#تو_چیکار_کردی؟
پشت پژوی ۴۰۵ اش یک قابلمه بزرگ سوپ داشت. داغ داغ!
توی سرمای آن وقت شب بخارش خیابان را گرم میکرد، انگار.
گفتم بخار! از کوچهای که امروز اسقاطیل موشک زده هنوز دود و خاک بلند میشد. بوی باروت میزد زیر بینی هر عابری که کنجکاو سر میچرخاند پشت نوارهای زرد هشداری که کوچه را بسته بود.
پسرک بسیجی که نگهبانی میداد را یاد داده بودند به همهی سوال ها لبخند بزند و بگوید "معلوم نیست".
مرد توی تاریک و روشن کوچه ماشین را پارک کرده بود. خانمش، چادر به دندان گرفته بود و سوپ را توی کاسه های کوچک بند انگشتی میکشید. مرد کاسهها را توی سینی میگذاشت و جلوی عابران میگرفت. عجب سوپی! واقعا لذیذ بود.
پرسیدم: چند شبه سوپ میپزید؟
گفت حسابش از دستشان در رفته.
- تا سرنگونی اسرائیل سوپ میپزیم!
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
کودکان خوشه های مرواریدند
که داشتن آنها ثروت و دیدن آنها لذت است.
می خواهم از آن روز بگویم!
روزی که قرار شد برای کودکان پا به میدان بگذارم.
یادمان باشد شروعش با مااست ما در این مسیر،
قدم می گذاریم،
ادامه میدهیم،
می ایستیم،
امافکر پایان!
قطعا پایان هر چیز زیباست.
تو ادامه بده.
جعبه های کوچک مداد رنگی رو آماده کردم،
تصمیم گرفتم آن روز را،
برای فرشته های کوچکِ میدان رنگی تر کنم.
هدیه های کوچکی بود،
اما تو این روز ها،
کوچک ترین کار ها هم بزرگی خودش رو داره.
پس تو هم انجامش بده.
یادت باشه تو شروع کننده ای!
🖋 زهرا صالحی | ۱۴۰۴/۱۲/۲۴
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۱۸
◀️ روایت هشتم:
هزاران هــــــــــــزار، قایق میــــــــنریز
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۲۲
◀️ روایت نهم:
ستون پنـــــجم، کار اطـــلاعاتی مردمی
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر
#روایت_میدان
شب قدر خیابانی
یک نفر نوشته بود: «اگر لازم باشد لحاف و تشکم را میاندازم کف خیابان میخوابم!»
راستش را بگویم؟ هیچوقت فکر نمیکردم ما بتوانیم تا این حد قوی باشیم و از پا درنیاییم. پیشتر، روایتهایی از حزبالله لبنان در جنگ خوانده بودم که چقدر مقاوم و نستوهاند. آنموقع ابداً نمیتوانستم خودمان را مثل آنها ببینم. ما کمطاقت و رنجیدنی بودیم، ظرفِ ما تاب غمهای کوچک را هم به سختی داشت. راستش را بگویم؟ «ما را به سختجانی خود این گمان نبود»
•شبِ هشتم-۱۹ رمضان-قم
منتظر بودم امشب دیگر خیابان را خلوت ببینم، همه منتظر بودند. منتظر بودند شب قدر بشود و این مردم که همهی داراییشان ذکر و مناجات است، بروند پِی جوشنکبیر خواندن و الهیالعفو گفتن و سجادهنشینی.
انگار جدیجدی ما سرو شدهایم و قرار شده خم نشویم. صدای دعا از باندهای گوشهی خیابان، بلند است. سجادهها و حصیرها وسط میدان و توی پیادهروها پهن است؛ در حالیکه هنوز غبارِ انفجارهای دَم ِافطار، از چهرهی آسمان پاک نشده و هوا بیرحمانه سرد است.
من تا به حال این مردم را ندیده بودم. انگار آنها را از جای دیگری وارد یا تولید کردهاند! انگار همان آدمهای همیشگی نیستند..! من ندیده بودم اما او دیده بود! خوب دیده بود. او هیچ وقت جز راست نگفته و هیچ وعدهی ناصادقی نداده بود. او همیشه روی ظرفیت مردم ایران حساب کرده و آنها را شبیه به هیچ ملت دیگری ندیده بود.
آنها هم خوب پای قول و قرارهایشان ماندهاند. علی را تنها نگذاشتند و میان بحبوحهی جنگ و سوگ، جای درستشان را پیدا کردهاند. به بهانهی عبادت خدا، ولی خدا را رها نکردند. قرآنشان را در خیابان سر گرفتند تا خط مقدم جبهه خالی نمانَد. میدانند که عبادت خدا و نصرتِ حق، درست روی هم قرار گرفته و هیچ فرقی باهم ندارند.
راستش را بگویم؟ ما خودمان هم تا به حال این نسخه از خودمان را ندیده بودیم. اما او دیده بود.
او، هم ما را خوبتر از خودمان میشناخت، هم بیشتر از ما دوستمان میداشت..
اینبار هم راست گفت؛ که دوستمان دارد. خیال میکردیم ما فدایش میشویم؛ اما نگذاشت..
🖋 فاطمه مصطفوی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
تو با موشک ما با سوپ
دخترکم کمی مریض شده بود و آن شب دل و دماغ رفتن به خیابان نداشتم.
به همسرم گفتم:
_شما بروید من امشب خانه میمانم کمی به این بچه برسم . راستی ! سر راه کمی جعفری تازه هم بگیرید سوپ درست کنم.
پدر و پسر با چهره های نهچندان خوشحال حاضر شدند، اما لباس پوشیدن آن ها همانا و گریه های دخترک دَدَری همان.
پیش بینی اش سخت نبود. خیلی زود تسلیم دانه های بزرگ اشکی شدیم که با ناز و ادای همیشگی روی پیرهنش می ریخت.
بچه ها را حسابی پوشاندیم و زدیم به دل خیابان .
دخترم را داخل کالسکه گذاشتم و با پتوی کوچکی دورش را حسابی گرم گرفتم .
از گوشهی خیابان قدم قدم راهی شدیم.
صدایی به گوشم میرسید که نمیتوانستم درست بشنوم!
به نظر میرسید یک نفر با تمام توان شعاری را فریاد می زند اما هیچکس تکرار نمیکند .
دقیق تر نگاه کردم .
صدا از سمت موکب آنطرف خیابان بود. پیرمردی روی چهارپایه ایستاده بود و فریاد میزد :
_بزن کتک ،بزن توپ
بجنگ تا بجنگیم !
با تعجب گوشم را تیز کردم و همزمان نزدیک تر شدم .
صدا نسبتا واضح شد :
_تو با موشک ما با توپ
بجنگ تا بجنگیم !
معلوم نیست چند ساعت بود اینطور با تمام توان از حنجرهاش کار میکشید ؛ نمیتوانست بدون سرفه جمله اش را تمام کند اما دست بردار نبود .
پرچم بزرگی را با تمام توان تکان میداد و بعد برای دقایقی روی شانه اش تکیه میداد.
جلوی موکب نسبتا شلوغ بود و عطر سبزی تازه تا سر خیابان میآمد.
در دست مردم پیالههای کوچکی بود که از بخارش معلوم بود علاوه بر دل ، دست هایشان را هم در آن هوای سرد گرم نگهمیدارد.
پسرم به طرف موکب دوید و نگاهی کرد . بعد با لبخند عمیق و لپ های بالا آمده خودش را به من رساند و گفت:
_مامان کاش از خدا یهچیز دیگه میخواستی!
خندیدم و دور و برم را زیر نظر گرفتم که مبادا کسی صدایش را شنیده باشد .
پیر مرد دوباره فریاد زد.
و حالا آنقدر نزدیک بودم که
بتوانم بفهـــــمم چه میگوید:
تو با موشــ🚀ــک ما با ســ🍲ــوپ
بجــــــــنگ تا بجنــــــــــــــــگیم!
🖋 فاطمه زاهدمقدم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کافیه یک بار خالی کنید خیابان رو،
فقط یک شب!
اون وقت ببینید چـــــی میشه...»⚠️
🎙 حجتالاسلام راجــــی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گزارش_ویدئویی | #موکب 🇮🇷
📸 روایتی کوتاه از شبی که خیابانها زنده بودند...
در شبهای هفدهم و هجدهم ، وقتی دشمن خیالِ خلوتیِ میدان را داشت، اینبار دانشجوها آمدند آن هم در میان نعمت بی نظیر باران ؛
با دستانی پر از رنگ، امید و غیرت...
•اهدای بادکنکهایی«برای ایران»و«ایران جان»
● پارچهنوشتهای که با دستِ استاد صفدری ،
جان گرفت
( پارچه نوشت های مُزَیَن به آیات نصرت الهی در ساختمانهای آسیب دیده استان تهران و قم ، نصب شدند.)
● پرچمهایی که در دست بچهها جانانه تکان خورد
● هدیهای از تصویر حضرت آقا به مردمِ همیشه در صحنه
● اهدای پرچم و سربند
و میان همه اینها، یک حقیقت جاری بود:
"وَما النَّصرُ إِلّا مِن عِندِ اللَّهِ العَزیزِ الحَکیم"
و یاری و نصرت جز از سوی خدای توانای شکست ناپذیر و حکیم نیست.
🔺️ اینجا خیابان، ایستاده است...
با مردمی که هیچوقت، میدان را خالی نمیکنند.
📍#بلوار_شیخ_مفید | شب ۱۸،۱۷
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴دوربین مخفی: حمله به تجمعات شبانه مردم...
#با_تو_شتاب_میگیرم
👉@Shetab_tvu
باشگاه دانشجویان دانشگاه ملی مهارت
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
از دیروز شعری که از حنجره ی محسن چاووشی جا خوش کرد به گوشم در ذهنم رژه میرود.
بارها آن کلام و آن روایت را مرور کردم. و به اینکه این سال ها همیشه طرفدار این هنرمند بودم افتخار کردم.
برای گروه کلاسی ام آهنگ را ارسال کردم
بعد از افطار یکی از دخترانم این عکس را فرستاد و برایم نوشت:
«خانم با این آهنگ و کلمات بیدار شدم .امشب احیا نرفتم مسجد، احساس کردم امشب جای من درست وسط خیابون هست بین بقیه ی هموطن هام. خیلی به جا بود ارسالش خانم... ممنونم »
احساس شعف دوید توی چشم هایم.
به آقای چاووشی حسودیم شد، به این بیداری، به اینکه در میدان جنگ حق و باطل، در نقش یک خواننده، درست در وسط کلاس درس بایستی!
بعد دلم خواست گوشه ای بنشینم و زل بزنم به نقش های مختلف زندگی ام
به شاعری ام
به مادری ام
به معلمی ام
به ایرانی بودنم.
چه قدر برای هر کدام این نقش ها دویده ام؟
شاید لازم است همین لحظه شبیه محسن چاووشی، رسالت نقش خود را باور کنیم. بیدار به اینکه درون هر کدام ما پیامبری است که یک عالمه کلمه و راه به جهان بدهکار است.
باید برگردیم به نقش های خودمان
به پدری
به مادری
به معلمی
به نقش مهم هموطن بودن!
دویدنمان برای هر کدام را مرور کنید...
بعد از مرور کردن
اگر وجدان درد نگرفتید شما زندگی را برده اید!
🖋 زهرا شرفی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
چه کسی گفته" جنگ چهره ی زنانه ندارد؟"
جنگ را زن ها مدیریت نمیکنند ولی رنگ و لعابش که میدهند. این را از همان دقیقه های اول زندگی اش کردم. همان صبحی که چشم ها شده بود دو کاسه ی خون و صداها، کارایی ابتدائی اش را از دست داده بودند، گرفته بودند.
دو روز بعد از اینکه حسابی اشک ریختم، سرم را از روی شانه ی غم و بهت برداشتم،زنگ زدم به دوستم. به ظهر نرسیده سوسیس و سيب زمینی و پیاز را بار ماشین کردیم.
دویدیم سمت نانوایی. پانصدتا نان لواشِ اعلا را صندلی عقب گذاشتیم. تا رسیدم، همسرم با دشداشه و قبای مشکی جلوی در حاضر بود. با صدای گرفته و لبخند کمرنگش گفت:
"،به عوض تمام سالهایی که توی قم نانوایی نرفتی، یکجا نان خریدی!"
عصر، طبقه ی بالای خانه شد جای رفت و آمد زن ها و دخترها... چه کسی گفته بود جنگ چهره ی زنانه ندارد؟
صدای "یا برگرد یا آن دل را برگردانِ" محمود کریمی، با بوی پیاز های خلال شده و سوسیس ها قاطی شده بود.
آدم ها را خیلی نمیشناختم. تازه واردِ شهر بودم.
جنگ اما، همین تازه وارد هارا هم صمیمی میکند. مثل پیوندهای شیمیایی ترکیب شان میکند و یک عنصر زیبا ازشان می سازد.
سیب زمینی هارا_فاطمه_که دندان پزشک بود، پوست گرفت. کسی که پیازهای خلالی را میریخت توی ظرف معلم بود. سوسیس ها را آن یکی که احتمالا سال بعد دانشجوی هوا و فضا میشد، خرد کرد.
حرف ها و خاطره های مان که گل کرد، لبخندهای نیمه رها شده که تبدیل به بغض شد، سیب زمینی ها که داشتند توی تابه سرخ می شدند، هر کدام یک تکه از پازل بودند.
نزدیک افطار، یک پاتیل پر از سوسیس بندری آماده بود. میرفت توی جمعیتی که قرار بود تا نزدیکی های سحر، وسط میدان دعای توسل و افتتاح بخوانند.
🖋 فاطمه رمضانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام