.
زد زیر گریه! چیز تازهای نبود.بیشتر ساعت بیداریاش را یا گریه میکرد یا غرغر.
آن وسطها اگر صلاح میدانست کمی هم لبخند مهمانمان میکرد که عجیب دلمان را میبُرد.
دانخوری پرندهها را سر و سامان دادم.دستم که رفت سمت آبخوری حلماسادات اشک شد.این بار اما تازگی داشت.گریه آرام بود با چاشنی التماس. درحالی که دستم را گرفته بود دنبالم میآمد.گریههای همیشگیاش گاهی به نعره،فریاد و پاکوبیدنهای شدید ختم میشدند.
من اما مثل همیشه سوال کردم
«چی شد؟چرا گریه میکنی؟چی میخوای؟نشونم بده»
شاید آدمها بگویند کدام دیوانهای از بچهای که توان حرفزدن ندارد و خیلی از چیزها را از نظر آنها متوجه نمیشود، سوال میپرسد و توضیح میدهد.
من دستم را بالا میبرم. من یک دیوانهی همیشه امیدوارم که از وقتی یادم میآید سوال پرسیدهام وکمی بعد برای خجالت زده کردن سکوت،خودم پاسخ خودم را دادهام.از هیچ توضیحی در هیچ مسئلهای برای دخترکم کم نگذاشتهام آخر من که میدانم متوجه میشود.من نباید بگذارم گفتگو کردن یادم برود هر چند تک نفره باشد.
میپرسم «نکنه خودتم آب میخوای؟»
هقهق گریه میکند.دلم میلرزد.میگویم:«آخه چیشد عزیزمن؟ ببین!دارم آبخوری توتوهاتو تمیز میکنم بعدش میخوام براشون تخمه بریزم که تیلیک و تیلیک بشکنن.تو ذوق کنی»
فایدهای ندارد گریه ادامه دارد.من اما همچنان ادامه میدهم «بیا بریم،آبخوریشون رو بزاریم. تشنهشون میشه ها»
گریهاش حس نگرانی دارد.با همان اضطراب پشت سرم میآید.آبخوری را که سر جایش میگذارم ناگهان آرام میشود.به قفس پرندهها نگاه میکند. هنوز اثرات هقهق هویداست که لبخند میزند. گنگم! به حلماسادات نگاه میکنم،به پرندهها،به آبخوری.روبهرویش مینشینم با دستم شبنمهایی که گوشه چشمش نشستهاند را پاک میکنم «قربونت بشم.نکنه فکر کردی دیگه نمیخوام بهشون آب بدم؟»
دستش را به سمت قفس دراز میکند و بلند میگوید «اَع» و لبخند میزند.
«اَع» در زبان حلماسادات معانی مختلفی دارد اینجا یعنی"آب"
میگویم «آره آب! آفرین.نگران نباش من نمیزارم تشنه بشن» چه قول غریبی میدهم.
از اتاق بیرون میآیم.چشمم به کتیبههایی که همین یک ساعت پیش به دیوار زدهام میافتد.همانجا روی پله فرو میریزم.
«آقا جان به نظر شما بچهای که نگران تشنگی دو تا پرنده شده میشه چیزی متوجه نشه؟من قول سقایی دادم میشه هوامو به "اَع" از ته دل حلماسادات که این روزها روضه است،داشته باشید؟ آخه شرمندگی خیلی درد داره »
صدای خندههای حلماسادات قاطی صدای آواز پرندهها،به صدای رادیو اربعین آمیخته شد.
#روضه
#آب
.
.
دختر بزرگم، حلما سادات خانم هنوز حرف نمیزند.
خیلیها فکر میکنند چون توی دهنش کلمات نمیچرخند یا چون هنوز خیلی کارها را خودش انجام نمیدهد پس حتما نمیفهمد. متوجه نیست.
صبح عاشورا بود. همین دیروز. از خواب که بیدار شد. پدرش را آماده دید. گریه کرد. خیلی گریه کرد. اشک قطره قطره از کنج چشمش قل میخورد و رها میشد.
چشمهایش را محکم فشار میداد و به من با همه مظلومیت نگاه میکرد.
#روز_عاشورا پدر آماده دیدن و بعد گریه دختر قلب آدم را عین کاغذی که توی مشت جمع شده و بعد کبریت زیرش گرفته باشند، آتش میزند.
آخرش هم هرچه حرف زدم که قرار این است که باهم برویم فایده نداشت. تاوقتی که پدرش نشست و خودش قاشق قاشق نذری داد دهنش. آنجا خیالش راحت شد. گریهاش هم قطع.
ظهر هم با همین بساط روبهرو شدیم. البته آنجا پدرش رفته بود. نکه برود که برنگردد یا مثلا دور از جانش سرش برگردد نه. رفته بود که برگردد و برگشت.
راستش من فکر میکنم حلما سادات خانم من میفهمد. احساس را، عشق را، پدرش را، روضه را وخیلی چیزهای دیگر. چه معلوم، شاید قصه رقیه شما را وقتی دستش توی دست بابایش بوده شنیده بعد نتوانسته سوالهایش را بپرسد و قلبش لرزیده. شاید فکر کرده روز عاشورا هر پدر آمادهای قرار است برود و برنگردد یا جور دیگری برگردد. بعد هم به او سخت بگذرد. خیلی سخت.
میدانم که همه اینها را میدانید. اصلا خودتان دیدهاید. اینها را گفتم که چیز دیگری بگویم.
راستش من خیلی وقت است که قبول کردهام شاید هیچ وقت آن کلمه رویایی و ناب مامان را نشنوم اما نمیتوانم قبول کنم اسم شما را نگوید. بالاخره یک اسمی باید باشد که وقتی قلب آدم خواست از درد تکه تکه شود صدایش بزند. تا آرام شود. حالا یا زیر لبش بگوید یا فریادش بزند.
من حاضرم آن کلمه جادویی را فراموش کنم. اصلا انگارنه انگار. ولی شما نخواهید که یا حسین در دهانش نچرخد. اصلا شاید برای همین به اسم شما زل زده که کمکش کنید اگر قرار است یک کلمه در این دنیا از دهانش خارج شود اسم همان کسی باشد که شما فدایش شدید.
حالا ما یک چیزی گفتیم. اگر نشد هم فدای سرتان. بالاخره شما خیر ما را بهتر میدانید اما آدم همان چیزی را برای خودش میپسندد که برای دیگران. برای ما هم مثل خودتان بپسندید و بنویسید و مهر کنید. که ما هم فدای #حسین شویم. که عالم فدای او.
پی نوشت:
همه میرن آقام تو میمونی برام. حسین آقام.
دلمون برای بینالحرمین لک زده
پی نوشت:
به اسم درستی زل زدهای عزیزکم.
عکس دوم انگشتهای کوچک حورا ساداتم
بجستان محرم سال ۱۴۰۳
#روضه_هایی_که_زندگی_میکنیم
#کربلا
#روضه
#غم
@bashamimtashafagh
با شمیم تا شفق