بَــرقِنگــاه.
-
از این تنهایی بیزارم
از این با هم نبودنها
از این غربت
از این حسرت
از این بیهوده بودنها
از این بلا تکلیفی!
شبها تا صبح بیدارم
چقدر میباید اندوه داشت
چقدر میباید دلگیر بود…
من از دلتنگی بیزارم
امشب بر شانههای دلم
کوله باری سنگینی میکند
کوله باری پر از دلتنگی
دلم میشکند زیر بار این همه دلتنگی
با پرهای شکسته باز سوی آسمانها میرود
میرود سوی ناشناختنیها
شاید این بار در آن اوج
بهمعبودش رسد..
هدایت شده از چـــٰاوان .
غصهی دلتنگی ات خواب شب ما را گرفت
می روم امشب بخوابم، شاید آنجا دیدمت!
با این همه سختی و فاصله و این دیوارِ بینمون...
فقط همو دوست داریم و معلوم نیست به هم میرسیم
یا نه..
[گاه گاهی بی تو شعر خوانم در این ویرانه ها
گاه گاهی اشک می ریزم بر این آواره ها
همچنان صبر می کنم یعقوب یادم داده است
صبر کردم صبر کردم بی تو در این خانه ها
مثل یعقوب می شود این چشم های روشنم
بس که من گریانم شدم براین همه بی راهه ها