eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
499 عکس
572 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
دوباره روی دایره نری زد ..سپس همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد ادامه داد :انگار مشاورانت جرأت ن
بود ، آنجا بود....اما امینه دخترکی کم سن و ساده و البته بدون هیچ تجهیزات خاصی بود...هر چه بیشتر فکر میکرد ، گیج تر میشد ، تا اینکه فکری به خاطرش رسید سریع شماره ابو وردان را گرفت ، بعد از خوردن یک بوق ، تماس وصل شد ، طلال بدون مقدمه گفت :ابووردان ، تو گفتی آن جوانک خائن را تا ویلای بانوی جوان تعقیب کردی درست است؟ ابو وردان که متوجه شده بود شاهزاده طلال پشت خط است با تملقی در صدایش گفت : سلام جناب شاهزاده ،بله...من شخصا او را تا ویلای بانوی جوان که اتفاقا شما هم آن شب به آنجا تشریف آوردید ، تعقیب کردم .از شواهد و نردبانی که از بالکن اتاقی در طبقه ی دوم آویزان بود ، مشخص بود که آن جوانک جایی غیر از آن اتاق نمی توانسته رفته باشد طلال با لرزشی در صدایش گفت :آیا تو خوب اتاق را بررسی کردی؟ ابو وردان با اطمینان گفت :درست قبل از آمدن شما ،همه جای اتاق از کمد ،بالکن و حتی زیر تخت را گشتم، اما هیچ کس نبود ، من حتی اتاقهای کناری اش و کل ساختمان را مو به مو گشتم ، اما انگار آب شده بود و به زمین فرو رفته بود طلال با ناامیدی گفت :اگر همه جا را گشتی و مطمئنی که او در آن اتاق پنهان شده بود چرا چیزی نیافتی؟ ابووردان گفت :نمیدانم...تنها جایی که نگشتم حمام بود ،چون آن موقع بانوی جوان مشغول استحمام بودند طلال یکه ای خورد و گفت :چه می گویی؟تو حمام را بررسی نکردی؟ ابووردان با لحنی آهسته تر گفت :عرض کردم خدمتتان... طلال به میان حرفش پرید و گفت :خاک بر سرت ، تو چطور پلیسی هستی ؟ یک لحظه شک نکردی که آن بانو با آن مردک خائن هم دست باشد ؟ !و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد طلال الان مطمئن بود ، هر چه هست زیر سر امینه، این مار خوش خط و خال است، او در دل آرزو می کرد کاش پادشاه حکم به ماندن نمی داد و هم اینک به قصر خودش میرفت و چنان با امینه می کرد که مرغان آسمان به حالش گریه کنند....اما اشکال ندارد...این دخترک باهوش و خائن هم اینک اسیر او بود ، الان نشد ، شب ، شب نشد فردا....بالاخره به حسابش خواهد رسید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
19- امینه در میان هزاران فکر ، شب را به صبح و صبح را به ظهر رسانید و مانند شب گذشته برای اینکه ذهنش درگیر نباشد، به خواندن کتاب روی آورده بود ، اما هیچ خبری از بدریه ، عادل و حتی شاهزاده طلال نشده بود .انگار او فراموش شده ای در دیار فراموشی بود با صدای درب اتاق و بعد از آن ،کنار رفتن دیوار پشت سرش ، متوجه شد وقت ناهار است ، گوشه ی بالایی صفحه ی کتاب را تا کرد و کتاب را بست ، از جا بلند شد و کش و قوسی به خود داد، با ورود خدمتکار ، لبخندی به او زد و گفت :دوست داشتی میتوانی شما هم ناهار را با من صرف کنید خدمتکار سرش را پایین انداخت و گفت :نه من چنین جسارتی نمی کنم ، اگر باد به گوش شاهزاده طلال برساند که من چنین کرده ام ، بی شک تکه بزرگ بدنم ، گوشم خواهد بود امینه لبخندی زد و گفت :هر جور راحتی و بر سر میز غذا نشست بعد از صرف ناهار و جمع کردن میز، امینه دوباره تنها شد ، کتابش را بدست گرفت و می خواست به سمت تختخواب برود تا با حالت خوابیده مطالعه کند ،که ناگهان متوجه صدایی شد، درست است دوباره دیوار جلوی آسانسور کوچک به کناری رفت امینه با تعجب نزدیک آسانسور ایستاد ، آخر تازه بساط ناهار جمع شده بود همانطور که خیره به محفظه ی آسانسور بود ، متوجه جسم بزرگی که در خود فرو رفته بود شد ، در کمتر از ثانیه آن جسم خود را بیرون کشید و به هیبت آدمیزاد در آمد و امینه عادل را رو به روی خود یافت عادل که انگار از روند کار این آسانسور آگاه بود ، به صورت شگفت زده ی امینه چشم دوخت و با شتاب گفت :فوری لباس مناسب بپوش ،هرچه میخواهی با خود بردار، من پایین منتظرت هستم ،به محض بالا آمدن آسانسور ،مانند من داخلش خودت را جا کن و پایین بیا...وقت می گذرد ....شتاب کن و بدون اینکه به امینه اجازه ی سخن گفتن بدهد داخل آسانسور شد و مانند ماری در خود پیچخورد و بعد از دقایقی آسانسور پایین رفت. امینه از خوشحالی روی پا بند نبود، باورش نمیشد...فرار؟ !به این راحتی؟ !و سریع به سمت کمد لباس رفت ، مانتو مشکی بلند عربی و شالش را پوشید ، عبا و روبنده سر کرد ، او نمی خواست از اینجا که خشت خشتش از حق مردم مظلوم عربستان بنا شده بود ،با خود چیزی ببرد ، حتی نیم نگاهی هم به کیف کوچک و جواهراتش نکرد و امیدوار بود که بدریه روزی به اینجا سر بزند و آن کیف و محتویاتش را با خود ببرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بالا آمدن آسانسور ، همانطور که عادل گفته بود عمل کرد، درست است سخت بود نفس گیر و ترسناک بود ، اما شدنی بود در کمتر از چند دقیقه ،آسانسور ایستاد و امینه خود را بیرون کشید عادل بغل دیوار ایستاده بود، با آمدن امینه دستش را به علامت سکوت روی بینی اش قرار داد و به امینه اشاره کرد تا دنبالش بیاید راهرو ی پیچ در پیچ با لامپهایی که از سقف آویزان بود ، مثل روز روشن مینمود ، سر هر پیچ ورودی دیگری بودکه هر کدام به جای بخصوصی میرسید ، عادل همانطور که جلوتر میرفت ، نجوا گونه گفت :همه جای زیر زمین دوربین نصب شده ، سیستم آنها را طوری دستکاری کردم که مختل شده و تا پانزده دقیقه هیچ تصویری ثبت نمی کنند، باید خودمان را به پارکینگ قصر برسانیم ، بجنب راهی نمانده امینه که هنوز از بهت خارج نشده بود ،نفسش را در سینه حبس نمود و بیصدا به دنبال عادل روان بود بالاخره به پارکینگ رسیدند ، عادل سوار بر لیموزین سلطنتی شد و درب عقب را باز کرد و به امینه گفت :سوار شو ، سعی کن تا از قصر خارج میشویم ،پشت صندلی جوری پنهان باشی که کسی متوجه حضورت داخل ماشین نشود امینه سری به نشانه ی تأیید تکان داد ، سوار شد و پشت صندلی پناه گرفت او با خود می اندیشید ،به راستی عادل کی ست؟ یعنی وضع خدمتکاران قصر اینچنین خوب است که همه ماشین های آنچنانی سوار میشوند؟ از پارکینگ که قسمتی از زیر زمین قصر بود، بیرون آمدند ، ماشین متوقف شد و عادل مشغول صحبت با نگهبان قصر شد ، نمی دانست که اشتباه شنیده ،یا درست ؟ اما فکر میکرد نگهبان ، عادل را شاهزاده خطاب کرد بالاخره از قصر بیرون زدند ، بعد از اینکه به قدر کافی فاصله گرفتند ، عادل بلند گفت : حالا راحت باشید خانم امینه محمد...همه جا امن و امان است و عادل در خدمت شما : امینه آرام خود را بالا کشید ، به پشتی صندلی تکیه داد و از زیر روبنده بیرون را تماشا میکرد ، شهر در جنب و جوش بود و هرکس مشغول کار خودش، امینه باور نداشت که به این راحتی از چنگ طلال گریخته است ، با لحن آرامی گفت :نمی دانم بابت این لطفتان چگونه از شما تشکر کنم ، شما مرا و آینده ام را نجات دادید عادل که سرحال تر از همیشه بود ،از داخل آینه جلوی ماشین ، نگاهی به امینه انداخت و با لحن شوخی گفت :کاری نکردم، جبرانش راحت است ،شما هم آینده مرا نجات دهید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه که کاملا مقصود عادل را میفهمید ، از شرم گونه هایش گر گرفت و برای عوض کردن بحث گفت :الان به کجا میرویم؟ آیا مرا به منزل خودمان میرسانید؟ عادل با تعجب نگاهی به امینه انداخت و گفت :منزل؟ !مثل اینکه شما موضوع را ساده گرفته اید ،به نظر نمی آید دختر ساده انگاری باشید ، فی الحال نه تنها منزلتان ، نه شهر ریاض ،بلکه کل عربستان برای شما ناأمن است ، باید خود را به جایی برسانیم تا تصمیم درستی در این مورد بگیریم امینه گفت :باید با پدرم صحبت کنم عادل سری تکان داد و گفت :من قبال با ایشان رایزنی کرده ام ، او هنوز در ترکیه است اما نقشه ی خوبی پیش رویم قرار داده، ما طبق نقشه ی او عمل خواهیم کرد، امینه با تعجب به حرفهای عادل گوش می کرد و با خو د میگفت :براستی عادل کیست؟ چند لحظه سکوت بر فضای ماشین حکمفرما شد و با صدای موبایل عادل ،این سکوت شکست :الو مادر...شما به محل قرار رسیده اید؟ اندکی تأمل کنید ما هم نزدیکیم....بله بله...امینه جان هم به راحتی از خطر جست ،الان در کنار من است امینه متوج ه شد که راهی سفر است و چه خوب در این سفر تنها نیستند و مادر عادل هم آنها را همراهی می کند ، او خیلی دوست داشت تا بداند مادر عادل کیست و چگونه زنی ست؟ زنی که اینچنین فرزند پاک و با حیایی تربیت می کند ،باید زنی فرهیخته باشد با من و من گفتم :یعنی شما با پدرم صحبت کردید؟ حالش خوب بود؟ الان کجا بود؟ عادل دنده را عوض کرد و گفت :آری ،خیالتان راحت ، انگار به نحوی از چنگ ابوعدنان گریخته بود ، ان شاالله برنامه هایش درست پیش بروند تا فردا ریاض خواهد بود امینه نفس راحتی کشید و گفت :تا فردا که شاهزاده طلاا از فرار من با خبر میشوند و اگر پدرم وارد ریاض شود ، بی شک دستگیرش خواهند کرد عادل لبخندی زد و همانطور در آینه به امینه نگاه می کرد گفت :نگران نباش، پدرت مرد سرد و گرم چشیده و البته سیاستمدار و باهوش است ، او خوب میداند که چه کند تا گرفتار نشود و با زدن این حرف جایی را بیرون نشان داد و گفت :این هم همسفران ما امینه....قبل از سوار کردن آنها ،آیا قولی به من می دهید؟ امینه با تعجب گفت :قول ؟ !برای چه؟ بگو چه می خواهی؟ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
📚 🌷 🎁 «این کتاب برای توست...» 🏫 اگر در مسجد، کتابخانه، مدرسه، کانون فرهنگی، گروه کتاب‌خوانی یا جمع‌های کودک و نوجوان فعالیت دارید، این فرصت برای شماست. 💖 کتاب «بهترین دختر دنیا» با زبانی شیرین و کودکانه، بچه‌ها را با زندگی، مهربانی و شخصیت نورانی حضرت فاطمه معصومه (سلام‌الله‌علیها) آشنا می‌کند. 📦 در پویش تعدادی از این کتاب ارزشمند به همت خیرین و بانیان فرهنگی تهیه شده و به صورت هدیه در اختیار مجموعه‌های فعال فرهنگی قرار می‌گیرد تا کودکان بیشتری با این بانوی بزرگوار آشنا شوند. 🌱 اگر مسئول کتابخانه، فعال فرهنگی، مربی کودک و نوجوان یا برگزارکننده گروه‌های کتاب‌خوانی در شهرها، روستاها و مناطق کم‌برخوردار هستید، برای دریافت کتاب بصورت هدیه و رایگان به ادمین پیام دهید. 📩 راه ارتباطی: @Adm_ketab ✨ این کتاب برای توست؛ تا خوانده شود و به اشتراک گذاشته شود 🔗 آدرس کانال: @mosbateketab_ir | پویش مردمی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
📚 #نذر_کتاب 🌷#هدیه_کتاب 🎁 «این کتاب برای توست...» 🏫 اگر در مسجد، کتابخانه، مدرسه، کانون فرهنگی، گرو
با سلام خدمت مخاطبین گرامی به استحضار می رسانم این طرح نذر کتاب محدود به یک کتاب نمیشه و مجموعه ای از کتاب های ارزشمند در این طرح می باشند. برای اطلاع از دیگر کتاب های طرح نذر کتاب به کانال مراجعه فرمایید 👇👇👇👇 @mosbateketab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه که کاملا مقصود عادل را میفهمید ، از شرم گونه هایش گر گرفت و برای عوض کردن بحث گفت :الان به کج
عادل مانند پسرکی که شیطنت کرده باشد گفت :قول بده اگر خطایی از من دیدی ، ناراحت نشوی و به خاطر پدرت مرا ببخشی.....به خداوند قسم من نمی خواستم تو را فریب دهم ،اما همه چیز دست به دست هم داد و ماجرا پیش آمد امینه که با شنیدن حرفهای عادل هر لحظه شگفت زده تر میشد گفت :خطا؟ فریب؟ تو چکار کردی ؟ موضوع چیست؟ ماشین متوقف شد و قبل از اینکه عادل پیاده شود گفت :الان خودت میفهمی ، فقط جان عبدالقادر ....از گناهم چشم پوشی کن...جان امینه دست من نبود امینه کلا گیج شده بود و عادل را دید که به سمت دو زن روی پوشیده رفت و چمدان های آنها را گرفت و کشان کشان نزدیک ماشین آورد حالا او میدانست علاوه بر مادر عادل ، شخص دیگری هم همسفر آنها هست...اما ذهنش اینقدر درگیر حرفهای چند لحظه قبل عادل بود که اصلا به همراهانش توجهی نداشت یکی از خانمها جلو نشست و دیگری درب عقب را باز کرد و محکم خودش را روی صندلی انداخت و همزمان گفت :سلام عروسک خوشگل....چطوری خواهر؟ امینه احساس کرد صدای این دختر برایش آشناست...یعنی کیست؟ سرش را تکان داد و با لحنی آرام گفت :سلام مادر عادل سرش را از بین صندلی جلو آورد و همانطور که نقابش را بالا میزد گفت : سلام عزیزم....حالت خوبه دختر گلم؟ با دیدن چهره ی آن زن ، حرف در دهان امینه خشکید ، صحنه ها جلوی چشمش جان گرفت ، آهسته گفت :خدای من ، نجمه خانم و روبه دخترک کنارش که حالا او هم نقابش را بالا زده بود کرد و ادامه داد :سلیمه جان....یعنی...یعنی عادل برادر شما و پسر شاهزاده طلال است؟ سلیمه با دستان گرمش دست امینه را گرفت و گفت :آره این شیطون ،بلا...برادر من و یک شاهزاده ای در نوع خود است ،امینه...نمیخواهی روبنده ات را بالا بدهی تا صورت زیبایت را ببینم؟ امینه همانطور که روبنده را بالا میداد، نگاهی به چهره ی مهربان نجمه خانم و نگاهی به صورت خندان سلیمه کرد و گفت :ب...ببخشید من غافلگیر شدم ، اصلا انتظار نداشتم... سلیمه با خنده به میان حرف امینه پرید و گفت :انتظار نداشتی چی؟ نکنه این شازده پسر ‌خودش را جای کس دیگه ای جا زده ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل که از عکس العمل امینه میترسید گفت :ورپریده ، من خودم را جای که جا بزنم هاا؟ سلیمه خنده ای از سر شیطنت کرد و گفت :مثال پادشاه عربستان با این حرف سلیمه ،ناگهان همه زدند زیر خنده و وقتی عادل در آینه لبخند امینه را دید ، نفس راحتی کشید مادر عادل ، دستش را از بین صندلی آورد و گونه های امینه را نوازش کرد و گفت : قربان این دو گوی یشمی ات بشوم که مرا یاد عزیز گم شده ام میاندازند سلیمه که دخترکی شیطان بود صورتش را جلو آورد و گفت :مادر منم ناز کن و قربان دوتا گوی مشکی من هم برو که تو را یاد همسرت میاندازند با این حرف ،نجمه اوفی کرد و رویش را به جاده نمود و بقیه از این شوخی بامزه خنده بر لب نشاندند ۴ درست است که امینه از دروغی که عادل به او گفته بود ناراحت بود ، اما وقتی آن اسارت را به یاد میاورد و آن شجاعت و شهامت عادل در خاطرش میاورد و الان این جمع صمیمی را میدید، از اشتباه عادل که مطمئنا به گفته ی خودش ناخواسته بود، چشم پوشی کرد سلیمه که دختری شیرین و کنجکاو و شیطان بود ، با سؤالاتی که میکرد ، میخواست سر از همه چیز درآورد او رو به امینه گفت :ببینم دختر خوشگل ، پدر من کجا تو را دید و دل و دین از دست داد؟ شنیده بودم پدرم زیبا پسند و جوان دل است و در عشق پیشتاز ، اما نمیدانستم اینقدر دنبال خواسته ی دلش را بگیرد....می شود از اول اول ماجرا را برایمان تعریف کنی تا این راه دراز کوتاه شود؟ امینه لبخندی زد و گفت :چشم ، حتما ...اما قبلش سؤال مرا جواب بدهید....الان مقصد ما کجاست؟ به گفته ی شاهزاده عادل ،همه جای عربستان برای من ن ا امن است، پس این جای امنی که برایم تدارک دیده اید کجاست؟ سلیمه شانه ای بالا انداخت عادل می خواست چیزی بگوید که نجمه به حرف آمد و گفت: دخترم ما به سمت قطیف میرویم ، روستایی در اطراف قطیف که فعال جای امنی برای ما خواهد بود راستش ، عشیره ی من در آنجا ساکنند و من بعد از گذشت بیش از بیست سال به آنجا میروم ، نمی دانی در دلم چه غوغایی به پاست...البته گویا خود پدرت پیشنهاد داده تا به آنجا برویم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل و سلیمه که انگار برای اولین بار بود این حرفها را از زبان مادرشان میشنیدند با تعجب و هم صدا با یکدیگر گفتند :عشیره ات؟ سلیمه از پشت صندلی شانه های مادرش را گرفت و گفت :چه می گویی مادر؟ مگر تو بارها و بارها نگفتی ، تو کنیزی بودی که اربابت تو را به اسم دختر خودش پیش کش پدرم کرد....چه می گویی؟ نجمه خانم آهی کشید و گفت :داستانش مفصل است ، فقط ب اید بگویم شما دارید به جایی میروید که پدربزرگ و مادر بزرگ و دایی ها و تمام عشیره در انتظار آمدن شمایند امینه آهی کشید و با خود فکر میکرد ، خوشا به حال سلیمه که مادر دارد و حالا صاحب اقوام زیادی شدند، کاش مادر من هم زنده بود ، شاید لب باز میکرد و از گذشته و خاندانش سخن میگفت ، امینه در دل آرزو میکرد ، کاش من هم به جای عروس آینده، دختر نجمه خانم بودم و ناگهان یادش آمد اگر دختر او بود پدرش طلال میشد ، چندشی سراسر وجودش را گرفت و با خود گفت :نه مادر من نرجس بانوست و پدرم مردترین مرد عرب ، عبدالقادر محمد است سؤالی ذهن امینه را قلقلک میداد پس با من ومن پرسید :خاله جان....راستی اشکال ندارد شما را خاله صدا کنم؟ نجمه بار دیگر دستش را جلو آورد و صورت او را نوازش کرد و گفت :نه عزیزم ،هر طور که راحتی ، اگر خواهر من هم ازدواج کرده بود الان دختری مثل تو داشت امینه دست نجمه را بوسه ای زد و گفت :به خدا نازو نوازش های شما مرا یاد مادرم می اندازد نجمه آهی کشید و گفت :خدای من،الان زبیده چه حالی دارد در نبود دختر عزیز کرده اش؟ امینه که میخواست سؤالش را بپرسد ، با شنیدن این حرف آهی کشیدوگفت :زبیده مادر من نیست، او همسر اول پدرم است ، مادر من چند سال است که از دنیا رفته با گفتن این حرف ، هر سه سرشان را به سمت امینه برگرداندند و گفتند :خدا رحمتش کند سلیمه سر امینه را به آغوش کشید و گفت :خدا مادرت را رحمت کند....همان شب اول تعجب کرده بودم که تو دختر زبیده باشی ،آخر زنی به آن زشتی ،دختری به این زیبایی نمی تواند داشته باشد امینه سرش را بلند کرد و گفت :ممنون از همدردی تان....راستش سؤالی داشتم...خاله جان طوری حرف زدید که من احساس کردم شما پدر مرا از خیلی قبل میشناسید ، آخر ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
پدر من از کجا میدانست، عشیره ی شما کجا ساکن هستند ، اصلا چرا برای پنهان شدن من، آنجا را پیشنهاد داد؟ نجمه لبخندی روی چهره ی مهربانش نشاند و گفت :این خود داستانی دارد، بگذار پدرت از سفر برسد و به ما بپیوندد، آنوقت خودش همه چیز را تعریف خواهد کرد عادل دستی به شانه ی مادرش زد و گفت :نجمه بانو خیلی مرموز شده ای....تا رسیدن به مقصد دیگر به چه می خواهی اعتراف کنی؟ سلیمه خنده بلندی کرد و گفت :تو حواست به رانندگی ات باشد ، در ضمن مادرجان مان سالهاست مرموز است ،ولیکن ما الان کشف کردیم و پس از زدن این حرف رو به امینه نمود و گفت :من میدانم ، نجمه خانم گل دیگر محال است تا مقصد حرفی...سخنی بزند ، حالا تو تعریف کن که ماجراهای عاشقانه شنیدن دارد امینه لبخندی زد و شروع به سخن گفتن کرد عادل به سرعت میرفت ، نزدیک غروب آفتاب ، ماشین را به کوره راه ها هدایت کرد و سعی میکرد از مسیر اصلی حرکت نکند ، چون احتمال میداد ، علی رغم تمام احتیاط هایی که انجام داده ، شاید پدرش طلال و مأموران زبده اش ، بعد از متوجه شدن فرار امینه ، به او شک کنند و برای بازگرداندن و دستگیری عادل ،دست به دامان شرطه ها شوند و درنتیجه ، عادل و همراهانش را دستگیر نمایند امینه در جمع ای ن خانواده احساس غریبی نمی کرد ، از حرکات سلیمه برمی آمد که از این سفر بسیار خوشحال است ، انگار روی پای خود بند نبود ، با اعترافی که در دیدار اول ، سلیمه در مقابل امینه به زبان آورده بود ، امینه حدس میزد که این شور و شادی بی ربط به آن عشق آتشین نباشد ماشین را سکوت فرا گرفته بود ، امینه خیره به تاریکی بیرون و ستاره هایی که از پشت شیشه به او چشمک میزد ، چشم هایش را بست و کم کم به خوابی عمیق فرو رفت با خوردن هوای خنک صبحگاهی به صورتش ،از خواب بیدار شد و اولین چیزی که جلوی چشمش دید ، صورت همیشه خندان سلیمه بو د که می گفت :بالاخره بیدار شدی ، عروس فراری؟ امینه همانطور که خود را به جلو میکشید ، داخل ماشین را نگاهی انداخت و گفت :سلام سلیمه جان ، عادل و خاله کجا هستند؟ ، سلیمه به کوچه ی خاکی روبه رویش اشاره کرد و گفت :مادرم در پی مادرش و عادل هم در پی مادرش و زد زیر خنده و ادامه داد :عجب چیزی گفتم هااا...راستش به استان قطیف ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
🖼راز عکس شهیدی که در اتاق رهبر انقلاب نصب شده بود! . تصور کنید وارد اتاق مقام معظم رهبری می‌شید؛ اتاقی ساده که روی دیوارش،یک قاب عکس کوچک بیش از هر چیزی جلب توجه می‌کنه. عکس یک نوجوان کم‌سن‌وسال با بادگیر جبهه که معصومانه روی زمین به شهادت رسیده... سال‌ها هرکسی به این اتاق می‌رفت، این عکس رو می‌دید و تو دلش می‌گفت: «از بین این‌همه فرمانده و شهید نام‌دار، چرا عکس این نوجوان باید روی دیوار اتاق آقا باشه؟» ماجرا وقتی جالب‌تر شد که «حمید داودآبادی»، نویسنده و پژوهشگر معروف دفاع مقدس، یه روز تو یکی از دیدارها و از خود آقا پرسید داستان این عکس چیه؟ حضرت آقا با همون لحن آرام همیشگی فرمودند: «یک عکس خیلی ساله که در اتاق منه و خیلی به آن علاقه دارم، اما اسمش را نمی‌دانم!» و می‌گن: «شما به چهره این شهید نگاه کنید… این بچه، سربند سبزش رو باز کرده و محکم بسته بوده به لوله اسلحه‌اش! چرا؟ برای اینکه توی اون شرایط سخت خط مقدم، گرد و خاک و گل‌ولای وارد لوله تفنگش نشه و اسلحه‌اش برای عملیات گیر نکنه. چقدر معصوم و زیباست.» بالاخره انتظار سر رسید و با پیگیری خانواده‌اش، راز این قاب فاش شد! این نوجوانِ «» بود؛ نوجوان ۱۳ ساله اهل اسدآباد همدان! 🌷🌷🌷🕊🌷🌷🌷 🖤برای شادی روح پاک و مطهر همه شهدا و شهدای مقاومت وطن 🇮🇷 ☀️برای تعجیل در فرج آقا صاحب الزمان و سلامتی رهبر عزیزمون هدیه میکنیم📿 الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهم