eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
537 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
586 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
توی هر انگشت دستکش یک بالحجة بود که به آسمان پرتاب می‌شد. پرتابی شبیه شاهد و سجیل و فتاح، با این تفاوت که هیچ پدافندی نمی‌توانست ردش را بزند. خودمانیم همین بالحجة های این دستکش، کاری می کند کارستان. بزرگترین ناوهای دنیا هم حریف این بالحجة ها نیستند. هنوز داغیم و نمی‌دانیم این «بعلیٍ» های در خیابان این شب و روزها چه بلایی سر دشمنان اسلام آورده است ... 🖋 زهرا شرفی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
اسمش علی بود. آمد جلوی موکب و پرسید:«اینجا چی می‌دن؟» خندیدم، نگاهش کردم، قد و قواره‌اش میگفت نسبتش با وطن هشت نُه سال است. مقوای بزرگی که با عکس رهبری برای دلنوشته آماده کرده بودیم را گذاشتم پیش رویش گفتم:«باید اول یک جمله برای رهبر بنویسی تا یک سوتک هدیه بگیری». چشم‌هایش برق زد. خودکار را گرفت دستش، به نقطه‌ای دور خیره شد، سرش را خواراند، خودکار را گذاشت روی لب، فکر کرد و با خودش گفت: «چی بنویسم؟» یکدفعه مثل یک بسکتبالیست که می‌خواهد توپ را بیاندازد توی تور پرید بالا و گفت:«فهمیدم» و شروع کرد به نوشتن. سرش را کرد توی کاغذ و نوشت: «شهادت هنر مردان خداست». سوتک را گذاشتم کف دستش، هیجان چشم‌هایش چند برابر شد. دستش را به علامت اجازه بالا گرفت و گفت: «میشه یکی دیگه بنویسم؟ میخوام به جای خواهرم بنویسم». یاد علی در فیلم بچه‌های آسمان افتادم. یک سوتک صورتی گذاشتم کف دستش، خوشحال دوید قاطی جمعیت... رفت و رفقایش را آورد. پسربچه‌هایی که از علی یاد گرفته بودند و به عشق خواهرهایشان میخواستند دوتا دوتا دلنوشته بنویسند... موکب هنر و رسانه غرفه خواهران شاعر 🖋 طاهره سادات ملکی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ پشت پژوی ۴۰۵ اش یک قابلمه بزرگ سوپ داشت‌. داغ داغ! توی سرمای آن وقت شب بخارش خیابان را گرم می‌کرد، انگار. گفتم بخار! از کوچه‌ای که امروز اسقاطیل موشک زده هنوز دود و خاک بلند می‌شد. بوی باروت می‌زد زیر بینی هر عابری که کنجکاو سر می‌چرخاند پشت نوارهای زرد هشداری که کوچه را بسته بود. پسرک بسیجی که نگهبانی می‌داد را یاد داده بودند به همه‌ی سوال ها لبخند بزند و بگوید "معلوم نیست". مرد توی تاریک و روشن کوچه ماشین را پارک کرده بود‌. خانمش، چادر به دندان گرفته بود و سوپ را توی کاسه های کوچک بند انگشتی می‌کشید. مرد کاسه‌ها را توی سینی می‌گذاشت و جلوی عابران می‌گرفت. عجب سوپی! واقعا لذیذ بود. پرسیدم: چند شبه سوپ می‌پزید؟ گفت حسابش از دستشان در رفته. - تا سرنگونی اسرائیل سوپ می‌پزیم! 🖋 زهرا کاردانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ کودکان خوشه های مرواریدند که داشتن آنها ثروت و دیدن آنها لذت است. می خواهم از آن روز بگویم! روزی که قرار شد برای کودکان پا به میدان بگذارم. یادمان باشد شروعش با مااست ما در این مسیر، قدم می گذاریم، ادامه میدهیم، می ایستیم، امافکر پایان! قطعا پایان هر چیز زیباست. تو ادامه بده. جعبه های کوچک مداد رنگی رو آماده کردم، تصمیم گرفتم آن روز را، برای فرشته های کوچکِ میدان رنگی تر کنم. هدیه های کوچکی بود، اما تو این روز ها، کوچک ترین کار ها هم بزرگی خودش رو داره. پس تو هم انجامش بده. یادت باشه تو شروع کننده ای! 🖋 زهرا صالحی | ۱۴۰۴/۱۲/۲۴ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۱۸ ◀️ روایت هشتم: هزاران هــــــــــــزار، قایق‌ میــــــــن‌ریز به‌روایت آقای جواد موگویی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۲۲ ◀️ روایت نهم: ستون پنـــــجم، کار اطـــلاعاتی مردمی به‌روایت آقای جواد موگویی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب قدر خیابانی یک نفر نوشته بود: «اگر لازم باشد لحاف و تشکم را می‌اندازم کف خیابان می‌خوابم!» راستش را بگویم؟ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ما بتوانیم تا این حد قوی باشیم و از پا درنیاییم. پیش‌تر، روایت‌هایی از حزب‌الله لبنان در جنگ خوانده بودم که چقدر مقاوم و نستوه‌اند. آن‌موقع ابداً نمی‌توانستم خودمان را مثل آن‌ها ببینم. ما کم‌طاقت و رنجیدنی بودیم، ظرفِ ما تاب غم‌های کوچک را هم به سختی داشت. راستش را بگویم؟ «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود» •شبِ هشتم-۱۹ رمضان-قم منتظر بودم امشب دیگر خیابان را خلوت ببینم، همه منتظر بودند. منتظر بودند شب قدر بشود و این مردم که همه‌ی دارایی‌شان ذکر و مناجات است، بروند پِی جوشن‌کبیر خواندن و الهی‌العفو گفتن و سجاده‌نشینی. انگار جدی‌جدی ما سرو شده‌ایم و قرار شده خم نشویم. صدای دعا از باند‌های گوشه‌ی خیابان، بلند است. سجاده‌ها و حصیرها وسط میدان و توی پیاده‌روها پهن است؛ در حالی‌که هنوز غبارِ انفجار‌های دَم ِافطار، از چهره‌ی آسمان پاک نشده و هوا بی‌رحمانه سرد است. من تا به حال این مردم را ندیده بودم. انگار آن‌ها را از جای دیگری وارد یا تولید کرده‌اند! انگار همان آدم‌های همیشگی نیستند..! من ندیده بودم اما او‌ دیده بود! خوب دیده بود. او هیچ وقت جز راست نگفته و هیچ وعده‌ی ناصادقی نداده بود. او همیشه روی ظرفیت مردم ایران حساب کرده و آن‌ها را شبیه به هیچ ملت دیگری ندیده بود. آن‌ها هم خوب پای قول و قرار‌هایشان مانده‌اند. علی را تنها نگذاشتند و میان بحبوحه‌ی جنگ و سوگ، جای درستشان را پیدا کرده‌اند. به بهانه‌ی عبادت خدا، ولی خدا را رها نکردند. قرآنشان را در خیابان سر گرفتند تا خط مقدم جبهه خالی نمانَد. می‌دانند که عبادت خدا و نصرتِ حق، درست روی هم قرار گرفته‌ و هیچ فرقی باهم ندارند. راستش را بگویم؟ ما خودمان هم تا به حال این نسخه از خودمان را ندیده بودیم. اما او دیده بود. او، هم ما را خوب‌تر از خودمان می‌شناخت، هم بیش‌تر از ما دوستمان می‌داشت.. این‌بار هم راست گفت؛ که دوستمان دارد. خیال می‌کردیم ما فدایش می‌شویم؛ اما نگذاشت.. 🖋 فاطمه مصطفوی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ تو با موشک ما با سوپ دخترکم کمی مریض شده بود و آن شب دل و دماغ رفتن به خیابان نداشتم. به همسرم گفتم: _شما بروید من امشب خانه می‌مانم کمی به این بچه برسم . راستی ! سر راه کمی جعفری تازه هم بگیرید سوپ درست کنم. پدر و پسر با چهره های نه‌چندان خوشحال حاضر شدند، اما لباس پوشیدن آن ها همانا و گریه های دخترک دَدَری همان. پیش بینی اش سخت نبود. خیلی زود تسلیم دانه های بزرگ اشکی شدیم که با ناز و ادای همیشگی روی پیرهنش می‌ ریخت. بچه ها را حسابی پوشاندیم و زدیم به دل خیابان . دخترم را داخل کالسکه گذاشتم و با پتوی کوچکی دورش را حسابی گرم گرفتم . از گوشه‌ی خیابان قدم قدم راهی شدیم‌. صدایی به گوشم می‌رسید که نمی‌توانستم درست بشنوم! به نظر می‌رسید یک نفر با تمام توان شعاری را فریاد می زند اما هیچکس تکرار نمی‌کند ‌. دقیق تر نگاه کردم . صدا از سمت موکب آن‌طرف خیابان بود. پیرمردی روی چهارپایه ایستاده بود و فریاد می‌زد : _بزن کتک ،بزن توپ بجنگ تا بجنگیم ! با تعجب گوشم را تیز کردم و هم‌زمان نزدیک تر شدم . صدا نسبتا واضح شد : _تو با موشک ما با توپ بجنگ تا بجنگیم ! معلوم نیست چند ساعت بود اینطور با تمام توان از حنجره‌اش کار می‌کشید ؛ نمی‌توانست بدون سرفه جمله اش را تمام کند اما دست بردار نبود . پرچم بزرگی را با تمام توان تکان می‌داد و بعد برای دقایقی روی شانه اش تکیه می‌داد. جلوی موکب نسبتا شلوغ بود و عطر سبزی‌ تازه تا سر خیابان می‌آمد. در دست مردم پیاله‌های کوچکی بود که از بخارش معلوم بود علاوه بر دل ، دست هایشان را هم در آن هوای سرد گرم نگه‌میدارد. پسرم به طرف موکب دوید و نگاهی کرد . بعد با لبخند عمیق و لپ های بالا آمده خودش را به من رساند و گفت: _مامان کاش از خدا یه‌چیز دیگه میخواستی! خندیدم و دور و برم را زیر نظر گرفتم که مبادا کسی صدایش را شنیده باشد . پیر مرد دوباره فریاد زد. و حالا آنقدر نزدیک بودم که بتوانم بفهـــــمم چه می‌گوید: تو با موشــ🚀ــک ما با ســ🍲ــوپ بجــــــــنگ تا بجنــــــــــــــــگیم! 🖋 فاطمه زاهدمقدم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کافیه یک بار خالی کنید خیابان رو، فقط یک شب! اون وقت ببینید چـــــی میشه...»⚠️ 🎙 حجت‌الاسلام راجــــی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| 🇮🇷 📸 روایتی کوتاه از شبی که خیابان‌ها زنده بودند... در شب‌های هفدهم و هجدهم ، وقتی دشمن خیالِ خلوتیِ میدان را داشت، این‌بار دانشجوها آمدند آن هم در میان نعمت بی نظیر باران ؛ با دستانی پر از رنگ، امید و غیرت... •اهدای بادکنک‌هایی«برای ایران»و«ایران جان» ● پارچه‌نوشته‌ای که با دستِ استاد صفدری ، جان گرفت ( پارچه نوشت های مُزَیَن به آیات نصرت الهی در ساختمان‌های آسیب دیده استان تهران و قم ، نصب شدند.) ● پرچم‌هایی که در دست بچه‌ها جانانه تکان خورد ● هدیه‌ای از تصویر حضرت آقا به مردمِ همیشه‌ در صحنه ● اهدای پرچم و سربند و میان همه این‌ها، یک حقیقت جاری بود: "وَما النَّصرُ إِلّا مِن عِندِ اللَّهِ العَزیزِ الحَکیم" و یاری و نصرت جز از سوی خدای توانای شکست ناپذیر و حکیم نیست. 🔺️ اینجا خیابان، ایستاده است... با مردمی که هیچ‌وقت، میدان را خالی نمی‌کنند. 📍 | شب ۱۸،۱۷ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]