تمامِ وجودم، آنجا را میشناخت.
این، عشق نبود؛
این، هویتِ گمشدهیِ من بود که در تو یافته بودم...
ولی..
هر چقدر یه نفرو بیشتر دوست
داشته باشی، بیشتر ازش ناراحت
میشی، بیشتر حسودی میکنی،
بیشتر روش حساس میشی، همش
دلت براش تنگ میشه، همش بهش
گیر میدی،همش دلت میخواد
کنارش بچه باشی،
یه روز ازت خبر نگیره سریع
ناراحت میشی..
و دلیل همه اینا دوست داشتنِ...
و اما عزیزِ قلبِ من...
میدانم که سختیِ این روزها، کولهباری سنگین بر دوشت نهاده..
اما قلبِ من هم از دوریِ تو، لحظهای آرام نمیگیرد.
بدان که هر نفسِ خستهات را، با تمامِ وجود حس میکنم و در این جادهیِ دشوار، تنها امیدم، تاب آوردنِ توست.
خسته نباشی قلبِ من..
تمامِ عشق و دعایِ من؛بدرقهیِ راهِ توست.
در این جهانِ پر از رفتن، تنها خواستهیِ من،
ماندنِ توست...
فقط بودنِ تو در کنارِ من...!
باور کن، حتی وقتی زخمی و پریشان بودی، باز هم همان زیباییِ ماه را داشتی؛ گویی رنجها، فقط لایههایی بودند که به عمقِ وجودِ ماهیتِ زیبایت اضافه میکردند..
خیلی سخته وقتی که باید واسه چیزی که واقعا برات مهمه ، تظاهر کنی بیاهمیته ...