از یه زمانی به بـعـد، همهمون عمـیقتر
به زندگی و دنیا و خودمون و خیلیچیزا
فکر میکنیم؛ انگار سـطـحِ فـکـرهامون
یه پله میره بالاتر...
حس میکنیم یه چیزایی باید بدونیم
که نمیدونیم!
یهجورایی به تکاپو میافتیم که بفهمیم
چی به چیه؛ بفهمیم داستان ما از کجا
شروع شده، چهجوری قراره پیش بره
و چطوری تموم میشه...
این زمان، یه نقطهی عطف تو زندگی
ماهاست؛ همون جایی که باید دکمهی
جستجوگریمونو بزنیم و راه بیفتیم
دنبال کشف حقیقت! مسیری که برای
خیلیا ممکنه سخت و پیچیده باشه،
اونقدر که از وسطاش، کلا بیخیالش بشن!
برای شکلگرفتنِ تفکرِ درستی که
توی این زمان، نیاز بهش رو احساس
میکنیم و یکی از مهمترین قدمها برای
"بزرگشدن" هست، نسبت به خیلیچیزا،
یه شـناختِ اولیه اما کافی نیاز داریم؛
جوری که نه خیلی تو عمقِ مسائل سخت
فرو بریم و نه خیلی سطحی بهشون نگاه
کنیم. یعنی به معنای دقیق کلمه، یه
شناختِ "کافی" و "بهاندازه"!
و فرقی نداره که ۱۵ساله باشیم،
یا ۲۰ و چند ساله، یا بزرگتر؛
در هر حال، میخوایم از جایی و از
کسی اطـلاعـاتمونو بـگـیریم، که
حرفایی بزنه که راحت بتونیم بفهمیم!
میخوایم بهمون نگه این حرف درسته،
باورش کن! میخوایم دلیلهای منطقیشو
بهمون بگه تا با خیالِ راحت و ذهنِ
شفاف، یا قبول کنیم یا نکنیم!
اگه تفکر و شناختی که بهش نیاز داریم،
یه پازل باشه، تکههای مهمی ازش، میشه
شناختِ برنامهای که خدا برای زندگی ما
بهمون داده؛
البته همین حرف هم از اون حرفاییه که
باید بریم دنبالش و ببینیم درسته یا غلط،
و چرا!
ماها نیاز داریم هم خودمون رو
بشناسیم و هم یه دیدِ درست
نسبت به جهانِ اطرافمون
به دست بیاریم؛
بیشتر از اون، نیاز داریم به
فهمیدنِ ماجرای "خدا"! فهمیدنِ
اینکه خدا کیه؟ کجاست؟ چیکار میکنه؟
اصلا از کجا معلوم که وجود داشتهباشه
وقتی دیده و شنیده و لمس نمیشه؟
اگه فهمیدیم وجود داره، اونوقت نیاز
داریم بدونیم چرا ما رو آفریده؟ چیا گفته
به این آفریدههاش؟ چه راهی رو بهمون
نشون داده؟ چه بایدونبایدهایی برامون
تعیین کرده؟ از کیا میتونیم کمک بگیریم؟
اصلا آخرش چی میشه؟
ماها نیاز داریم به بنیانهای فکریِ
درست؛ به فهمیدنِ حقیقت و باور
کردنش! این، اتفاقیه که بقیه برامون
پیش نمیارنش و خودبهخود هم رخ
نمیده؛ فقط خودمونیم که میتونیم
انتخاب کنیم دنبالِ درستشکلدادنِ
تفکرمون بریم یا نه! همهچی رو راحت
باور کنیم یا نه! همهچی رو کلا دروغ و
خیال حساب کنیم یا نه!