#روایت_میدان
بهشت خودم
پرسید مامان: "بهشت چه شکلیه؟"
دلم هُرّی ریخت. یاد بچههایی افتادم که قبل از رفتنشان حرفهای عجیب و غریب میزدند. آخر این چه سوالی ست وسط جنگ؟
چند سال پیش وقتی که هنوز مادر نشده بودم خبر تصادف یک خانواده را شنیدم که برای زیارت به مشهد میرفتند. زن و مردی جوان و به همراه پسر کوچکشان. از آن حادثه فقط مادر خانواده جان سالم به در برده بود. پفک که میدید نالهاش بلند میشد. میگفت لحظات آخر قبل از تصادف داشتیم پفک میخوردیم. که یکهو پسرم پرسید: "مامان تو بهشتم پفک هست؟"
باید چه طوری بهشت را برایش توصیف کنم ؟ اگر مثل روانشناسها بگویم تو چی فکرمیکنی؟ صاف توی چشمهایم زل میزند و میگوید:" مامان جواب بده سوال نپرس"
برای همین کمی فکر کردم و گفتم: "بهشت شبیه خونه ماست."
جنگ است دیگر . طرف جنگیمان هم غرقاب معلوم الحالی ست که دارد دست و پای آخرش را میزند. معلوم که نبود موشک بعدی را کجا میزند.
_" اِ.نمیدونستم . چه جالب. همه جای بهشت شبیه خونه ی ماست؟"
سخت شد. در یک آن کتابهای اعتقادی که خوانده بودم را توی ذهنم ورق زدم و رسیدم به این جواب که:
" نه مادر هرکی تو بهشت خودشه"
خندید و رفت سراغ دفتر نقاشیاش و من مشعوف از جوابی که داده بودم، مشغول کارهای خانه شدم.
غروب نقاشیاش را نشانم داد و برایم توضیح داد که : "اینجا بهشتِ شماست. اونم شمایی که داری تاب میخوری تو بهشت خودت. اونم ماشین بهشتیته. اینام درختای توت فرنگیَن تو بهشت. یه پروانه هم اومده پیشت."
جا خوردم. آدمیزاد است دیگر؛ خیال میکند رفتن فقط برای همسایه است.
پرسیدم: "شماها کجایین؟" فکر کردم الان میگوید تو بهشت خودمون؛ اما انگشت اشارهاش را به زمین چسباند و گفت: " اینجا روی زمین."
بعد دفترش را گرفت و اسمش را روی نقاشی نوشت و گفت:" اسم خودمو اینجا برات مینویسم که منو یادت بمونه."
چند دقیقه به خودم و بهشتم خیره شدم. مثل اینکه قضیه جدی است. باید خانه را مرتب کنم. از خیلیها حلالیت بگیرم. امانتیهایی که پیشم مانده را تحویل بدهم. از همه مهمتر وصیتنامهام را بنویسم.
جنگ است دیگر...
🖋 سمیه غلامرضاپور
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
خیابانهای مقدس
پشت دستهی حاج مهدی سلحشور زنبیلآباد را از میدان مفیدش تا میدان صدوقی پایین آمدیم. نرم نرمک. آنقدر آرام که خیلی وقتها چرخهای جلوی کالسکهمان به پشت پای نفر جلویی میخورد. توی این نمیدانمچندشب هربار چرخ کالسکه را به پای کسی کوباندهام، هربار پشت چادر کسی را بی هوا لگد کردهام...هیچکس برنگشته بد نگاه کند یا منتظر عذرخواهی باشد. این شبها همه مشغول رفتن خودشاناند.
این بلوار فروشگاههای لباس کودک زیادی دارد که بارها برای بچهها ازشان خرید کردهایم. گل فروشیها و قنادیهای اینجا را دوست دارم. اصیل و تماشایی و خریدکردنیاند.
یاد تمام خریدهای عیدمان برای بچهها زنده شد.
به میدان صدوقی که رسیدیم حاج مهدی روضه خواند، دعا کرد و دعای فرج پخش شد.
مردم برگشتند سمت قبله. مگر نمیگفتند شیطان توی بازار زندگی میکند و هیچ وقت از آن بیرون نمیآید؟ پس ما چطور توی خیابانی که همهاش بازار است هم راهِ قبله را پیدا کردیم؟ چطور دستها را بالای سر آوردیم و میان برندهای لباس و کفش برای آمدن مهدی فاطمه دعا کردیم؟
امشب و دو شب پیش با تمام شدن تجمع مردم هر جا توانستند فرش پهن کردند و جوشن خواندند. هر گوشهی دنجی عده ای دورهم نشسته بودند و توی سرمای آخر اسفند خدا را نام میبردند.
این عکس را حوالی خیابان فردوسی گرفتم. خیابان شبیه امامزاده شده بود. کی فکرش را میکرد روزگاری خیابانها برای ما این همه مقدس شوند؟
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
هدایت شده از دختران تمدن ساز
پویش بزرگ روایت های زنانه از جنگ✊🏻🇮🇷
«اگر "زنان ایرانی" نقش آفرینی نمیکردند این سیزده شب خیابان ها مملو از جمعیت نمیشد. ترامپ حریف زنان ایرانی نخواهد شد!»
🔹هر خانه یک موکب
هر موکب یه موشک🚀
🔸قالب روایت :عکس+متن
قابل ذکر است:
اثر های ارسالی با ذکر نام صاحب اثر منتشر خواهد شد.
📌شناسه ارسال آثار:@M_angouti1
————————————————————-
@Bso_kh_Qom🌍
خیلی دعا کنیم برای رزمندگان اسلام
صدقه هم برای سلامتی شون بدیم...
همین الان ۱۴صلوات هدیه به نرجس خاتون س🌱