26.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
دوشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۲۵
◀️ روایت یازدهم:
اینجا، جزیــــــــــــره خـــــــــارک
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر
🔺️#ویراست جدید صفحهی ویراستی
بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت:
نمایندگان رسمی ایران برای دور جدید
گفت و گوها با آمریکا معــرفی شدند:
جناب فتاح، جناب سجیل، جناب
حاجقاسم و جنــاب خیبر شکن.
+یک منابع آگاه اعلام کرد احتمالا جناب
خرمشهر و جناب قادر ۱ هم به هیــــــات
ایرانی اضافه خواهند شد.🤭🔥
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#تو_چیکار_کردی؟
این روزها چقدر ماموریتهای مهم دارم
هرچند گاهی دستهایم سنگین میشود
ولی هیچ کدامشان را نمیشود زمین گذاشت.
باید از کودکِ در راهم مراقبت کنم وقتی حتی نمیتوانم بعد از هر صدای انفجار بفهمم چقدر ترسیده؟
باید بروم خیابان شعار بدهم، شعور جمعی مردم را تماشا کنم و بیشتر بیاموزم ...
باید به کودک چهارسالهام آرام و کودکانه کودکِ جنگ بودن را یاد بدهم...
و خیلی کارهای دیگر ...
اما یکیشان فرق میکند!
"ماموریت تنها نگذاشتن پیرزن همسایه"
هرچقدر موشکها آسمان شهرمان را شلوغ کنند تا وقتی همسایه هست،من هم باید باشم
چون مثل همهی مادربزرگها از خلوت شدن اطراف دلش میگیرد.
حالا ماموریت من این است بیدلیل برایش غذا ببرم
بعد دوباره او به من غذا بدهد
بعد باز به بهانهی پس دادن ظرفش بروم در خانهاش
و آنقدر بروم و بیایم تا دلش قرص باشد
ما هستیم...
صدای جنگنده را باهم میشنویم...
انفجار، خانهی هردومان را میلرزاند...
به لطف او دارم بیوقفه جهاد میکنم حتی وقتی در خانهام نشستهام ... با چراغِ خانه را روشن نگهداشتن.
دیگر از موشک نمیترسم،
آرام و رها شدهام...
حالا خاطرم جمع است اگر شهادت سراغم بیاید در حال انجام مأموریت هستم...
🖋 انیس حسنکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
توی هر انگشت دستکش
یک بالحجة بود
که به آسمان پرتاب میشد.
پرتابی شبیه شاهد و سجیل و فتاح،
با این تفاوت که هیچ پدافندی نمیتوانست ردش را بزند.
خودمانیم همین بالحجة های این دستکش، کاری می کند کارستان.
بزرگترین ناوهای دنیا هم حریف این بالحجة ها نیستند.
هنوز داغیم و نمیدانیم این «بعلیٍ» های در خیابان این شب و روزها چه بلایی سر دشمنان اسلام آورده است ...
🖋 زهرا شرفی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
اسمش علی بود. آمد جلوی موکب و پرسید:«اینجا چی میدن؟»
خندیدم، نگاهش کردم، قد و قوارهاش میگفت نسبتش با وطن هشت نُه سال است. مقوای بزرگی که با عکس رهبری برای دلنوشته آماده کرده بودیم را گذاشتم پیش رویش
گفتم:«باید اول یک جمله برای رهبر بنویسی تا یک سوتک هدیه بگیری». چشمهایش برق زد.
خودکار را گرفت دستش، به نقطهای دور خیره شد، سرش را خواراند، خودکار را گذاشت روی لب، فکر کرد و با خودش گفت: «چی بنویسم؟» یکدفعه مثل یک بسکتبالیست که میخواهد توپ را بیاندازد توی تور پرید بالا و گفت:«فهمیدم» و شروع کرد به نوشتن.
سرش را کرد توی کاغذ و نوشت: «شهادت هنر مردان خداست».
سوتک را گذاشتم کف دستش، هیجان چشمهایش چند برابر شد. دستش را به علامت اجازه بالا گرفت و گفت: «میشه یکی دیگه بنویسم؟ میخوام به جای خواهرم بنویسم». یاد علی در فیلم بچههای آسمان افتادم. یک سوتک صورتی گذاشتم کف دستش، خوشحال دوید قاطی جمعیت...
رفت و رفقایش را آورد.
پسربچههایی که از علی یاد گرفته بودند و به عشق خواهرهایشان میخواستند دوتا دوتا دلنوشته بنویسند...
موکب هنر و رسانه
غرفه خواهران شاعر
🖋 طاهره سادات ملکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
پشت پژوی ۴۰۵ اش یک قابلمه بزرگ سوپ داشت. داغ داغ!
توی سرمای آن وقت شب بخارش خیابان را گرم میکرد، انگار.
گفتم بخار! از کوچهای که امروز اسقاطیل موشک زده هنوز دود و خاک بلند میشد. بوی باروت میزد زیر بینی هر عابری که کنجکاو سر میچرخاند پشت نوارهای زرد هشداری که کوچه را بسته بود.
پسرک بسیجی که نگهبانی میداد را یاد داده بودند به همهی سوال ها لبخند بزند و بگوید "معلوم نیست".
مرد توی تاریک و روشن کوچه ماشین را پارک کرده بود. خانمش، چادر به دندان گرفته بود و سوپ را توی کاسه های کوچک بند انگشتی میکشید. مرد کاسهها را توی سینی میگذاشت و جلوی عابران میگرفت. عجب سوپی! واقعا لذیذ بود.
پرسیدم: چند شبه سوپ میپزید؟
گفت حسابش از دستشان در رفته.
- تا سرنگونی اسرائیل سوپ میپزیم!
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
کودکان خوشه های مرواریدند
که داشتن آنها ثروت و دیدن آنها لذت است.
می خواهم از آن روز بگویم!
روزی که قرار شد برای کودکان پا به میدان بگذارم.
یادمان باشد شروعش با مااست ما در این مسیر،
قدم می گذاریم،
ادامه میدهیم،
می ایستیم،
امافکر پایان!
قطعا پایان هر چیز زیباست.
تو ادامه بده.
جعبه های کوچک مداد رنگی رو آماده کردم،
تصمیم گرفتم آن روز را،
برای فرشته های کوچکِ میدان رنگی تر کنم.
هدیه های کوچکی بود،
اما تو این روز ها،
کوچک ترین کار ها هم بزرگی خودش رو داره.
پس تو هم انجامش بده.
یادت باشه تو شروع کننده ای!
🖋 زهرا صالحی | ۱۴۰۴/۱۲/۲۴
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۱۸
◀️ روایت هشتم:
هزاران هــــــــــــزار، قایق میــــــــنریز
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۲۲
◀️ روایت نهم:
ستون پنـــــجم، کار اطـــلاعاتی مردمی
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر
#روایت_میدان
شب قدر خیابانی
یک نفر نوشته بود: «اگر لازم باشد لحاف و تشکم را میاندازم کف خیابان میخوابم!»
راستش را بگویم؟ هیچوقت فکر نمیکردم ما بتوانیم تا این حد قوی باشیم و از پا درنیاییم. پیشتر، روایتهایی از حزبالله لبنان در جنگ خوانده بودم که چقدر مقاوم و نستوهاند. آنموقع ابداً نمیتوانستم خودمان را مثل آنها ببینم. ما کمطاقت و رنجیدنی بودیم، ظرفِ ما تاب غمهای کوچک را هم به سختی داشت. راستش را بگویم؟ «ما را به سختجانی خود این گمان نبود»
•شبِ هشتم-۱۹ رمضان-قم
منتظر بودم امشب دیگر خیابان را خلوت ببینم، همه منتظر بودند. منتظر بودند شب قدر بشود و این مردم که همهی داراییشان ذکر و مناجات است، بروند پِی جوشنکبیر خواندن و الهیالعفو گفتن و سجادهنشینی.
انگار جدیجدی ما سرو شدهایم و قرار شده خم نشویم. صدای دعا از باندهای گوشهی خیابان، بلند است. سجادهها و حصیرها وسط میدان و توی پیادهروها پهن است؛ در حالیکه هنوز غبارِ انفجارهای دَم ِافطار، از چهرهی آسمان پاک نشده و هوا بیرحمانه سرد است.
من تا به حال این مردم را ندیده بودم. انگار آنها را از جای دیگری وارد یا تولید کردهاند! انگار همان آدمهای همیشگی نیستند..! من ندیده بودم اما او دیده بود! خوب دیده بود. او هیچ وقت جز راست نگفته و هیچ وعدهی ناصادقی نداده بود. او همیشه روی ظرفیت مردم ایران حساب کرده و آنها را شبیه به هیچ ملت دیگری ندیده بود.
آنها هم خوب پای قول و قرارهایشان ماندهاند. علی را تنها نگذاشتند و میان بحبوحهی جنگ و سوگ، جای درستشان را پیدا کردهاند. به بهانهی عبادت خدا، ولی خدا را رها نکردند. قرآنشان را در خیابان سر گرفتند تا خط مقدم جبهه خالی نمانَد. میدانند که عبادت خدا و نصرتِ حق، درست روی هم قرار گرفته و هیچ فرقی باهم ندارند.
راستش را بگویم؟ ما خودمان هم تا به حال این نسخه از خودمان را ندیده بودیم. اما او دیده بود.
او، هم ما را خوبتر از خودمان میشناخت، هم بیشتر از ما دوستمان میداشت..
اینبار هم راست گفت؛ که دوستمان دارد. خیال میکردیم ما فدایش میشویم؛ اما نگذاشت..
🖋 فاطمه مصطفوی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام