#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
📚 #نذر_کتاب 🌷#هدیه_کتاب 🎁 «این کتاب برای توست...» 🏫 اگر در مسجد، کتابخانه، مدرسه، کانون فرهنگی، گرو
با سلام خدمت مخاطبین گرامی
به استحضار می رسانم این طرح نذر کتاب محدود به یک کتاب نمیشه و مجموعه ای از کتاب های ارزشمند در این طرح می باشند.
برای اطلاع از دیگر کتاب های طرح نذر کتاب به کانال #مثبت_کتاب مراجعه فرمایید
👇👇👇👇
@mosbateketab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه که کاملا مقصود عادل را میفهمید ، از شرم گونه هایش گر گرفت و برای عوض کردن بحث گفت :الان به کج
عادل مانند پسرکی که شیطنت کرده باشد گفت :قول بده اگر خطایی از من دیدی ، ناراحت نشوی و به خاطر پدرت مرا ببخشی.....به خداوند قسم من نمی خواستم تو را
فریب دهم ،اما همه چیز دست به دست هم داد و ماجرا پیش آمد
امینه که با شنیدن حرفهای عادل هر لحظه شگفت زده تر میشد گفت :خطا؟ فریب؟ تو
چکار کردی ؟ موضوع چیست؟
ماشین متوقف شد و قبل از اینکه عادل پیاده شود گفت :الان خودت میفهمی ، فقط جان
عبدالقادر ....از گناهم چشم پوشی کن...جان امینه دست من نبود
امینه کلا گیج شده بود و عادل را دید که به سمت دو زن روی پوشیده رفت و چمدان
های آنها را گرفت و کشان کشان نزدیک ماشین آورد
حالا او میدانست علاوه بر مادر عادل ، شخص دیگری هم همسفر آنها هست...اما ذهنش
اینقدر درگیر حرفهای چند لحظه قبل عادل بود که اصلا به همراهانش توجهی نداشت
یکی از خانمها جلو نشست و دیگری درب عقب را باز کرد و محکم خودش را روی
صندلی انداخت و همزمان گفت :سلام عروسک خوشگل....چطوری خواهر؟
امینه احساس کرد صدای این دختر برایش آشناست...یعنی کیست؟
سرش را تکان داد و با لحنی آرام گفت :سلام مادر عادل سرش را از بین صندلی جلو آورد و همانطور که نقابش را بالا میزد گفت :
سلام عزیزم....حالت خوبه دختر گلم؟
با دیدن چهره ی آن زن ، حرف در دهان امینه خشکید ، صحنه ها جلوی چشمش جان
گرفت ، آهسته گفت :خدای من ، نجمه خانم و روبه دخترک کنارش که حالا او هم
نقابش را بالا زده بود کرد و ادامه داد :سلیمه جان....یعنی...یعنی عادل برادر شما و پسر شاهزاده طلال است؟
سلیمه با دستان گرمش دست امینه را گرفت و گفت :آره این شیطون ،بلا...برادر من و
یک شاهزاده ای در نوع خود
است ،امینه...نمیخواهی روبنده ات را بالا بدهی تا صورت
زیبایت را ببینم؟
امینه همانطور که روبنده را بالا میداد، نگاهی به چهره ی مهربان نجمه خانم و نگاهی
به صورت خندان سلیمه کرد و گفت :ب...ببخشید من غافلگیر شدم ، اصلا انتظار
نداشتم...
سلیمه با خنده به میان حرف امینه پرید و گفت :انتظار نداشتی چی؟ نکنه این شازده پسر
خودش را جای کس دیگه ای جا زده
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۴
عادل که از عکس العمل امینه میترسید گفت :ورپریده ، من خودم را جای که جا بزنم
هاا؟
سلیمه خنده ای از سر شیطنت کرد و گفت :مثال پادشاه عربستان
با این حرف سلیمه ،ناگهان همه زدند زیر خنده و وقتی عادل در آینه لبخند امینه را دید ،
نفس راحتی کشید
مادر عادل ، دستش را از بین صندلی آورد و گونه های امینه را نوازش کرد و گفت :
قربان این دو گوی یشمی ات بشوم که مرا یاد عزیز گم شده ام میاندازند
سلیمه که دخترکی شیطان بود صورتش را جلو آورد و گفت :مادر منم ناز کن و قربان
دوتا گوی مشکی من هم برو که تو را یاد همسرت میاندازند
با این حرف ،نجمه اوفی کرد و رویش را به جاده نمود و بقیه از این شوخی بامزه خنده
بر لب نشاندند
۴
درست است که امینه از دروغی که عادل به او گفته بود ناراحت بود ، اما وقتی آن
اسارت را به یاد میاورد و آن شجاعت و شهامت عادل در خاطرش میاورد و الان این
جمع صمیمی را میدید، از اشتباه عادل که مطمئنا به گفته ی خودش ناخواسته بود، چشم
پوشی کرد
سلیمه که دختری شیرین و کنجکاو و شیطان بود ، با سؤالاتی که میکرد ، میخواست سر
از همه چیز درآورد
او رو به امینه گفت :ببینم دختر خوشگل ، پدر من کجا تو را دید و دل و دین از دست
داد؟ شنیده بودم پدرم زیبا پسند و جوان دل است و در عشق پیشتاز ، اما نمیدانستم
اینقدر دنبال خواسته ی دلش را بگیرد....می شود از اول اول ماجرا را برایمان تعریف
کنی تا این راه دراز کوتاه شود؟
امینه لبخندی زد و گفت :چشم ، حتما ...اما قبلش سؤال مرا جواب بدهید....الان مقصد
ما کجاست؟ به گفته ی شاهزاده عادل ،همه جای عربستان برای من ن ا امن است، پس این
جای امنی که برایم تدارک دیده اید کجاست؟
سلیمه شانه ای بالا انداخت عادل می خواست چیزی بگوید که نجمه به حرف آمد و گفت: دخترم ما به سمت قطیف میرویم ، روستایی در اطراف قطیف که فعال جای امنی برای ما خواهد بود
راستش ، عشیره ی من در آنجا ساکنند و من بعد از گذشت بیش از بیست سال به آنجا
میروم ، نمی دانی در دلم چه غوغایی به پاست...البته گویا خود پدرت پیشنهاد داده تا به آنجا برویم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۵
عادل و سلیمه که انگار برای اولین بار بود این حرفها را از زبان مادرشان میشنیدند با
تعجب و هم صدا با یکدیگر گفتند :عشیره ات؟
سلیمه از پشت صندلی شانه های مادرش را گرفت و گفت :چه می گویی مادر؟ مگر تو
بارها و بارها نگفتی ، تو کنیزی بودی که اربابت تو را به اسم دختر خودش پیش کش
پدرم کرد....چه می گویی؟
نجمه خانم آهی کشید و گفت :داستانش مفصل است ، فقط ب اید بگویم شما دارید به جایی
میروید که پدربزرگ و مادر بزرگ و دایی ها و تمام عشیره در انتظار آمدن شمایند
امینه آهی کشید و با خود فکر میکرد ، خوشا به حال سلیمه که مادر دارد و حالا صاحب
اقوام زیادی شدند، کاش مادر من هم زنده بود ، شاید لب باز میکرد و از گذشته و
خاندانش سخن میگفت ، امینه در دل آرزو میکرد ، کاش من هم به جای عروس آینده،
دختر نجمه خانم بودم و ناگهان یادش آمد اگر دختر او بود پدرش طلال میشد ، چندشی
سراسر وجودش را گرفت و با خود گفت :نه مادر من نرجس بانوست و پدرم مردترین
مرد عرب ، عبدالقادر محمد است
سؤالی ذهن امینه را قلقلک میداد پس با من ومن پرسید :خاله جان....راستی اشکال
ندارد شما را خاله صدا کنم؟
نجمه بار دیگر دستش را جلو آورد و صورت او را نوازش کرد و گفت :نه عزیزم ،هر
طور که راحتی ، اگر خواهر من هم ازدواج کرده بود الان دختری مثل تو داشت
امینه دست نجمه را بوسه ای زد و گفت :به خدا نازو نوازش های شما مرا یاد مادرم
می اندازد
نجمه آهی کشید و گفت :خدای من،الان زبیده چه حالی دارد در نبود دختر عزیز کرده
اش؟
امینه که میخواست سؤالش را بپرسد ، با شنیدن این حرف آهی کشیدوگفت :زبیده مادر
من نیست، او همسر اول پدرم است ، مادر من چند سال است که از دنیا رفته
با گفتن این حرف ، هر سه سرشان را به سمت امینه برگرداندند و گفتند :خدا رحمتش
کند
سلیمه سر امینه را به آغوش کشید و گفت :خدا مادرت را رحمت کند....همان شب اول
تعجب کرده بودم که تو دختر زبیده باشی ،آخر زنی به آن زشتی ،دختری به این زیبایی
نمی تواند داشته باشد
امینه سرش را بلند کرد و گفت :ممنون از همدردی تان....راستش سؤالی داشتم...خاله
جان طوری حرف زدید که من احساس کردم شما پدر مرا از خیلی قبل میشناسید ، آخر
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۶
پدر من از کجا میدانست، عشیره ی شما کجا ساکن هستند ، اصلا چرا برای پنهان شدن من، آنجا را پیشنهاد داد؟
نجمه لبخندی روی چهره ی مهربانش نشاند و گفت :این خود داستانی دارد، بگذار پدرت
از سفر برسد و به ما بپیوندد، آنوقت خودش همه چیز را تعریف خواهد کرد
عادل دستی به شانه ی مادرش زد و گفت :نجمه بانو خیلی مرموز شده ای....تا رسیدن
به مقصد دیگر به چه می خواهی اعتراف کنی؟
سلیمه خنده بلندی کرد و گفت :تو حواست به رانندگی ات باشد ، در ضمن مادرجان مان
سالهاست مرموز است ،ولیکن ما الان کشف کردیم
و پس از زدن این حرف رو به امینه نمود و گفت :من میدانم ، نجمه خانم گل دیگر
محال است تا مقصد حرفی...سخنی بزند ، حالا تو تعریف کن که ماجراهای عاشقانه
شنیدن دارد
امینه لبخندی زد و شروع به سخن گفتن کرد
عادل به سرعت میرفت ، نزدیک غروب آفتاب ، ماشین را به کوره راه ها هدایت کرد و
سعی میکرد از مسیر اصلی حرکت نکند ، چون احتمال میداد ، علی رغم تمام احتیاط
هایی که انجام داده ، شاید پدرش طلال و مأموران زبده اش ، بعد از متوجه شدن فرار
امینه ، به او شک کنند و برای بازگرداندن و دستگیری عادل ،دست به دامان شرطه ها
شوند و درنتیجه ، عادل و همراهانش را دستگیر نمایند
امینه در جمع ای ن خانواده احساس غریبی نمی کرد ، از حرکات سلیمه برمی آمد که از
این سفر بسیار خوشحال است ، انگار روی پای خود بند نبود ، با اعترافی که در دیدار
اول ، سلیمه در مقابل امینه به زبان آورده بود ، امینه حدس میزد که این شور و شادی
بی ربط به آن عشق آتشین نباشد
ماشین را سکوت فرا گرفته بود ، امینه خیره به تاریکی بیرون و ستاره هایی که از پشت
شیشه به او چشمک میزد ، چشم هایش را بست و کم کم به خوابی عمیق فرو رفت
با خوردن هوای خنک صبحگاهی به صورتش ،از خواب بیدار شد و اولین چیزی که
جلوی چشمش دید ، صورت همیشه خندان سلیمه بو د که می گفت :بالاخره بیدار شدی ،
عروس فراری؟
امینه همانطور که خود را به جلو میکشید ، داخل ماشین را نگاهی انداخت و گفت :سلام سلیمه جان ، عادل و خاله کجا هستند؟ ،
سلیمه به کوچه ی خاکی روبه رویش اشاره کرد و گفت :مادرم در پی مادرش و عادل
هم در پی مادرش و زد زیر خنده و ادامه داد :عجب چیزی گفتم هااا...راستش به استان قطیف
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۷
🖼راز عکس شهیدی که در اتاق رهبر انقلاب نصب شده بود!
.
تصور کنید وارد اتاق مقام معظم رهبری میشید؛ اتاقی ساده که روی دیوارش،یک قاب عکس کوچک بیش از هر چیزی جلب توجه میکنه. عکس یک نوجوان کمسنوسال با بادگیر جبهه که معصومانه روی زمین به شهادت رسیده...
سالها هرکسی به این اتاق میرفت، این عکس رو میدید و تو دلش میگفت: «از بین اینهمه فرمانده و شهید نامدار، چرا عکس این نوجوان باید روی دیوار اتاق آقا باشه؟»
ماجرا وقتی جالبتر شد که «حمید داودآبادی»، نویسنده و پژوهشگر معروف دفاع مقدس، یه روز تو یکی از دیدارها و از خود آقا پرسید داستان این عکس چیه؟
حضرت آقا با همون لحن آرام همیشگی فرمودند: «یک عکس خیلی ساله که در اتاق منه و خیلی به آن علاقه دارم، اما اسمش را نمیدانم!»
و میگن: «شما به چهره این شهید نگاه کنید…
این بچه، سربند سبزش رو باز کرده و محکم بسته بوده به لوله اسلحهاش! چرا؟ برای اینکه توی اون شرایط سخت خط مقدم، گرد و خاک و گلولای وارد لوله تفنگش نشه و اسلحهاش برای عملیات گیر نکنه. چقدر معصوم و زیباست.»
بالاخره انتظار سر رسید و با پیگیری خانوادهاش، راز این قاب فاش شد!
این نوجوانِ «#شهید_محمد_رسول_رضایی» بود؛ نوجوان ۱۳ ساله اهل اسدآباد همدان!
🌷🌷🌷🕊🌷🌷🌷
🖤برای شادی روح پاک و مطهر همه شهدا و شهدای مقاومت وطن 🇮🇷
☀️برای تعجیل در فرج آقا صاحب الزمان
و سلامتی رهبر عزیزمون
#پنج_صلوات هدیه میکنیم📿
الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرَجَهم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۷🎬: ملاء و بزرگان بابل دست به کار شدند و به سمت کاهنان و ساحران رو آوردند تا ب
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۸🎬:
با صدای طبل و دهل مراسم شروع شد، ساحران پیشنهاد داده بودند برای خانه نشینی حضرت دانیال و از بین بردن او کم کم وارد عمل شوند،یعنی اول حواریون و یاران خاص او را که چهار نفر بیشتر نبودند از بین ببرند و سپس در فرصت مناسب به سراغ خود دانیال بروند و برای از بین بردن یاران دانیال چه روزی بهتر از روز رونمایی از خدای قدرتمند جدید و چه بهانه ای بهتر از عدم پرستش این خدا توسط یاران دانیال...
همه ی مردم چشمشان به میانه ی میدان بود و طرف دیگر کرسی عظیم برپا کرده بودند که بخت النصر و دانیال و چند تن از بزرگان حضور داشتند و چهار یار دانیال هم کنار ایشان بودند.
با دستور بخت النصر پرده از رخ بت بزرگ برداشتند و به همه تکلیف کردن که در مقابل این بت که خدای جدید بابلیان بود به سجده بیافتند.
تمام مردم شهر به خاک افتادند و فقط دانیال و حواریونش سرجای خود راست قامت ایستاده بودند.
در این هنگام بزرگ کاهنان با عصبانیت قدمی پیش گذاشت و بی آنکه نگاه به دانیال کند به یاران او اشاره کرد و گفت: چرا از دستور پادشاه تخطی کردید و چرا به خدای بابلیان سجده نکردید؟! مگر نمی دانید که چه خدای قدرتمندی یسترو می تواند شما را در چشم بهم زدنی نابود کند.
یاران دانیال که خوب می دانستند در پشت این بت سنگی روح شیطانی یک جن وجود دارد اما این واقعیت را نمی توانستند برای مردمی ظاهر بین و ساده لوح بیان کنند پس یکی از این مومنین جلو رفت و گفت: به چه سجده کنیم؟! کدام خدای قدرتمند؟! و دیگری لبخندی تمسخر آمیز روی لب گذاشت و گفت: شما بتی از سنگ با دستان خود تراشیده اید و نام آن را خدا گذاشتید ، این چگونه خدایی ست که بنده اش باید جسمش را خلق کند؟! درصورتیکه که خداوند بزرگ آن کسی که آفریده نشده و می آفریند، خلق می کند نه خلق می شود...
با این حرفها بهانه به دست شیطان پرستان و ملاء آمد و کاهن با عصبانیت فریاد زد: این چهار مرتد را داخل آتش بیاندازید تا بقیه ی معاندین بدانند مخالفت و تمسخر خدای بزرگ بابلیان عواقبی جز مرگی دردناک نخواهد داشت....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
پدر من از کجا میدانست، عشیره ی شما کجا ساکن هستند ، اصلا چرا برای پنهان شدن من، آنجا را پیشنهاد داد؟
قطیف رسیدیم و طبق آدرسی که نجمه بانو داشتند به این روستا که در نزدیکی شهر
تاروت است آمدیم، حالا عادل و مادر رفته اند ببینند راه را درست آمده اند؟
امینه با تعجب نگاهی به سلیمه کرد و گفت :مگر مادرت دوران کودکی اش را در اینجا
نگذرانده؟
سلیمه سری تکان داد و گفت :نه...به گمانم جایی دیگر بوده اند که بعد از اینکه مادرم
از خانواده اش جدا می شوند ، آنها بنا به مصالحی به این روستا نقل مکان می کنند
امینه آهانی کرد و در همین حین ، قامت مردانه ی عادل را دید که با مردی میانسال ،به
سمت آنان در حرکت بود
عادل درب ماشین را باز کرد و گفت :بانوان جوان لطفا پیاده شوید ، چون این کوچه
ماشین رو نیست ، بنده باید از راهی دیگر ماشین را پشت خانه ی اقوام عزیزم پارک
کنم ، حال شما با راهنمایی آقا مرتضی به سمت خانه ی مورد نظر بروید
با این حرف ، سلیمه به سرعت بیرون پرید ، امینه با طمأنینه ، عبا و روبنده اش را
مرتب کرد و از ماشین خارج شد
عادل لبخندی زد و رو به سلیمه گفت :دختر که نباید اینچنین سبک سر باشد ، از امینه
یاد بگیر که چه باوقار عمل می کند
سلیمه چشمکی به امینه زد و گفت :حالا لطفا خودشیرینی نکن، بگذار اول این عروس
فراری جواب بله را بدهد ،بعدش بکوبش توی سر سلیمه بینوا و بازدن این حرف ، دست
امینه را گرفت ، با هم نزدیک آن مرد شدند و همصدا سلام کردند
آن مرد با مهربانی که در صدایش موجمیزد گفت :سلام عزیزان من ، خوش آمدید ، از
این طرف...
امینه که حالا همقدم با آقا مرتضی که میتوانست جای پدرش را داشته باشد ، شده بود ،
احساس خاصی داشت
بعد از طی مسافتی اندک ،به جلوی خانه ای رسیدند ، با دیوارهای گلی بلند و درب
چوبی بزرگی که جای جای آن با گلوله های فلزی تزیین شده بود، درب باز شد و آقا
مرتضی یاالله یاالله گویان وارد خانه شد
امینه و سلیمه ، همقدم با یکدیگر وارد خانه شدند، امینه از زیر روبنده حریرش اطراف
را به دقت نگاه می کرد ، خانه ای که پیش رویش بود ، به نظر بزرگ اما ساده و قدیمی
می آمد
تعداد زیادی اتاق ،به صورت ردیف در یک خط ، که همه دارای دربی کوچک و آهنی
با رنگ آبی بودند ، در یک طرف حیاط قرار داشت .جلوی ردیف اتاقها تا فاصله ای
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۸
دورتر لایه ای سیمان کشیده شده بود که از تمیزی برق میزد و مشخص بود تازه آب و
جارو شده است ،کمی آن طرف تر درست انتهای حیاط سیمانی حوضی گرد و سیمانی
وجود داشت که پر از آب بود و داخلش چند هندوانه رها شده بودند
بعد از حوض آب ، ردیف درختان نخل خرما که همه پر از بار بودند به چشم می خورد
یعنی این خانه در نوع خود نخلستانی کوچک محسوب میشد .امینه ناخوداگاه به یاد خاطرات مادرش افتاد و تعریفی که از نخلستانشان کرده بود ، اینجا هم دقیق شبیه آن
تعاریف بود ،با این تفاوت ،نخلستان مورد نظر مادرش بسیار بزرگ تر از خانه ای بود
که اینک امینه در آنجا حضور داشت ، اما او حس میکرد ، اینجا هم حال و هوای خانه
ی کودکی های مادرش را دارد
با صدای سلیمه که دست امینه را به سمت اتاقی که از آن همهمه میامد، می کشید
و میگفت :عه چرا ماتت برده...بیا دیگه ...امینه به خود آمد
وارد اتاق شدند، اتاقی بزرگ که با گلیمهای زیبای دست باف پوشیده شده بود و نور
خورشید که از پنجره ی اتاق به داخل می تابید همه جا را روشن کرده بود
دور تا دور اتاق ،پتوهای کناره ای و روی آنها پشتی های بزرگ و الکی رنگ به دیوار
تکیه داده بودند
نجمه خانم دو زانو نشسته بود و یک دستش را به گردن پیرمردی نورانی و یک دستش
را به گردن زنی که بی شباهت به او نبود ، انداخته و های های گریه می کرد
با ورود سلیمه و امینه ، انگار حکم سکوت صادر شده بود .پیرمرد در حالیکه اشک
چشمانش را پاک میکرد
گفت :نجمه...دخترم...اینها دختران تو هستند؟ و آغوشش را
باز کرد تا دو نواده اش را به بغل گیرد
نجمه نگاهی به امینه و سلیمه که هنوز روبنده به صورتشان داشتند ، کرد وگفت :نه پدر
یکی از این دختران ،نوه ی شماست و دیگری میهمان ماست ، دختر عبدالقادر...همان تاجر
آقا مرتضی که تا آن لحظه هیجانش را پنهان کرده بود ، برای عوض کردن فضای
بغض آلود اتاق ،به سخن درآمد و با لحنی که شوخی از آن میبارید، گفت :روبنده هایتان را بالا بزنید تا ببینیم علی فضل میتواند در یک نگاه نوه ی خودش را تشخیص دهد؟
با آوردن ،نام علی فضل ، انگار چیزی ذهن امینه را قلقلک میداد....علی فضل...علی
فضل...او مطمئن بود این نام را جایی شنیده ، اما کجا؟
تکان های سلیمه باعث شد امینه تمرکزش را از دست بدهد .سلیمه که دختری پر ازشور
و نشاط بود ، از پیشنهاد آقا مرتضی که انگار دایی او میشد ، سر ذوق آمده بود و به
امینه اشاره میکرد تا روبنده اش را کنار بزند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۹
حالا چهره ی دو دختر جلوی صورت نورانی پیرمرد باز شده بود
پیرمرد دستش را بلند کرد ، آقا مرتضی دست پدرش را گرفت ، پیرمرد عصای کنار
دیوار را به دست گرفت و به سمت دختران آمد ، در یک قدمی آنها توقف کرد و
همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانش میریخت ، به امینه اشاره کرد و گفت :
شک ندارم که این دختر نوه ی من است ، انگار چشمان زیبای نرجسم در صورت او
گذاشته شده...
با این سخن ، پشت امینه داغ شد....این چه میگفت؟ !نرجس؟ !آیا درست شنیده است؟
پیرمرد می خواست دست در گردن امینه اندازد و او را به آغوش کشد که نجمه به صدا
در آمد :صبر کنید پدر ....ایشان ، امینه دختر عبدالقادر ،تاجر بزرگ ریاض که
روزگاری دور گذارش به نخلستان ما افتاد است ، آن یکی دختر من است ...سلیمه
هر لحظه که می گذشت و با هر حرف که امینه می شنید ، معمای ذهنش بازتر
میشد...حاال می فهمید نام علی فضل را کجا شنیده...حالا تکه های پازل ذهنش را کنار هم
میگذاشت ، می فهمید کی است و کجاست
پیرمرد که انتظار شنیدن این حرف را نداشت ، بلند گفت :نه امکان ندارد این نوه ی من
است ، از دید حضار ،علی فضل با دیدن چشمان امینه به یاد دختر دیگرش افتاده بود و
گویا دچار جنون شده بود، علی فضل گوشه ی چادر امینه را گرفت ، به سمت آینه ی
بزرگی که داخل طاقچه اتاق بود برد، گوشه ی آینه دو عکس چسپانیده شده بود ، یکی
مشخص بود، خیلی قدیمی است، دست برد آن یکی را برداشت ، دو دختر جوان رو به
دوربین می خندیدند، علی فضل دست روی صورت خندان نرجس گذاشت و بعد صورت
امینه را نشان داد وگفت :به خدا که شباهت این دو غیر انکار است
نجمه از جا برخاست ، می خواست حرفی بزند تا پدرش را آرام کند و مطمئن سازد که در اشتباه است ، جلو آمد و گفت :درست است اما به خدا
ناگهان امینه با دستان لرزانش عکس قدیمی را که دو دختر کوچک به دوربین خیره شده
بودند برداشت و با صدایی که از هیجان میلرزید و اشکی که از چشمانش روان بود گفت:
م...م..من هم در خانه مان یکی از این عکسها دارم ، بین وسایل مادرم پیدایش کردم پشتش هم نوشته بود ، حوریه ی صغری و حوریه کبری در صحن عتیق و با این حرف
خود را به آغوش علی فضل که کسی جز پدر بزرگش نمی توانست باشد انداخت
نجمه خشکش زده بود ، مادرش از جا برخواست ، جلو آمد ، سر نوه و پدر بزرگ را به
آغوش کشید و شروع به گریستن کرد...گویی اینجا مثلث عشق تشکیل داده بودند، اینجا
نوبت هنرنمایی چشم بود و خودنمایی گوی های درخشان اشک
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۰۰
عادل در چارچوب درب ایستاده بود و بی خبر از همه جا صحنه ی پیش رویش را نگاه
می کرد
هر کدام از افرادی که در اتاق حضور داشتند ، غرق در افکار خود بودند، سلیمه از
اینکه دختر خاله دار شده بود لبخند به لب نشانده بود و مرتضی باورش نمیشد که خانواده
اش بعد از سالها دور هم جمع شده اند ، پدربزرگ و مادربزرگ ،بوی نرجس را از
دخترش به مشام میکشیدند و نجمه باور نداشت همسفر و عروس آینده اش دخترک
خواهر عزیزش بوده و اشکش روان بود چون میدانست دیگر نرجسی در این دنیا وجود
ندارد، حالا دل نگران بود که خبر درگذشت نرجس را چگونه به پدر و مادری هجران
کشیده میشود گفت ؟
عادل هاج و واج صحنه را میدید ، با تعجب رو به مادرش کرد و گفت :مادرجان، اینجا
چه خبر است؟
سلیمه مانند کودکی ذوق زده به طرف عادل رفت و دستان او را در دست گرفت
و همانطور که نزدیک امینه می شد گفت :انگار امروز روز شگرفی برای این خانواده
است ،عادل....این ...این دخترک زیبا ، دختر خاله ی ما بود و ما بی خبر بودی م
عادل خیره به امینه که در آغوش پدر بزرگ و مادر بزرگ بود، پلک نمیزد، ناگاه علی
فضل در حالیکه دست امینه را در یک دست گرفته بود به سمت سلیمه و عادل برگشت
و آنها را تنگ در آغوش گرفت
مادر بزرگ که از شدت خوشحالی روی پا بند نبود ، سر به سجده گذاشت و با صدای
بلند گفت :خدایا شکرت ....من چه کنمکه سپاس این نعمتت را که ارزانی ام داشتی به جا
آورم ؟ زندگی ام چندین سال پیش ،به یکباره کن فیکون شد ، باور نداشتم که دیگر
فرزندانم را ببینم ، اما ،لطف تو به بندگانت بسیار بیشتر از آن است که در فکر آدمی
بگنجد و الان به یکباره همه ی فرزندانم را به من برگرداندی و با زدن این حرف سر از
سجده برداشت و رو به امینه، گفت :دخترکم ، پس مادرت کجاست؟ حتما او همراه
پدرت میاید؟
نجمه با ایما و اشاره به امینه فهماند که از مرگ نرجس چیزی نگوید ،چون سن پدر و
مادرش زیاد بود و اینهمه هیجان یکجا برایشان اصلا خوب نبود
امینه سرش را پایین انداخت و گفت :ان شاالله پدرم فردا خواهد آمد
با این حرف امینه، سلیمه که دختر زیرکی بود به میان کلام جمع آمد و گفت :مادر
بزرگ...از گشنگی دل و روده ای برایمان نمانده ، نمی خواهید ادامه ی بحثتان را بعد از صرف صبحانه پی بگیرید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۰۱