8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران محجبه رو تو آذربایجان به مدرسه راه نمیدین⁉️ دم خروس زد بیرون!
مگه نمی گفتین همه جای دنیا دین از سیاست جداست؟! چی شد پس؟ چرا سیاست پاشو کرد تو کفش دین؟
پس دین اونقدر باید قدرت حاکمیتی داشته باشه که اجازه تعرض سیاست ضد دین رو نده، حاکمیت دینی باید قدرت داشته باشه که مومنین آزادی داشته باشند.
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر میخوای بدونی جنگ شناختی چیه این سه دقیقه را ببین
عنوان: سایهی تحقیر (جدال میان انسان و ابلیس)
شخصیتها:
* ابلیس: مغرور، مکار، با لحنی بهشدت تحقیرآمیز و گزنده؛ کسی که به ضعفهای انسان پوزخند میزند و او را موجودی دستپاچه و اسیرِ توهمِ بزرگیاش میپندارد.
* انسان: آگاه، بیدار شده از خوابِ غفلت، با قلبی مالامال از غیرتِ فطری در برابر توهینها و نقشههای پلیدِ شیطان.
*(صحنه در فضایی نیمهتاریک و خفقانآور میگذرد. «ابلیس» با قدمهایی آهسته، نگاهی از بالا به پایین و پوزخندی بر لب، دورِ «انسان» میچرخد. انسان نشسته، دستهایش را مشت کرده و با خشم به او نگاه میکند.)*
ابلیس *(با لحنی سرشار از تحقیر، طعنه و پوزخند)*:
نگاهش کنید! خاکِ مدعی! تو واقعاً فکر کردی چه کسی هستی؟ ای موجودِ ضعیفِ دستوپاچلفتی که با اولین نسیمِ شهوت و یک تصویرِ ساده در ذهنت، مثل موم در دستِ منی! چقدر خندهدار است که اینقدر به خودت میبالی و از «حقیقتِ ملکوتی» و قداست دم میزنی! تو حتی نمیتوانی جلوی هجومِ سادهترین تخیلاتت را بگیری، آنوقت برای من از اصالت حرف میزنی؟!
انسان *(با خشم از جا برمیخیزد، روبروی او میایستد و با انگشت به او اشاره میکند)*:
نقشه ات را خواندم، لعنتی! تو دیگر نمیتویی با این پوزخندها فریبم دهی. من تازه فهمیدم چه خوابی برایم دیدهای... تو میخواهی من و تمامِ «ذریه» و نسلِ مرا به احتناک بکشی!
ابلیس *(ابرویی بالا میاندازد، لبخند مکارانهاش عمیقتر میشود و با لحن دلسوزِانه ی ساختگی و زیرکانهاش سعی میکند دوباره او را خرد کند)*:
احتناک؟ چه کلمهی بزرگی برای این حقیقتِ ساده! عزیزِ من، چرا فرار میکنی؟ چرا اینقدر از واقعیت میترسی؟ این نامگذاریهای کهنه را بریز دور. من فقط دارم کارِ تو را راحت میکنم. این افسار نیست، آرامش است! آدمهای امروزی، دانشمندان، روانشناسهای بزرگ... همهشان فهمیدهاند که سرکوب کردنِ این تمناهای طبیعی، حماقت است. چرا خودت را در بندِ آن قوانینِ خشک و نفسگیرِ «نکاح» و «قرار مکین» اسیر کردهای؟
انسان *(با صدایی رسا و محکم، حرفش را قطع میکند)*:
چون آنچه تو «آرامش» و «طبیعی بودن» مینامی، چیزی جز سرابِ جنیف نیست! تو میخواهی مرا از صراط مستقیم و محکمِ «حنیف» بیرون بکشی و در راهِ کجروی و انحراف گمراه کنی. تو با این بازیِ کثیف تمناهای خیالی، میخواهی بذرِ انسان را در گندابِ توهم بکاری!
ابلیس *(با لحنی ترغیبکننده، نزدیکتر میآید و صدایش را نرمتر و وسوسهکنندهتر میکند)*:
کدام کجروی، نادانِ کوچک! من به تو آزادیِ ذهن میدهم! مگر «فرویدوکینزی » و بزرگتر از او نگفتهاند سکسِ فانتزی و زنای ذهنی، امنترین راه برای تخلیه تنشِ روان است؟ چرا به خودت سخت میگیری؟ یک تصویرِ زیبا در ذهن، بدونِ دردسر، بدونِ قضاوتِ دیگران... بگذار این بذرِ تمنا در خیالت جوانه بزند. این یعنی مدرن بودن، یعنی تسلیمِ جریانِ طبیعت شدن! چرا مقاومت میکنی؟ تسلیم شو تا سبک شوی.
انسان *(چشمانش از خشم و خردورزی میدرخشد؛ قدمی به جلو میگذارد)*:
فریبِ کلماتت را نمیخورم! این آزادیِ تو، دروغترین زندانِ عالم است. خوب میدانم که این شهوتِ توهمی و استمنا، عطشی سیریناپذیر در جانِ انسان ایجاد میکند؛ درست مثل دوزخ که مدام فریاد میزند: *«هل من مزید؟»* (آیا بیشتر هست؟). هرچه بیشتر به این خیالِ باطل تن دهم، تشنهتر و ویرانتر میشوم! تو میخواهی مرا به چاهی بینهایت از حریص بودن پرتاب کنی.
ابلیس *(لحنِ مشاورانهاش برای لحظهای ترک برمیدارد و چهرهاش درهم میرود، اما همچنان با تحقیر میغرد)*:
تو محکوم به این تشنگی هستی! چون ماهیتِ تو حریص است !اگر این لذت را نخواهی، در این دنیای بیرحم از درون پودر میشوی. پس مقاومت در برابرِ من، جز رنجِ بیشتر هیچ نتیجهای ندارد.
انسان *(با اقتدار دستش را بالا میآورد و سایهی ابلیس را پس میزند)*:
اشتباه میکنی! من بندهی خدایم، نه اسیرِ افسارِ تو!
*(لحظاتی انسان در سکوت و تنهایی خود، چشم می دوزد به افقِ درونیاش؛ گویی پردهای از اعماقِ زمان و تاریخِ روحش کنار میرود و زمزمهای آشنا از پسِ کوچهباغِ خاطراتِ ازلی در جانش میپیچید...)*
... پیش از آنکه چشم به این دنیای خاکی بگشایم، پیش از آنکه نفس در سینهام حبس شود، من مسافری بودم که از کوچههای لایتناهیِ عوالمِ پیشین گذشتم. شش عالمِ شگفتانگیز... پنج عالمِ سراسر نور، و آنگاه، ایستگاهِ مقدسی به نامِ «عالم ذر».
آهی از اعماق وجودش برمیخیزد .
آه چقدر آن فضا زنده بود! آنجا دیگر جای جسمِ خاکی نبود؛ جایگاهِ «ذریه» بود، جایگاهِ نسلهایی با شعورِ ناب و حقیقتی ملکوتی. در آن سیرِ ازلی، همهچیز حسابشده بود؛ اندازهها، تقدیرها، تقویمِ زمان، و حتی خانهای که قرار بود در آن متولد شوم و دستانی که قرار بود مرا در آغوش بگیرند.
👇ادامه مطلب
در همان هوای ملکوتیِ عالمِ ذر بود که عهدها بسته شد و سرنوشتِ ایمان و کفرِ من، پیش از تن پوشیدنِ روحم، رقم خورد.
من آنجا، در آن تجلیگاهِ نور، اصالتِ حقیقتِ خود را لمس کرده بودم. میدانستم که نطفه و ذریهی من تنها یک مادهی زمینی نیست، بلکه امانتی است از آن عوالمِ بلند. و حالا، در میانِ همهمه و فریبهای این دنیای دمدستی !..
انسان چشمانش را میبندد و به یاد میآورد که از کجا آمدهاست !
با خود زمزمه میکند من مسافرِ عالمِ نورم، نه اسیرِ این خاکِ مدعی!
درچشمان بیرون زده ازآتش خشم ابلیس خیره میشود و با صدایی با صلابت میگوید
عزمِ من از تو و توهماتت محکمتر است. به «حنیف» بازمیگردم و به ریشهام وفادار میمانم. راهِ تو پایانش تباهی است!
*(ابلیس با چهرهای خشمگین و ناکام، عقبنشینی میکند و در سایه محو میشود. انسان زیرِ نورِ صبحی که ازپنجره به درون تابیده ، با قلبی آرام شکستناپذیر ایستاده است.)*
✍بانو پروینیان - اندیشکده رؤیت
برگرفته از مباحث اندیشکده تثبیت
کانال جامع برتربین | اندیشکده رؤیت 👇
splus.ir/Bartarbin
eitaa.com/Bartarbin