چند روزی که گذشت روستای زادگاه پدربزرگم بودیم.
داشتم فکر میکردم بچه که بودیم همیشه عموم اینا دیرتر از ما میومدن و زودتر از ما برمیگشتن تهران.
انگار همیشه اونی که ذوق بیشتر داشت برای دیدنشون من بودم.
اینارو که یادم میاد کمتر میتونم با خاطراتی که داشتم ذوق کنم.
اینارو شاید این چندسالی که از ایران رفتن کمکم دارم میفهمم.
چقدر همیشه من اونارو دوستتر داشتم.
الکی مثلا هم اصلا دلم براشون تنگ نشده.
معتقدم که دوست مثل رزق میمونه، معینه
اونجایی که نیازه خدا میذارتش سر راهت.
غصهشونو نخور.
برو بهشون فحش بده بجاش
هدایت شده از افاضات
📪 پیام جدید
💬https://eitaa.com/basedontrue/3293
پس بیا بغلم
#دایگو
هدایت شده از افاضات
📪 پیام جدید
💬https://eitaa.com/basedontrue/3294
اما من بخاطر نیازم باهاشون نبودم. دوستشون داشتم که بودم.
#دایگو