وقتی شب ها نورِ زرد رنگ آشپزخونه رو روی راه پله میبینم،گاهی با خودم فکر میکنم شبکه خبر روشنه. اون هنوز اونجاست.قهوهی فوریش رو با نصف فنجان آب جوش توی فنجانِ قرمزش حل کرده، یه نخ سیگار روشن کرده و داره کتاب میخونه.هنوزم بعضی شب ها صدای ظرف ها رو از آشپزخونه میشنوم.خودم رو تصور میکنم که دارم بدو بدو روزنامه رو دستش میدم.
+تازه این یکی فرق میکنه چون خودم خریدمش.
-خداوند شما را از روزنامه آورندگان بهشتی قرار دهد:)))
چقدر دلم برای این جمله تنگ شده.