.پرسیدند:
آیا او را تا حد مرگ دوست داری!؟
گفتم: بالای قبرم از او صحبت کنید و ببینید چطور مرا زنده میکند.
بَــرقِنگــاه.
_
نفس بلند و عمیقی میکشم و بهسمتش میروم. دقیقاً شش قدم آنطرفتر میایستم. چشمانش با همان گرمای همیشگی مرا نگاه میکنند. اکسیژنِ سیاری ندارم، سخت نفس نمیکشم، کانولای بینی ندارم. من کاملا یک استلای دیگر شدهام. بهجز در یک مورد. به او لبخند میزنم. یک قدم دیگر میدزدم.
الان فقط پنج قدم فاصله داریم ..
#یه_تیکه_کتاب
#پنج_قدم_فاصله
کاش میشـد
فکرم را برایـت بفرستم،
که یک روزِ تمـام
پر از "تـو" بوده است ..
#همانقدر_که_نمیدانی
#آلبر_کامو
هدایت شده از -اَنتَقلبی از زاویۀ دیگر .
بیزارم ...!
بیزارم از روزهای تکراری
بیزارم از لیستِ آهنگهای تکراری
بیزارم از خودم ؛ مردم و همه و همه
بیزارم از جنگیدنها و نرسیدنها
بیزارم از تلاشهای بیوقفه ولی بیهوده
بیزارم از بلاتکلیفی و دست روی دست گذاشتن
بیزارم از دستِ این مردمِ زنده کُش مرده پرست
بیزارم از این خونه ؛ از این شهر ؛ از این جهان
بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد
بیزارم از حالی که بی تو، مرگی مکررست .
نه بیمارم نه خوشحالم
نه از حالم خبر دارم ...
گهی از جان گهی از دل
گهی از هر دو بیزارم.
گهی شاد و غزل خوانم؛
گهی از درد بیتابم...
چه غوغاییست در این عالم که من
حیران حیرانم...!