قرار بود صبح روز عید غدیر برود به خدمت آقا و درجه ی سرلشگری اش را بگیرد . همه تبریک گفتند خودش می گفت : « درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست و قتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند . حس می کنم ازم راضی هستند . وقتی ایشان راضی باشد امام عصر ( عج ) هم راضی اند . همین برایم بس است . انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا بهم داده اند .»
🌹با شهدا تا ظهور مهدی (عج)🌹
سید شهیدان اهل قلم🕊 🌷شهید سید مرتضی آوینی محل تولد: شهر ری محل شهادت: فکه *🌷او کارگردان فیلم مستن
تنها آرزوی شهید آوینی در همه آثارش که برای خودش محقق شد : «ای شقایقهای آتش گرفته، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد! آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟»
📸 ۲۰ فروردین ۱۳۷۲
پیکر حنجره شهیدان تاریخ
و علمدار فرهنگی جبهه حق
در قتلگاه فکه افتاده است.
💠 انگار که آوینی این جملات را فقط برای صبح شهادت خود در ۲۰ فروردین سال ۱۳۷۲ گفته بود!
🌷شهید آوینی: «صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا! چگونه ممکن است تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذیالحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بودهاند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را میگویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هیهات ما ذلکالظن بک؛ ما را از فضل تو گمان دیگری است.
▫️پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد، راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر میخیزد. اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و اندی سال به کدام دعوت است که لبیک گفتهاند؟!»
🔸منبع: کتاب «فتح خون»
📌 شهیدی ۱۸ ساله تهرانی، ۴۲ پیش گفت: ما در میدان مبارزه هستیم تا مسئولین به اسلام خدمت کنند
🔹️ شهید دانش آموز منوچهر کسبکار حاجی آقا که به عنوان نیروی بسیجی از کلاس مدرسه به مناطق عملیاتی رفت در وصیت نامه اش خود را دلباخته حضرت حق و عاشق شهادت معرفی و می گوید:
◇ ازخداوند می خواهم مرا جزو غلامان درگاهش بپذيرد؛ خدايی كه بهترين و نزديكترين راه را برای رسانيدن من به خودش برايم نمايان ساخت، و هر چه را كه در دنيا هست وسيله برايم قرار داد تا من بهتر بتوانم به سوی خودش گام بردارم
◇ شكر می كنم خدايی را كه مرا دلباخته دنيای فانی نكرد تا به آتش دوزخ دچار نشوم
◇ خواهران وبرادران، اين حقيقتي است كه همه ما دير يا زود بايد برويم، ولي وسيله رفتنها فرق می كند، پس بگذاريد آدمی بهترين وسيله را كه شهادت می باشد انتخاب كند و به لقاءالله بپيوندد
🔸️ دوست دارم در ميادين نبرد كشته شوم، مانند شهدای كربلا. ميخواهم مانند شهدا با همين لباس رزم به خاكم سپاريد و همه بدانند من پاسدار اسلام بودم و به خاطر اسلام شهيد شدم
◇ آری من در جبهه جنگ می رزمم تا امامم، تا مجلس شوراي اسلامي، تا دولتم و ملتم بتوانند برای اسلام خدمت كنند
🔻 شهید منوچهر کسبکار حاجیآقا در ۳۰ مرداد ۱۳۴۳ درتهران متولدو بارها به عنوان بسیجی در جبهه حاضر و سرانجام در ۱۸ دی ۱۳۶۱ در فکه به شهادت رسید و مزار او در قطعه ۵۰ بهشت زهرا واقع است.
📌 حاج قاسم: در خواب از شهید زین الدین راز سیدمهدی شدن را پرسیدم و گفت: اینجا مقام سیادت گرفتم.
🔹️ هیجانزده پرسیدم: «آقا مهدی مگه تو شهید نشدی؟ همین چند وقت پیش، توی جاده سردشت؟»
◇ حرفم را نیمهتمام گذاشت. اخم كوتاهی كرد و چین به پیشانیاش افتاد. بعد باخنده گفت: «من توی جلسههاتون میام. مثل اینكه هنوز باور نكردی شهدا زندهن.»
◇ عجله داشت. میخواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا كه میخوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمندهها برسونم.»
◇ رویم را زمین نزد و گفت: « قاسم، من خیلی كار دارم، باید برم. هرچی که میگم زود بنویس.»
◇ هولهولكی گشتم یک برگه كوچك پیدا كردم. فوری خودكارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم»
◇ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم» همین چند كلمه را بیشتر نگفت.
◇ موقع خداحافظی به او گفتم: «بیزحمت زیر نوشته رو امضا كن.» برگه را گرفت و امضا كرد. زیرش نوشت: «سیدمهدی زینالدین»
◇ نگاهی بهتزده به آن كردم و با تعجب پرسیدم: «چی نوشتی آقامهدی؟ تو كه سید نبودی»
◇ سید مهدی گفت: « اینجا بهم مقام سیادت دادن.»
◇ از خواب پریدم. موج صدای مهدی هنوز توی گوشم بود «سلام من در جمع شما هستم»
از چله نشینے برای اعزامــ تا شهادت در سوریه🕊️
🌷شهید محمد اسدی
تاریخ تولد: ۳۰ / ۶ / ۱۳۶۴
تاریخ شهادت: ۱۷ / ۳ / ۱۳۹۵
محل تولد: مشهد
محل شهادت: حلب،سوریه
*🌷همرزم← او برای رفتن به سوریه ۴۰ روز در منزل پدری چله نشینی کرد و روزه گرفت🌙بعد از اعزام به سوریه🕊️آنجا هم در گرما گرم مبارزه و هوای گرم آن 80 روز روزه گرفت🌙طوری که آخرین عکس های به جا مانده از او کاملا شرایط جسمی و روحیاش را مشخص میکند🥀همرزم پاکستانیاش از دوربین پیکر چند شهید را بین نیروهای خودی و دشمن میبیند🍂در همان لحظه فرمانده محمد، سر میرسد و می گوید: مادران این شهدا چشم انتظار فرزندانشان هستند🌱و به همراه چند نفر دیگر از نیروها💫 داوطلب میشوند که پیکرهای شهدا را برگردانند🕊️رفت که پیکر شهدا را بیاورد🌷و پیکر خودش جاماند🥀او در ماه رمضان با دهان روزه🌙 به شهادت رسید🕊️ اسم جهادی او در سوریه «غلام عباس» بود💚 به راستی او شبیه به آقایش ابوالفضل(ع) به شهادت رسید🥀و طبق آرزوی خود که به همرزمش گفته بود: «دوست دارم من هم مثل مادرم فاطمه الزهرا(س)🥀پیکرم در اینجا نزد عمه جانم زینب🌙مجهول المکان بماند.»🥀یک سال و نیم دور از وطن و بدون کفن🥀بر خاک های سوریه مفقود ماند🥀و بعد از آن به وطن بازگشت*🕊️🕋
.
او یکی از رزمندگانی بود که مولایش مهدی را دیده بود . .❤️
یکی ازهمرزمانش می گفت درشب عملیات، نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم. او زیارت عاشورا خواند و تمام همرزمان را که آماده شده بودند در آغوش کشید و دیده بوسی کرد. به چهره آنان عطر می زد و هنگام عزیمت در گوشه ای ایستاد و شروع به مناجات کرد؛ زمزمه های او باعث جلب توجه برادران رزمنده شد. مهدی گفت: مگر می شود انسان فرمانده اش را فراموش کند.
اشتیاق او به شهادت سبب گردید که او اولین شهید عملیات والفجر یک از گردان تخریب لشکر۲۷ باشد.🌿
#سالگرد_شهادت
شب جمعه ؛
رحمةالله به عشاق اباعبدالله
در وصیتنامهاش نوشته بود:
"خدایا من خجالت میکشم
در روز قیامت سرور شهیدان ؛
بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم"
در جریان عملیات رمضان مفقود شد!
نه در لیست شهدا بود و نه مجروحان!
خبر پیچید، هرکسی برایش حرفی درآورد.
حرفها از فرار از جنگ و اسارت شروع شد
تا رسید به پناهنده شدن به عراق!
معمّای مفقود شدنش ۳۵ روزه شده بود
که خبر دادند جنازهاش پیدا شده است
جنازهای که فقط یک کتف و سر بود!
۳۵ روز گذشته بود اما در آن اوج گرما
و رطوبت هوا صورتش سالم مانده بود!
او عارفی بود که خجالت زدهی
امام حسین (ع) نشد ولی با پیکرش
خیلیها را خجالت زده کرد...
#شهید_سردار_حمید_عارف
#فرمانده_گردان۹۹۰_تیپ۳۳المهدی
🌹با شهدا تا ظهور مهدی (عج)🌹
🌸شــهــیدی که بعد از شــهــادتش قــرآن خواند🌸 مادر همسر شهید در خاطره خود که در کتاب ˈلحظه های آسما
✍ سیره زندگی سردار شهید عبدالمهدی مغفوری -- #غسل_جمعه 💦❄️
🌨 زمستان سال ۶۴ برای سخنرانی به بافت دعوت شده بود این منطقه ی از کرمان کوهستانی و سردسیری است و در اوج تابستان آب و هوای سردی دارد زمستان ها از شدّت سرما لیوان پشت پنجره تَرَک
بر می دارد.❄️
🔸فرمانده سپاه بافت از جمله دوستانش بود در آن سفر من و بچّه ها هم همراهش بودیم وقتی رسیدیم متوجّه شدیم مهمان های دیگری از فامیل دارد همگی شام خوردیم اتاق ما جداگانه بود.
🔹صبحانه که آوردند گفت من اوّل باید غسل جمعه کنم دوستانش مسخره اش کردند و گفتند حالا واجبه توی این هوای سرد غسل کنی...؟!!
🔸مهدی فقط لبخند می زد, گفتم حالا این هفته غسل جمعه نکن هوا سرده و سنگ می ترکه گفت غسل جمعه را که به خاطر سردی آب ترک نمی کنند غسل مستحبّی جمعه است.
🌨در آن آب و هوای سرد بافت فقط از عهده ی مهدی بر می آمد و بس محال بود جمعه ای بگذرد و او غسل جمعه نکرده باشد.
🔸از زبان دوستانش شنیدم در هوای سرد منطقه هم یخ ها را می شکسته تا غسل مستحبّی جمعه را انجام دهد در سیره ی مهدی دو دسته عمل بود واجب و حرام...
(منبع: کتاب «به رنگ خدا»,-- فصل پانزدهم صفحه ۱۴۲...
🌴 #به_رنگ_خدا
عاشقانه مردی که امامزاده کرمان شد . .
🌷 #شهید_عبدالمهدی_مغفوری
فرمانده لشڪر ۲۷ محمد رسولالله🕊️
🌷شهید رزاق(رضا) چراغی
تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۳۶
تاریخ شهادت: ۲۵ / ۱ / ۱۳۶۲
محل تولد: ستق ، ساوه
محل شهادت: فکه
*🌷برادرشهید← به پدر گفته بود نذر کن روزی که پیکر من میآید، روزه بگیری!🌙بر حسب تصادف روزی که پیکرش را در بهشت زهرا(س) دفن کردیم🍂روز اوّل ماه رجب بود🌙 هم پدر و هم مادرم روزه بودند.🌙شهید همت ← آن شب پیش ما ماند و دو، سه ساعتی خوابید🌙اذان صبح که بیدار شد، بعد از خواندن نماز📿دیدم شلوار نظامی نویی را که در ساکاش داشت، از آن درآورد و پوشید🍃با تعجّب پرسیدم: آقا رضا، هیچ وقت شلوار نو نمیپوشیدی، چی شده؟⁉️ با لبهایی خندان به من گفت: با اجازهی شما، میخوام برم خط مقدّم🍂گفتم: احتیاجی نیست که بری اون جلو، همینجا بیشتر به شما نیاز داریم🍂ناراحت شد🥀 به من گفت: حاجیجان، میخوام برم جلو، وضعیت فعلی خط رو بررسی کنم🥀الآن اونجا، بچههای لشکر خیلی تحت فشار هستند🥀او به خط رفت🕊️ وضعیت بچه ها وخیم شده بود💥🥀گوشی بیسیم را برداشتم و شروع کردم به صدا زدن برادر چراغی🥀مدام میگفتم: رضا، رضا، همّت📞رضا، رضا، همّت! 📞ناگهان یک نفر از آن سر خط گفت📞حاجیجان، دیگر رضا را صدا نزنید🥀رضا رفت موقعیت کربلا🕊️ در اثر اصابت ترکش خمپاره🥀💥شهید شده بود*🕊️🕋
شهادت: ۲۵ فروردین ۱۳۶۲
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷