سال ۱۴۰۰، وقتی تلخترین روزهای زندگیام را میگذراندم، به پیشنهاد یکی از دوستانم به کوهنوردی پناه بردم. لحظهای که به بالاترین نقطه کوه رسیدم، حسرتی عمیق قلبم را پر کرد؛ حسرت اینکه چرا تا آن وقت اینقدر از طبیعت دور بودهام. من که از کودکی تنها پناهم قصهها و کلمات بودند، ناگهان چیزی عظیمتر از جهان قصهها پیدا کرده بودم.
حالا بعد از گذشت ۲۵ سال به کسانی مثل آقای احمدی غبطه میخورم. او و پدرش از کودکی در ارتفاعات سنندج کوهنوردی میکردهاند و همین علاقهشان به کوهنوردی باعث شده است که هفده سال پیش شغلشان را از فروشندگی لباس کودک به فروشندگی لوازم کوهنوردی تغییر بدهند. من به این نزدیکی با طبیعت غبطه میخورم؛ به اینکه هر وقت دلشان بگیرد میتوانند از شلوغی شهر فرار کند و به آغوش طبیعت پناه ببرند.
من به جادوی کلمات باور دارم، اما به یقین میدانم که افسون طبیعت فریبندهتر و خوشتر است. چنان که هیوم میگوید: «همه الوان فن شاعری، هر قدر هم درخشان، هرگز نمیتوانند اشیای طبیعی را به چنان طرزی ترسیم کنند که توصیف را بتوان منظرهای واقعی انگاشت. زندهترین اندیشه هنوز فروتر است از کمرنگترین احساس.»
قبل دیدن غرفه عینک چوبی نارسیس، منتظر یه کارگاه نقلی پر گرد و غبار بودیم، ولی کی فکرش رو میکرد آدرس کارگاهشون توی یه موزه تر و تمیز باشه؟ آقای شعبانی میگه پارسال که به عنوان تولیدکننده برتر اراک توی بخش صنایع دستی شناخته شدن، بهشون به عنوان جایزه یه سال سکونت توی موزه رو جایزه دادن تا هم هزینههای تولیدشون کمتر بشه و هم رونق موزه بیشتر. قصه غرفه عینک چوب نارسیس رو اینجا بخون
«حتی تو سفر خوزستان هم بارون اومد و خیس شدیم، اینجا که دیگه گیلانه». این جمله را یکی از بچهها بعد از دیدن پیشبینی هواشناسی در جلسه تعیین مقصد سفر بعدی گفت.
اصلا گیلان است و بارانش….
حالا دیگر گیلان شد مقصد قطعی سفر بعدی باسلام. بعد از یکی دو بار لغو شدن به خاطر علتهای بیرونی، اینبار همه برنامهریزیها برای سفر گیلان انجام شد. غرفهها هماهنگ شدند و یکم آبان، مثل همیشه پنج صبح از پارک علم و فناوری قم به راه افتادیم...
📍ویژهنامه این سفر رو توی مجله باسلام ببین و بخون
برای مردم نایین، اینجا کارگاه بافندگی و ریسندگیه که وقتی از پلههاش پایین میری، انگار که داری به ۲۰۰ سال پیش سفر میکنی.
پشت هر کدوم از این دستگاههای چوبی یکی از اعضای خانواده رمضانی نشسته.
یکی نخ رو ماسوره میکنه، یکی پود رو از لای تارها رد میکنه و ردیف به ردیف پارچه عبا میبافه
📍تو بازار باسلام، میتونی گلیمهای دستبافت کارگاه رمضانی رو پیدا کنی.
اگه تا الان فکر میکردید فقط توی عراق، بغداد داریم، پس هنوز بغداد اراک رو ندیدید!
مجید و حجت الله ساکن همین روستان؛ یه جای خوش و آب هوا توی جاده خمیناراک که پر از چایخونههای محلی و با صفاست. کسب و کار این دوتا داداش که یه روزی کف کوچههای این روستا گلکوچیک بازی میکردن، ساخت فوتبالدستیه.
📍اگه دوست داری قصه کاملشون رو بخونی اینجا رو ببین
⛳️ دومین مسابقه عکاسی باسلام از راه رسید
🍉 انار و هندونه و فال حافظ هم مهمه، ولی اصل یلدا به دورهمیهاشه!
دورهمیهایی که بهونه شکلگرفتنشون معمولا جمعشدن تو خونه یه بزرگتر مثل مامانبزرگ یا بابابزرگه.
بهونهی دورهمی شما کیه؟ قلب یلدای شما با کی میتپه؟
📸ازش یه عکس بگیر و برامون اینجا بفرست:
https://basalam.com/promotions/yalda03
🏁 شرایط شرکت توی مسابقه:
1⃣ عکسهاتون باید کیفیت و نور خوبی داشته باشن.
2⃣ مصنوعی نباشن، یعنی واقعی و یهویی گرفته شده باشن. مثلا از مامانبزرگتون (بدون اینکه حواسش باشه) موقع پذیرایی، یا آشپزی یا بازی با بچهها عکس بگیرید.
🎁 ما از بین عکسهای رسیده ده تا از بهترینهاشون رو توی اپلیکیشن باسلام استوری میکنیم و به پنج عکس که بیشترین لایک رو بگیرن، جایزه میدیم.
شب که به دل جاده بزنی، نرسیده به بوشهر زیبا، بین نخلهای قدکشیده قلعه سفید، پنجره کوچیک خونهای رو از دور میبینی که توی دل تاریکی سوسو میزنه.
اینجا کارگاه خونگی زنیه که غمهای بزرگ رو به روشنایی تبدیل میکنه؛ زنی که به قول زهرا هاشمی، اسم کوچیکش نوره.
قصهی این کارگاه کوچیک لوسترسازی این روزها خیلی توی مجله باسلام محبوب شده.
📍اگه دوست داری داستان کاملش رو بدونی، از اینجا بخون.
سلام از بیرجند شهر قرمزهای دوستداشتنی
لبخند همراهتون
مهربونی همدمتون
خیر و برکت رزق امروزتون
#سلام_از_باسلام