هرروز که از این خیابون رد میشم به خودم میگم دیگه امروز میرم و از دکه کوچیک توی مسیر، خوراکی محبوبم رو میگیرم
منتاها به اونجا که میرسم اینکار برام میشه سخت ترین کار دنیا و شاید یک ماهه که هرروز به این فکر میکنم که چرا کار به این سادگی انقدر برام سخته.
الانم در حال حرکت به سمت همون دکهام.
نمیدونم امروز چی میشه اما
یه جایی و یه روزی این غول اضطراب باید از من شکست بخوره.
محکوم
هرروز که از این خیابون رد میشم به خودم میگم دیگه امروز میرم و از دکه کوچیک توی مسیر، خوراکی محبوبم
تو رو دروایسی شماها موندم و بالاخره بهش غلبه کردم.
ینی خانومه گفت عزیزم اول برو بخور بعد میای حساب میکنی.
من: نهههه یه لحظه وایسا اوکیش میکنم.
بعد شلوغ شد
اصلا یه وضعی
ولیییی
چسبید.
قسمت همتون
محکوم
بالاخره انجامش دادم
ناراحت همکلاسیمم که باهم نماینده ورودی تو انجمن بودیم.
از الان ببعد یکم تنها میشه
ولی خب من دیگه واقعا کافیمه
یه چیز دیگههم اینه که من ازین ببعد خیلیجاها تو زندگیم باید با این بلاهت سازمانیافته سروکله بزنم و تا ابد نمیتونم فرار کنم.
بهتر بود که اینکارو نکنم ولی یکم زیادی داشتم همه چیز رو درمورد اون انجمن جدی میگرفتم.
احساس کردم فشار روانیای که داره بهم وارد میکنه منطقی نیست.
احتمالا تا وقتی که خودسازیم رو به حد نرمالی نرسونم بهتره که وارد عرصههای اجتماعی نشم.