🔸مکاشفه عجیب دانش آموز شهید مینابی
خاطره عجیب و تکان دهنده از دانش آموز «شهیده ستایش علی حسینی» از فرشته های مدرسه شجره طیبه میناب
ستایش یک هفته قبل از شهادتش به مادرش میگه: «مامان ما شنبه هفته آینده قراره بریم پیش رهبری!»
مادرش با تعجب میگه: دخترم آخه همچین چیزی ممکن نیست!
اما ستایش باز هم با اصرار میگه: «ما شنبه میخوایم بریم پیش رهبری!»
مادر در جواب اصرار ستایش میگه: اگه همچین برنامه ای باشه پس باید همراهت بیام، نمیزارم که تنها بری تهران!
ستایش میگه: «اما مامان! این سفر مخصوص بچه های مدرسه ماست!»
در نهایت مادرش از سر کنجکاوی زنگ میزنه به مدیر مدرسه تا از جزئیات این سفر آگاه بشه! اما مدیر مدرسه کلا منکر صحبت های ستایش میشه و میگه: «اصلا برنامه همچین اردویی نداریم و ستایش از پیش خودش یه حرفی زده! بچه هست شاید خیالبافی کرده!»
اما سرانجام «شنبه» ۹ اسفند ۴۰۴ از راه رسید و همه دیدن که «ستایش» درست میگفت!
بله! ستایش با تمام دوستانش و معلماشون همگی همراه با رهبر عزیزمون آسمانی شدند و با هم دیدار کردن ...
🖋 استاد عسکرپور
(به نقل از والدین ستایش.)
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
جمعه ۱۴۰۵/۱/۲۸
◀️ روایت هفدهم:
جنگطلبی جمهوریاسلامی!
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایران
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
جمعه ۱۴۰۵/۱/۲۸
◀️ روایت هفدهم:
جنگطلبی جمهوریاسلامی!
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایران
21.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گزارش_ویدئویی | #موکب 🇮🇷
📸 روایتی از چهارشنبه ۲۶ فروردین ؛
یک روز دیگر، در ادامه همان مسیر...
موکب دانشجویی،
باز هم با دستهایی که کنار هم قرار
گرفتند و دلهایی که برای یک هدف
مشترک میتپیدند.
🎈 از لبخندهای ساده بچهها،
تا رنگهایی که روی صورتها نشست،🎨
🖼 تا قابهایی که میان مردم دستبهدست شد...
هر کدام، تکهای از یک روایت بزرگتر بود؛
روایتی از حضور، از همدلی و از ایستادگیای
که در همین لحظههای ساده شکل میگیرد...
اینجا،
موکب فقط یک ایستگاه نبود...
یک حس مشترک بود که هر بار،
زندهتر از قبل ادامه پیدا میکند.
📍#امینی_بیات | شب پنجم
(شب بیست و هفتم حضور بچههای بسیج
دانشجویی دانشگاه ملی مهارت در میادین شهر 🇮🇷)
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
هدایت شده از BSO_QOM
🔻کارگاه خلاقیت و ایده پردازی، روش تفکر حکما، برنامه اقتصادی ایران برای ۵۰ سال آینده
👤باحضور: استاد دکتر ابراهیمیان
🗓️زمان: پنج شنبه سوم اردیبهشت ماه 🕒ساعت۹صبح
📍مکان: استان قم
🔗جهت ثبت نام به لینک زیرمراجعه کنید؛
https://survey.porsline.ir/s/AhMMT5fw
#بسیج_دانشجویی_استان_قم
@BSO_QOM
📣رزمایش دختران جانفدای ایران
به مناسبت میلاد سراسر نور حضرت معصومه(سلام الله علیها) و روز دختر
🔸 سهشنبه
یک¹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ساعت ۱۶
حرکت از بلوار پیامبراعظم
عمود ۸۳
🔸 اجتماع ساعت ۱۷، صحن آستان مقدس مسجد جمکران
🔸 سخنران: حجتالاسلام مومنی
🔸 مداح: کربلایی امیر عباسی
🔸 رجزخوانی: سرکار خانم جنگروی
🔸 همه دختران و بانوانی که در پویش جانفدا ثبتنام کردند، حتما با خودشون چفیه، سربند و پرچم بیاورند.
🔸 ثبتنام حضوری پویش جانفدا، برای خواهرانی که موفق به ثبتنام نشدند، فراهم شده است.
#طریق_المهدی 🌿
#استغاثه
👈 قرار عاشقان بقیة الله الاعظم،
سهشنبه ها عصر، بلوار پیامبراعظم قم
💠@tariq_almahdi
.
#روایت_میدان
در میان صدای آژیرها و غبار انفجار، هنوز صدای گریهی کودکی در گوشها میپیچد. صدها کودک … هر کدامشان جهانی کوچک بودند، پر از خنده، بازی، و چشمهایی که هنوز فرصت نداده بودند دنیا را درست ببینند.
صدها زن … مادرانی که در دل تاریکی، امید را روشن نگه میداشتند. سه مادر باردار، که در دلشان دو زندگی میتپید، و حالا هر دو در آغوش آسمان آرام گرفتهاند.
زنها در هر جنگی، تنها شاهد و زخمی نیستند، ستونهای خاموشیاند که در میانهی ویرانی، زندگی را سرپا نگه میدارند.
آنها نان میپزند وقتی نان نیست، کودکان را در آغوش میگیرند وقتی جهان از هم پاشیده، و با چشمانی اشکآلود، امید را به زبان لالایی ترجمه میکنند.
در روزهایی که آسمان بیرحمانه سنگین شده، زنها هنوز لباسهای خاکی بچههایشان را میتکانند، هنوز دعا را آرام در دل زمزمه میکنند، گویی با هر "یا الله"، اندکی از بار این زمین زخمخورده را سبکتر میخواهند.
و کودکانی که از دل این خاک برمیخیزند، نه تنها بازماندهاند، بلکه ادامهی همان زنانند، ریشههایی که در میان آتش، باز هم جوانه میزنند.
زن در جنگ، فقط مادر نیست. او پناه است، پرستار است، معلمِ صبر است.
اوست که با دستان زخمخورده، آوار را کنار میزند تا نوری کوچک وارد خانه شود.
و شاید درست همان لحظه است که انسانیت، دوباره نفس میکشد.
🖋 فاطمه عبدی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
خانم حرمپناهی نوک خودکار آبی را گذاشت روی دفتر نمره. گفت:«ملکی یا بلند جواب سوال رو میدی یا برات صفر میذارم».
بغضم را قورت دادم تمام توانم را انداختم در گلو و گفتم:«خانوم بخدا نمیتونیم بلندتر از این حرف بزنیم». بعد اشک دویده روی صورت را با آستین مانتوی سرمهای رنگم پاک کردم.
زنگ تفریح را زدند و صدای جیغ بچهها گوش مدرسه را کر کرد.
از همان لحظه افتاد توی سرم که کاش صدایم بلند بود. از آن روز دقتم به صداها بیشتر شد و صداسنجی شد پیشهام. مریم قربانی صدای پسرانه و بمی داشت، حرف که میزد همه میشنیدند و رویش حساب باز میکردند، جان میداد برای مبصری! سپیده رضایی صدایش دریا بود موج داشت و یکدفعه همه گوشها را سمت خودش میکشید. میرزایی مثل دارکوب بود صدایش ضرب داشت حرف که میزد انگار نوک میزدند توی سر آدم. آن یکی رادیویی بود. این یکی به درد دوبله میخورد.
و کمصدایی من کش آمد تا امروز که تک و توک موهایم سپید شده و دو تا چروک ریز افتاده پای چشمم، صدا همان صداست فقط ورژنش جا افتادهتر شده.
هنوز در جمعها وقتی صداها بلند است و همه مشغول خوش و بش و خاطرهگویی هستند، ترجیحم این است که حرف نزنم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، دارم اما میدانم اگر بخواهم بلند حرف بزنم بعدش باید یک گلو درد طولانی مدت را تحمل کنم.
دست حلما را گرفتم و رفتم قاطی خانمهایی که شعار میدادند.
خانمها گوش تیز کرده بودند از یکی دو کیلومتر آن طرفتر، از آقایان شعار برسد و تکرار کنند.
تک و توک دوتا «مرگ بر آمریکا» میگفتند و بعد «فکر نکنی ما زنیم تو دهنت میزنیم» و بعد چند تا «الله اکبر» و دوباره همان و همان...
چه شد که فکر کردم میتوانم لیدر شعار بشوم؟ نمیدانم!
دل به دریا زدم گوشی را باز کردم «بسم الله» گفتم و رفتم سراغ کانال رسا که دوستم فائزه به تازگی راه انداخته بود. شروع کردم به بلند شعار دادن! جمعیت با مشت گره شده پشت سرم تکرار میکرد. کار به جایی رسید که صد نفر یا بیشتر در خیابان شعارهایی را میدادند که از حنجره من در هوا پخش میشد.
حلما زل زده بود توی چشمهام، از جیغ زدنهایم تعجب کرده بود . خندهی ریزی کرد و دستم را محکمتر گرفت و شعارها را مشت مشت در هوا پخش کرد.
🖋 طاهره سادات ملکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام