هدایت شده از کافه نادری.
نوشته بود؛
آدمیزاد تاب نمیآورد ..
بالاخره باید یک جایی را داشته باشد تا به آن پناه ببرد!
شهری، دیاری، خانهای، سایهای، تنی، وطنی، بغلی
بغلی
بغلی
"وقتی به تو فکر میکنم، حس میکنم بخشی از وجودم، همیشه در کنارِ تو بوده و خواهد بود. حتی اگر هزاران سال و هزاران فاصله، ما را از هم جدا کند. این، فراتر از عشق است؛ این، پیوندِ ابدیِ دو روح است..
رابطهیِ ما، شبیه به افسانهها بود؛
سرشار از فراز و نشیب،
مبارزاتِ درونی و بیرونی،
اما همهچیز، در نهایت،
به این سمت سوق داده میشد
که ما،برایِ هم، خلق شدهایم.
این، عشق بود..
این، تقدیر بود..
"تمامِ عمرم،
همین را خواسته ام..
که دستت در دستم باشد و
حضورت، پناهِ جانم. همین..