eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
499 عکس
572 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
دورتر لایه ای سیمان کشیده شده بود که از تمیزی برق میزد و مشخص بود تازه آب و جارو شده است ،کمی آن طرف تر درست انتهای حیاط سیمانی حوضی گرد و سیمانی وجود داشت که پر از آب بود و داخلش چند هندوانه رها شده بودند بعد از حوض آب ، ردیف درختان نخل خرما که همه پر از بار بودند به چشم می خورد یعنی این خانه در نوع خود نخلستانی کوچک محسوب میشد .امینه ناخوداگاه به یاد خاطرات مادرش افتاد و تعریفی که از نخلستانشان کرده بود ، اینجا هم دقیق شبیه آن تعاریف بود ،با این تفاوت ،نخلستان مورد نظر مادرش بسیار بزرگ تر از خانه ای بود که اینک امینه در آنجا حضور داشت ، اما او حس میکرد ، اینجا هم حال و هوای خانه ی کودکی های مادرش را دارد با صدای سلیمه که دست امینه را به سمت اتاقی که از آن همهمه میامد، می کشید و میگفت :عه چرا ماتت برده...بیا دیگه ...امینه به خود آمد وارد اتاق شدند، اتاقی بزرگ که با گلیمهای زیبای دست باف پوشیده شده بود و نور خورشید که از پنجره ی اتاق به داخل می تابید همه جا را روشن کرده بود دور تا دور اتاق ،پتوهای کناره ای و روی آنها پشتی های بزرگ و الکی رنگ به دیوار تکیه داده بودند نجمه خانم دو زانو نشسته بود و یک دستش را به گردن پیرمردی نورانی و یک دستش را به گردن زنی که بی شباهت به او نبود ، انداخته و های های گریه می کرد با ورود سلیمه و امینه ، انگار حکم سکوت صادر شده بود .پیرمرد در حالیکه اشک چشمانش را پاک میکرد گفت :نجمه...دخترم...اینها دختران تو هستند؟ و آغوشش را باز کرد تا دو نواده اش را به بغل گیرد نجمه نگاهی به امینه و سلیمه که هنوز روبنده به صورتشان داشتند ، کرد وگفت :نه پدر یکی از این دختران ،نوه ی شماست و دیگری میهمان ماست ، دختر عبدالقادر...همان تاجر آقا مرتضی که تا آن لحظه هیجانش را پنهان کرده بود ، برای عوض کردن فضای بغض آلود اتاق ،به سخن درآمد و با لحنی که شوخی از آن میبارید، گفت :روبنده هایتان را بالا بزنید تا ببینیم علی فضل میتواند در یک نگاه نوه ی خودش را تشخیص دهد؟ با آوردن ،نام علی فضل ، انگار چیزی ذهن امینه را قلقلک میداد....علی فضل...علی فضل...او مطمئن بود این نام را جایی شنیده ، اما کجا؟ تکان های سلیمه باعث شد امینه تمرکزش را از دست بدهد .سلیمه که دختری پر ازشور و نشاط بود ، از پیشنهاد آقا مرتضی که انگار دایی او میشد ، سر ذوق آمده بود و به امینه اشاره میکرد تا روبنده اش را کنار بزند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
حالا چهره ی دو دختر جلوی صورت نورانی پیرمرد باز شده بود پیرمرد دستش را بلند کرد ، آقا مرتضی دست پدرش را گرفت ، پیرمرد عصای کنار دیوار را به دست گرفت و به سمت دختران آمد ، در یک قدمی آنها توقف کرد و همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانش میریخت ، به امینه اشاره کرد و گفت : شک ندارم که این دختر نوه ی من است ، انگار چشمان زیبای نرجسم در صورت او گذاشته شده... با این سخن ، پشت امینه داغ شد....این چه میگفت؟ !نرجس؟ !آیا درست شنیده است؟ پیرمرد می خواست دست در گردن امینه اندازد و او را به آغوش کشد که نجمه به صدا در آمد :صبر کنید پدر ....ایشان ، امینه دختر عبدالقادر ،تاجر بزرگ ریاض که روزگاری دور گذارش به نخلستان ما افتاد است ، آن یکی دختر من است ...سلیمه هر لحظه که می گذشت و با هر حرف که امینه می شنید ، معمای ذهنش بازتر میشد...حاال می فهمید نام علی فضل را کجا شنیده...حالا تکه های پازل ذهنش را کنار هم میگذاشت ، می فهمید کی است و کجاست پیرمرد که انتظار شنیدن این حرف را نداشت ، بلند گفت :نه امکان ندارد این نوه ی من است ، از دید حضار ،علی فضل با دیدن چشمان امینه به یاد دختر دیگرش افتاده بود و گویا دچار جنون شده بود، علی فضل گوشه ی چادر امینه را گرفت ، به سمت آینه ی بزرگی که داخل طاقچه اتاق بود برد، گوشه ی آینه دو عکس چسپانیده شده بود ، یکی مشخص بود، خیلی قدیمی است، دست برد آن یکی را برداشت ، دو دختر جوان رو به دوربین می خندیدند، علی فضل دست روی صورت خندان نرجس گذاشت و بعد صورت امینه را نشان داد وگفت :به خدا که شباهت این دو غیر انکار است نجمه از جا برخاست ، می خواست حرفی بزند تا پدرش را آرام کند و مطمئن سازد که در اشتباه است ، جلو آمد و گفت :درست است اما به خدا ناگهان امینه با دستان لرزانش عکس قدیمی را که دو دختر کوچک به دوربین خیره شده بودند برداشت و با صدایی که از هیجان میلرزید و اشکی که از چشمانش روان بود گفت: م...م..من هم در خانه مان یکی از این عکسها دارم ، بین وسایل مادرم پیدایش کردم پشتش هم نوشته بود ، حوریه ی صغری و حوریه کبری در صحن عتیق و با این حرف خود را به آغوش علی فضل که کسی جز پدر بزرگش نمی توانست باشد انداخت نجمه خشکش زده بود ، مادرش از جا برخواست ، جلو آمد ، سر نوه و پدر بزرگ را به آغوش کشید و شروع به گریستن کرد...گویی اینجا مثلث عشق تشکیل داده بودند، اینجا نوبت هنرنمایی چشم بود و خودنمایی گوی های درخشان اشک ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل در چارچوب درب ایستاده بود و بی خبر از همه جا صحنه ی پیش رویش را نگاه می کرد هر کدام از افرادی که در اتاق حضور داشتند ، غرق در افکار خود بودند، سلیمه از اینکه دختر خاله دار شده بود لبخند به لب نشانده بود و مرتضی باورش نمیشد که خانواده اش بعد از سالها دور هم جمع شده اند ، پدربزرگ و مادربزرگ ،بوی نرجس را از دخترش به مشام میکشیدند و نجمه باور نداشت همسفر و عروس آینده اش دخترک خواهر عزیزش بوده و اشکش روان بود چون میدانست دیگر نرجسی در این دنیا وجود ندارد، حالا دل نگران بود که خبر درگذشت نرجس را چگونه به پدر و مادری هجران کشیده میشود گفت ؟ عادل هاج و واج صحنه را میدید ، با تعجب رو به مادرش کرد و گفت :مادرجان، اینجا چه خبر است؟ سلیمه مانند کودکی ذوق زده به طرف عادل رفت و دستان او را در دست گرفت و همانطور که نزدیک امینه می شد گفت :انگار امروز روز شگرفی برای این خانواده است ،عادل....این ...این دخترک زیبا ، دختر خاله ی ما بود و ما بی خبر بودی م عادل خیره به امینه که در آغوش پدر بزرگ و مادر بزرگ بود، پلک نمیزد، ناگاه علی فضل در حالیکه دست امینه را در یک دست گرفته بود به سمت سلیمه و عادل برگشت و آنها را تنگ در آغوش گرفت مادر بزرگ که از شدت خوشحالی روی پا بند نبود ، سر به سجده گذاشت و با صدای بلند گفت :خدایا شکرت ....من چه کنمکه سپاس این نعمتت را که ارزانی ام داشتی به جا آورم ؟ زندگی ام چندین سال پیش ،به یکباره کن فیکون شد ، باور نداشتم که دیگر فرزندانم را ببینم ، اما ،لطف تو به بندگانت بسیار بیشتر از آن است که در فکر آدمی بگنجد و الان به یکباره همه ی فرزندانم را به من برگرداندی و با زدن این حرف سر از سجده برداشت و رو به امینه، گفت :دخترکم ، پس مادرت کجاست؟ حتما او همراه پدرت میاید؟ نجمه با ایما و اشاره به امینه فهماند که از مرگ نرجس چیزی نگوید ،چون سن پدر و مادرش زیاد بود و اینهمه هیجان یکجا برایشان اصلا خوب نبود امینه سرش را پایین انداخت و گفت :ان شاالله پدرم فردا خواهد آمد با این حرف امینه، سلیمه که دختر زیرکی بود به میان کلام جمع آمد و گفت :مادر بزرگ...از گشنگی دل و روده ای برایمان نمانده ، نمی خواهید ادامه ی بحثتان را بعد از صرف صبحانه پی بگیرید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیشاپیش تا میتوانید تبلیغ این‌نماز را برای روز عید غدیر انجام دهید تا باقیات صالحات برای شما باشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۸🎬: با صدای طبل و دهل مراسم شروع شد، ساحران پیشنهاد داده بودند برای خانه نشی
🎬: بااین حکم کاهن فریاد و هیاهویی از بین مردم برخواست و کاهنان دیگر مردم را تهییج میکردند تا خواستار سوزاندن یاران دانیال شوند، فریاد هر لحظه بلندتر میشد. بخت النصر از زیر چشم نگاهی به دانیال نبی کرد و می خواست بداند که عکس العمل دانیال چیست... خیلی عجیب بود، دانیال با طمأنینه ای در حرکاتش. زیر لب ذکر می گفت، برای بخت النصر قابل قبول نبود که چگونه یارانش در آستانه ی مرگی دردناک باشند و او اینچنین آرام باشد، پس دستور داد تا یکی یکی یاران دانیال را با منجنیق داخل آتش بیافکنند. حواریون دانیال همانطور که به داخل آتش پرتاب میشدند زیر لب ذکر محمد و آل محمد را می گفتند و ذکر کلمات مقدس و یا عالی بحق علی بر لب داشتند. همه چیز دانیال و حواریونش عجیب بود، کاهن اعظم خود را نزدیک بخت النصر کرد و کنار گوشش گفت: دانیال خیلی آرامش دارد، من فکر می کنم نقشه ای در سرش دارد شاید این آرامش قبل از طوفان است... بخت النصر سری تکان داد و گفت: دانیال اهل خدعه و نیرنگ و نقشه نیست، شما اطمینان دهید که خدایی رو کردید قوی تر از خدای دانیال است و دیگر نگرانی به خود راه ندهید. کاهن اعظم گلویی صاف کرد و گفت: مطمئن باشید که چنین است و اینک تا صبح این آتش افروخته است تا یاران کافر دانیال بسوزند و خاکستر شوند و خدایشان هم نتواند کاری کند و حقانیت ما بر همگان آشکار شود و سپس نوبت دانیال است که با این دنیا خدا حافظی کند. حالا چهار یار دانیال در آتش بودند و باز هم هیزم روی هیزم ها می ریختند تا آتش همچنان شعله ور باشد. بخت النصر از جا بلند شد تا میانه ی آتش را ببیند اما شعله ها آنقدر عظیم و دود بر هوا بود که هیچ چشمی یارای دیدن وسط آتش را نداشت کم کم مردم خسته شدند اما شعله ها هنوز جان داشت، آفتاب غروب کرد و باز هم آتش برافروخته بود. بخت النصر دستور داد تا تمام شب در آتش بدمند و صبح روز بعد برای دیدن خاکستر یاران دانیال همه بیایند، البته اگر خاکستری بر جا بماند. بخت النصر میدان را ترک کرد، تعدادی از مردم به خانه هایشان رفتند. و آنهایی هم که برای دیدن این معرکه از بقیه ی شهرها آمده بودند در همان اطراف بیتوته کردند تا روز بعد عاقبت خیانتکاران را با چشم خود ببینند. ادامه دارد... @bartaren