#روایت_میدان
سیبهای کپکزده
با کالسکه کنارخیابان قدم میزدم .
پرچم نسبتا بزرگ پارچه ای را به سمتم گرفت .
طبق معمول پرچمی با این کیفیت را فقط اطراف حرم آنهم برای خرید میشد پیدا کرد . نه صلواتی !
نمیدانستم پرچم را باید از دستش بگیرم، یا با لبخندی همراهی و همدلیام را اعلام کنم و بگذرم .
چشم هایش خیلی آشنا بود.
دقیق تر نگاه کردم میتوانستم بشناسم اما دلم نمیخواست. خیلی شبیه به کسی بود که نمیخواستم باشد.
نگاهم را دزدیدم مطمئن نبودم شناختن من خوشحالش میکند یا نه.
سال اولی که برای تدریس به روستا رفتم . همان سالی که هنوز خیلی سیاستها و باید و نبایدها را نمیدانستم او معلم باسابقهی مدرسه بود که مثل خیلیها برای مهربانی بخیل نبود .
هر جریان مثبتی که در مدرسه شکل میگرفت او درست وسط میدان ایستاده بود.
یک روز داخل دفتر دبیران دوتا سیب را داخل دو تا ظرف شفاف گذاشت و از ما خواست روی یک کدام کلمات مثبت بنویسیم و روی دیگری منفی.
من نوشته بودم عشق !
هفتهی بعد که ظرف ها را از کمد در آوردیم .سیب هر دوظرف به یک اندازه کپک زده بود .
چه بسا ظرف کلمات مثبت بیشتر !
اول کمی لب و لوچه اش آویزان شد و بعد با خنده گفت: متاسفانه سیب تحت تاثیر قرار نگرفت !
از این مدل کارها زیاد انجام میداد.
انگار هر روز صبح حال خوبش را میگذاشت توی کیف چرم قدیمیاش و با خودش همه جا میبرد.
قرار بود دوسال بعد بازنشسته شود .
به یاد ظهر شنبه ای افتادم که سرویس منتظرش بود . جلوی آینه ؛درحالیکه مقنعهی مشکی بورش کج شده بود و با سرعت تهماندهی ضدافتاب ایرانیاش را روی صورتش پخش میکرد ،گفت:
آخ که فقط بازنشسته بشم!
بشم خانوم خودم دست به سیاه و سفید نزنم فقط به خودم برسم.
حالا بعد ده سال اینجا مقابلم ایستاده، درحالیکه نصف صورتش فلج شده و به سختی حرف میزند ؛ همان مقداری هم که میتواند بگوید نامفهوم است.
آنقدر جا خورده بودم که سرم را پایین انداختم و رَف...
هنوز قدمی برنداشته بودم که با جملهای نامفهوم، صدایش را شنیدم.
بی اختیار برگشتم . صورتم درست وسط کادر چشم های درشت سیاهش بود.
دوباره حرفش را تکرار کرد و پرچم را جلوتر آورد.
چیزی شنیدم شبیه به : خدا حفظتون کنه.
واژه هایم را در شلوغی افکارم گم کرده بودم و دستور زبانم دستوری برای زبانم نداشت.
پرچم را گرفتم . انگار خیابانِ زیر پاهایم مرا به ادامه ی مسیر هل میداد.
دورتر که شدم ، واژه هایم یکی یکی از بهت در آمدند .
دلم میخواست برگردم، او را محکم در آغوش بگیرم و بگویم :
درد و بلایت بخورد توی سر آنها که طبق طبق از این انقلاب خوردند و بردند و به قدر یک قطره اشک ،یک پیام تسلیت یا یک پیرهن سیاه داغ مردمشان را تسلا ندادند .
فریادهای تصنعیِ همیشه معترضشان فدای متانتِ اصیل و همیشگیات.
سفرههای چرب و رنگینشان فدای لقمه های پنیر و سبزی سادهای که هر روز به ما تعارف میکردی.
میخواستم برگردم او را محکم در آغوش بگیرم ....اما....رفتم .
🖋 فاطمه زاهد مقدم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاد_مشاهده
باز هم ژاپنی ها اومدن توی میدان 🔥
(اگر میخواهید ایران را درک کنید،
با تیتر خبر ها شروع نکنید!.
با کربــــــــلا شــــروع کــــنید...
با حسین (ع) شروع کنید...)
---------------------------------
🌍 @Bso_Kh_Qom
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
هدایت شده از کانال امام خمینی (ره)
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️هیچ خوفی ما از ابرقدرتها نداریم...
✅ @EMAM_COM
هدایت شده از BSO_QOM
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻#ویژهببینید | قابهایی از حضور دانشجویان جهادگر دانشگاه ملی مهارت استان قم
تقدیر از نیروهای حافظ امنیت در سطح شهر تهران بزرگ
#بسیجدانشجوییدانشگاهملیمهارت
#بسیج_دانشجویی_استان_قم
@BSO_QOM
🔺️#ویراست جدید صفحهی ویراستی
بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت:
+در پاسخ به سید عزیز از اینجا فریاد میزنیم اگر مذاکره جواب نمیده، نوبت موشکای سید مجیده🔥🚀
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
45.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️#پیشنهاد_مشاهدهی_ویدئو
#گـــزارش_ویـــدئویی | #موکب 🇮🇷
روایتی از پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۵؛
🎯 وسطِ میدان، هر گوشه یه قصه داشت...
یه طرف، خندههای بچهها تو غرفه کودک 👶
یه طرف دیگه، ردّ قلم استاد قانونی و استاد
افشاری روی پارچهها و کاغذ و مقوا...
بوی چایی داغ میپیچید بین جمع ☕️
و صورتهایی که با رنگ پرچم ایران، حال
و هوای دیگهای گرفته بودن 🇮🇷
🧩 چند تا از بچه های خوش ذوق و خلاق داشتن موشک رو با تکههای پازل مانندی میساختن،
چند تا از بچه ها اوریگامی کوله درست میکردن به یاد بچههای شهید میناب و به بچه ها هدیه میدادن،
بعضی بچهها با مدادرنگی، مقاومت رو نقاشی میکردن...
و اون طرفتر،
دستهای کوچیک، عکسهای شهدای میناب رو برمیداشتن و میچسبوندن روی نقشه بزرگ ایران؛
انگار هر کدوم، یه تیکه از این خاک رو دوباره زنده میکردن...
🚀 آخرِ کار هم بازی شروع شد؛
موشکهای کاغذی که خود بچهها ساخته بودن،
میخورد به هدف ها و جنایت کارهایی که خوب میشناختیم...
شب، آروم تموم نشد...
بین خندهها و بازیها،
یه چیزی از جنس «یاد» و «ایستادن» جا موند.
🔺️تکههایی از شب هایی که هنوز ادامه داره...
📍#میدانامینیبیات | شب ششم
(شب بیست و هشتم حضور بچههای بسیج
دانشجویی دانشگاه ملی مهارت در میادین شهر 🇮🇷)
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#گزارش_تصویری | #موکب 🇮🇷
🔺️ریز جزئیات ۱
از شب بیست و هشتم موکب بسیج
دانشجویی دانشــــگاه ملی مهــــــــارت.
📍#میدانامینیبیات | شب ششم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف