eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
503 عکس
576 ویدیو
15 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۰ صبح زود بود و هنوز شعله های آتش جان داشت و می سوخت اما از شدت آن کاسته شده ب
حالا همه ی مرد آگاه شده بودند که یاران دانیال نه تنها زنده مانده اند بلکه یکی هم به آنان اضافه شده است. مردم دسته دسته به سمت میدان شهر هجوم می آوردند و بخت النصر قاصدی به دنبال دانیال نبی فرستاد، او می خواست تمام حقیقت را از زبان دانیال بشنود. دانیال بالای صحنه نزد بخت النصر رفت و بخت النصر با اشاره به میانه ی آتش که اینک شعله ها کم جان شده بود گفت: آنجا را ببینید!! یارانت شاداب تر از قبل مشغول گفتگو هستند و نفر پنجمی اضافه شده همان که لباسی سفید دارد و صورتش انگار نور میدهد، راز این صحنه در چیست؟! چرا هیچ آسیبی به یارانت نرسیده است؟! دانیال نبی لبخندی زد و فرمود: چون خداوندی بسیار قدرتمند دارند و خداوند حافظ مومنانش است، خدای یکتا، آفریننده ی زمین و آسمان و ماه و خورشید است، او قدرت مطلق است و هیچ کس و هبچ چیز از او برتر نیست و آن نفر پنجم هم فرشته ای به نام«ملک البرد» است که به امر خداوند از آسمان به زمین نزول کرده تا آسایش بندگان مومن خداوند را فراهم کند و نگهبانی کند از وجودشان... بخت النصر از اینهمه قدرت خدای دانیال سخت در حیرت بود و بار دیگر دستور داد تا حواریون دانیال را به نزد او آورند، سربازان به خیال اینکه آتش به آنها هم همچون یاران دانیال صدمه ای نمی زند به دل آتش زدند و ناگهان در حالیکه ناله شان بر هوا بلند بود و آتش جسمشان را در برگرفته بود از آتش بیرون آمدند و در این هنگام، پیش چشم متعجب هزاران نفر، یاران دانیال با طمانینه از آتش گذشتند بدون اینکه آتش به جانشان بیافتد یا احساس ناراحتی کنند و مردم بیش از قبل از قدرت خدای دانیال به وجد آمده بودند، در این هنگام یهودیان غفلت زده به خود آمدند و در برابر خداوند به سجده افتادند و خواستند توبه کند و دانیال را صدا میزدند که به فریادشان برسد و از خدا بخواهد تا آنان را ببخشد. دانیال کنار آنان آمد و رمز نجات بشریت را گفت و یهودیان تکرار کردند: یا حمید بحق محمد یاعلی بحق علی یا فاطرالسماوات والارض بحق فاطمه یا محسن بحق حسن یا ذی القدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام بخت النصر با احترامی زیاد، حواریون دانیال را به حضور پذیرفت و از آنان سوال کرد که یک شبانه روز در میان آتش را چگونه گذراندند و هر چهار نفر با شور و شوقی وصف ناپذیر گفتند: بهترین شب عمرمان بود، آنها هیچ از آتش حس نکرده بودند و گویا نه اینکه در میانه آتش بلکه در بهشت سرسبز خداوند بودند و با اولیا الله دیدار داشتند. ادامه دارد... @bartaren 🌺🌺🌺🌺🌺
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ابووردان بار دیگر بادی به غب غب انداخت و گفت :اتاق را بررسی کردم ، در ابتدا به نظر میرسید راه فراری
بود، اما ته ذهنش درگیر او بود، تا اینکه هواپیما به زمین نشست .آن جوان مانند دیگر مسافران از جا بلند شد و دست برد بالای سرش تا کیف دستی اش را بردارد، عبدالقادر که تمام حواسش معطوف او بود ، اینبار چهره اش را کامل دید...خدای من ،باورش نمی شد ...این این که حیدر بود... عبدالقادر از جا برخاست ، او هم کیفش را برداشت، لبخندی رو لب نشاند و با خود گفت: خدا را شکر...همسفر و رفیق و راه بلد هم از آسمان رسید....در تماس تلفنی که عادل : با او داشت ، تمام اموری را که پیش آمده بود ، مو به مو به اطلاع عبدالقادر رسانیده بود و عبدالقادر خوب میدانست حلقه ی وصل عادل به او ، کسی جز حیدر نبوده و عادل با همکاری حیدر ،توانسته آن شاهکار را به سرانجام برساند عبدالقادر می دانست که حیدر در این قیافه جدید ، او را نخواهد شناخت، پس با طمأنینه پشت سر او راه افتاد تا در فرصتی مناسب خود را به این شیر پسر قطیف بشناساند وارد سالن فرودگاه شدند و در کمال تعجب، حیدر به سمت گیشه ی تهیه ی بلیط رفت، عبدالقادر همانطور که روی یکی از صندلی های سالن مینشست، حیدر را نیز زیر نظر داشت، او متوجه شده بود که حیدر قصد سفری دیگر دارد، شاید به طرف قطیف و شاید جده.... عبدالقادر کیفش را جلوی پایش گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر بود که حیدر کارش تمام شود که ناگهان در کمال تعجب دو شرطه را دید که به طرف حیدر میرفتند . اول گمان میکرد که رفتن آنها به سمت حیدر ،ربطی به او ندارد، اما وقتی دید که آن دو شرطه مشغول صحبت با حیدر شدند ، ولوله ای در دلش افتاد ، ناخوداگاه از جا برخاست ، کیفش را به دست گرفت و به بهانه ی تهیه ی بلیط، آرام آرام به سمت آنها رفت همانطور که از کن ار حیدر می گذشت،گوشهایش را تیز کرد تا ببیند چه حرفی بین آنها رد و بدل می شود یکی از شرطه ها مدارک شناسایی حیدر را می خواست، حیدر که از همه جا بی خبر بود ، با آرامشی در حرکاتش مدارک را نشان آنها داد و با تکبری خاص که از او بعید بود، نگاهی به شرطه انداخت و گفت :امیدوارم این هتک حرمت به شاهزاده عادل را بتوانید توجیه کنید وگرنه ناگهان شرطه ی دیگر نیشخندی زد و گفت :وگرنه چه؟ !چند ساعت است منتظر ورود جنابتان هستیم...بفرمایید بفرمایید از این طرف، پدرتان امر کرده به محض رؤیت شما به حضورش شرفیاب شوید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
حیدر که حالا شک کرده بود انگار چیزی این وسط درست نیست ،با همان آرامش قبل گفت :احتیاج نیست شما خود را به زحمت اندازید، بنده راه خانه ی پدرم را خوب میدانم دو شرطه،دو طرف حیدر را گرفتند و یکی از آنها گفت :نه دیگر نشد...شاهزاده طلال امر نموده ما شما را همراهی کنی م ،ما هم مأموریم و معذور... آه از نهاد عبدالقادر بلند شد ،آخر او میدانست ، طبق نقشه ای که این دو جوان با هم کشیده بودند، قرار بود عادل مخفیانه به جزیره برود و حیدر با مدارک عادل رهسپار تور جهان گردی شود ، با این نقشه هیچکس به نبود عادل در دانشگاه و حضور او در جشنهای جزیره مشکوک نمی شد و از طرفی احمد، برادر دوقلوی حیدر ، چند روزی که حیدر به جای عادل جهان گردی می کرد ، احمد هم به جای حیدر در دانشگاه حاضر میشد .طبق نقشه ی دقیق آن دو جوان ، اطلاعات و فیلم های گرفته شده توسط عادل از جایی غیر از جزیره مالدیو و خاک عربستان باید به کل دنیا مخابره میشد ، تا اگر زمانی مکان ارسال اطلاعات مشخص شد ، مأموران کلا گیج شوند و نتوانند خاطی اصلی را پیدا کنند و چه بهتر توسط حیدر که خبره این کارها بود انجام میشد ، که شد نقشه ی این دو جوان واقعا معرکه و بی نقص بود ، اما انگار در تقدیر آنان چیز دیگری نوشته شده بود عبدالقادر که با چشم خود میدید این جوان بیگناه را به مسلخ میبرند، پاهایش شل شد و ناگاه بر زمین افتاد و قبل از اینکه مردم اطرافش ، به کمکش آیند ، از زمین بلند شد دوباره به سمت صندلی های فرودگاه رفت .روی نزدیک ترین صندلی نشست، کیف را بغل دستش گذاشت و سرش را داخل دستانش فرو برد، او باید فکری میکرد...باید راه نجاتی برای حیدر ، پیدا می کرد...اما چه فکری؟ چه راهی؟ حیدر که متوجه شد ، احتمالا عادل کاری کرده که لو رفته ، کمی خودش را باخته بود ، اما در دل مدام صلوات میفرستاد و به ائمه متوسل میشد ، سوار بر ماشین شدند تا به سمت قصر شاهزاده طلال حرکت کنند ، فکری به ذهنش رسید...آخر چرا الکی بترسد ، وقتی در به در دنبال عادل هستند، حتما عادل فرار کرده ، او هم که حیدر است و عادل نیست، پس نباید ترسی به دل راه دهد ، او میتواند ادعا کند که مدارک عادل را پیدا کرده یا اصلا بگوید از او دزدیده و می خواسته در قالب یک شاهزاده سفر کند...آخر حیدر جوان است و جوانی کردن کار هر جوان...نهایتش باید چند صباحی ننگ زندانهای سعودی را به خاطر سوء استفاده از مدارک دیگری تحمل کند ، دیگر او را نمی کشند که؟ !اما وقتی خوب فکر می کرد ، از این دستگاه سعودی هر جنایتی بر می آید ، خصوصا اگر بفهمند که این جوان نگون بخت ، یک شیعه است ، آنوقت فاتحه اش خوانده است ، آخر دربار سعودی و شرطه های این حکومت بی بهانه ، شیعیان را می ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
کشند و نابود می کنند ، حال اگر بهانه داشته باشند، آنوقت شیعه ی بیچاره ای را که در دستشان اسیر است زجر کش میکنند ماشین جلوی دربی بزرگ متوقف شد ، انگار به مقصد رسیده بودند .بعد از اندکی تأمل درب باز شد و ماشین داخل رفت، حیدر ساختمان های مدرن و شکیل داخل قصر را از نظر میگذراند و با خود میگفت :براستی اینجا نه یک خانه ،نه یک قصر ، بلکه شهری زیباست که ساکنانش احتمالا از مابهتران هستند ،آخر مردم معمولی عربستان در خواب هم چنین جایی برای زندگی ،نمی توانند ببینند و در این هنگام لبخندی روی لبش نشست و آهسته زمزمه کرد :خدا را شکر اسیر شدم و به همین بهانه با چشم خود این حکمرانی شاهانه را دیدم ،زهی سعادت....این خوشبختی شامل حال هرکسی نمی شود شرطه ی کناری که لبخند ناگهانی حیدر را دید ،دستی روی زانویش زد و گفت :چرا می خندی؟ آنطوری که شاهزاده طالل دنبال تو بود ، بی شک خطای بزرگی کردی ، به خاطر عقوبتی که در انتظارت است می خندی؟ حیدر لبخندش پررنگ تر شد و گفت :نه خنده ام برای آن است که شما به کاهدان زده ای.... با این حرف حیدر ، هر دو شرطه به طرفش برگشتند و گفتند :یعنی چه به کاهدان زده ایم؟ حیدر سری تکان داد و گفت :یعنی شما یک فرد عادی را به جای شاهزاده تان دستگیر کرده اید، من اصلا شاهزاده عادل نیستم، یک آدم عامی و نگون بختی هستم که مدارک شاهزاده را پیدا کردم و میخواستم طعم شاهزاده بودن را حتی اگر شده برای زمان کوتاهی بچشم ، اما مثل اینکه بخت با من یار نبود... ناگهان یکی از شرطها به میان حرف حیدر پرید و گفت :کم مزخرف بگو ...الان که تحویلت دادیم معلوم میشود ،شاهزاده هستی یانه؟ ما به طمع جایزه کالنی که پدرت برای پیدا کردنت مقرر نموده ، آمده ایم ، تا آن جایزه را نگیریم ، پا پس نمی کشیم، نمی دانم به چه گناهی شاهزاده طلال را رنجانده ای اما به جای این خزعبلاتی که سرهم می کنی فکر کن که چطور می توانی دل پدرت را نرم کنی که مجازات سختی برایت نداشته باشد حیدر شانه ای بالا انداخت و گفت :من حقیقت را گفتم ...شاهزاده طلال که مرا ببیند ، میفهمد پسرش نیستم ، پس جایزه ای در کار نیست ، خیالتان راحت ...حالا خود دانید بالاخره بعد از چندین بار توقف ، در انتهای قصر ، محوطه ای که کامال از ساختمان های دیگر فاصله ای زیاد داشت و به نوعی جداتر از آن ساختمان های مدرن بود، جلوی انباری سوله مانند توقف کردند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
یکی از خدمه قصر که همراه شرطه ها شده بود ،حیدر را به جلو راهنمایی کرد و او وارد ساختمانی شد که به نظر انبار علوفه می آمد صندلی آهنی رنگ و رو رفته ای وسط انبار گذاشته بودند و روبه رویش هم یک میز با صندلی چرخان پشت میز بود...انبار فضایی نسبتا تاریک بود که با لامپ کم نوری در وسط روشن می شد به محض اینکه حیدر داخل شد، دونفر که آنجا حضور داشتند به سمتش آمدند و دو طرف حیدر را گرفتند و روی صندلی آهنی نشاندند و در چشم بهم زدنی ،با ریسمانی کلفت حیدر را روی صندلی بستند حیدر با حیرت ،حرکات آن دو را تعقیب می کرد ، لحظاتی بعد صدای ماشینی از بیرون در به گوش رسید و پشت سرش ، شاهزاده طلال در حالیکه عصای زیبایی در دست داشت وارد انبار شد با آمدن شاهزاده طلال و اشاره ی او ، خدمه بیرون رفتند و فقط طلال ماند و حیدر طلال خیره در چشمان حیدر عصا زنان به دور او می چرخید و ن اگاه با عصا محکم روی پاهای بهم آمده ی حیدر زد و با صدای بلند فریاد زد :ببینم ،آن مادر بی عرضه ات به تو یاد نداده که به پدرت سلامم کنی؟ حیدر که درد ضربه ای که طلال زده بود در استخوان پایش پیچیده بود ، دندان هایش را بهم سایید و گفت :چرا مادرم به من یاد داده ، اما پدرم را اینجا نمیبینم که به او سلام کنم ، انگار آنقدر شوق دیدار پسرتان را دارید که در جلوی چشمتان ،هر که را می بینید، گمان می کنید او پسر شماست طلال فحش رکیکی داد و گفت :وقتی شنیدم که به این زودی دم به تله دادی ، فی الفور خودم را به تو رساندم تا عقده ی دلم را خالی کنم، لطفا سعی در گمراه کردن من نداشته باش توله سگ.... حیدر با خشمی در صدایش گفت :من پسر تو نیستم ، برای من ننگ و عار است که پدری چون تو داشته باشم ، تو چطور پدری هستی که پسر خودت را هم نمی شناسی؟ طلال که از حرف زدن حیدر که در بند او بود ، سخت خشمگین شده بود ، نزدیک حیدر شد ، با دستان چاق و چروکش چانه ی حیدر را گرفت و سرش را بالا آورد و خیره در چشمان او گفت :شاید تا به حال تو را ندیده باشم ، اما خوب چشمهای مادرت نجمه را به خاطر دارم ، چشم هایی زیبا و فریبنده که انگار از صورت آن درآورده باشند و در صورت تو گذاشته باشند، این چشمها شهادت میدهند که تو عادل هستی ،پسر من...پسر نجمه....و با عصبانیت چانه ی حیدر را ول کرد و دوباره به دور او چرخید و گفت :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺از این فیلم(موج مرده) ۲۵ سال می‌گذرد📆 علت سانسورش تازه داره معلوم میشه ✂️ درباره تنگه هرمز و‌ درگیری با ناو آمریکایی دیدن این فیلم حتماً توصیه میشه...