eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
| 🇮🇷 🔺️ریز جزئیات ۲ از شب بیست و هشتم موکب بسیج دانشجویی دانشــــگاه ملی مهــــــــارت. 📍 | شب‌ ششم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
چقدر شبیه بچه‌های ماست.‌اگر بهشان نگوییم، فکر میکنند عکس سه روزه‌ی خودشان است. هر کداممان چند تا مثل این عکس را داریم. همان سه روزه گی که دلمان نمی‌آمد گونه‌هایشان را ببوسیم. گونه‌هایی نرم‌ و لطیف و شیشه ای که طعم بهشت میداد. و بوی خوش نوزاد که دلمان میخواست کاش ادکلن‌اش را بسازند و بتوانیم همیشه این بوی تازگی و طراوت را استشمام کنیم و عطر تولد، عطر بچه،عطر نی نی... کلی اسم برای این عطر درخواستی انتخاب می‌کردیم.خدا نگهدار مادرهایمان باشد که از زرد شدن سفیدی چشمهای نوزادهای‌مان، دست شان می لرزید‌ و هر کاری را می‌کردند که این زردی جایش را به سفیدی بدهد. هنوز پف چشم‌هایش نخوابیده و ابروهایش به چشم نمی‌آید و این یقه گشاد لباس تا دو ماه بعد هم اندازه تنش نمی‌شد. هم مادرهای نسل‌های قبل،هم‌مادران نسل ما، هم مادران آینده، تا اینجا را با هم مشترکیم. این مجتبی که احتمالا اسمش را دم تولد تغییر داده‌اند،دقیقا بچه‌ی ماست.ما از سال‌ها قبل از شهادت،عکس‌هایش را در فولدر عکس‌های فرزندان‌مان داریم.شادابی خواهر دو ساله‌اش را هم می دانیم چگونه بوده.داداشی را از بیمارستان برایش خریده‌اند و او برای تک تک وسیله‌های داداشی برنامه داشته و دلش نمی‌خواسته مادرش را با او تقسیم کند و پدرش را به او هم بدهد و حتما داداشی از بیمارستان برای او کادو آورده که پیشاپیش باج بدهد و خودش را کنار او جا کند.اسم مجتبای سه روزه را نه روی پلاک طلا، نه نگین عقیق و‌ نه کیک تولد،که روی موشک نوشته‌ایم. 🖋 مریم قربانزاده 📲راه ارتباطی: ↫ا[@basig_fany]
جنگ است دیگر... یک ساعتی می شد از سنگر خیابان برگشته بودیم. قدری آش از افطار دیشب باقی مانده بود. گرم کردیم و دور هم خوردیم. داشتیم باهم نفسِ نرگس آبیار را می دیدیم که زدند. ساعت از یک صبح گذشته بود. اینبار صدایش با دفعات قبلی فرق می‌کرد. خیلی نزدیک‌تر بود. درِ هال بشدت لرزید. سریع روسری‌ام را پوشیدم. چشمم به زینب افتاد. چشمهایش گرد شده بود و دستش روی دهانش بود. انگار کمی ترسیده بود. خواستم آرامش کنم که پرسید: "مامان اسراییلا زدن؟" فوری گفتم : "ماهم زدیم داغونشون کردیم." چشمهایش کمی برق افتاد دوباره پرسید: "مگه آدرس خونمون رو دارن؟" : "نه مادر ندارن" داشتم فکر می‌کردم چه جمله‌ای بگویم که قلب کوچکش آرام بگیرد که دوباره پرسید: " مامان بابا خونه مون رو محکم ساخته؟" : " آره مادر محکمش کرده." با بغض خندید: " آخیش خیالم راحت شد." اما هنوز ته چشمهای کوچکش نگرانی موج می زد. صدای انفجار این بار مهیب بود و نزدیک.کاش خوابیده بود و نمی‌شنید؛ اما جنگ است دیگر... یاد بمبارانهای ایلام افتادم. چهار پنج سالم بود. جنگنده‌های دشمن که می‌رسیدند می‌رفتیم سمت پناهگاه. یکبار دوسه روزی در پناهگاه بودیم. حرف از شیمیایی بود. ترسیده بودم. کاغذهایی دست به دست می‌چرخید و به مردم یاد می‌داد اگر دشمن شیمیایی زد چکار کنیم که کمتر آسیب ببینیم. یادم هست یکی از کارها ریختن آبجوش روی سر و بدن بود. هنوز که هنوز است ازفکر اینکه کسی آبجوش بریزد روی سرم تمام بدنم می‌سوزد. تا من افکارم را جمع و جور کنم که چطور ته مانده‌ی نگرانی را از چشمهایش پاک کنم دیدم روسری‌اش را سرش کرد و گفت: " مامان منم روسریم رو پوشیدم که آماده باشم." جنگ است دیگر، آرامش دلها دست کسی دیگر است. 🖋 سمیه غلامرضاپور 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]