#روایت_میدان
چقدر شبیه بچههای ماست.اگر بهشان نگوییم، فکر میکنند عکس سه روزهی خودشان است. هر کداممان چند تا مثل این عکس را داریم. همان سه روزه گی که دلمان نمیآمد گونههایشان را ببوسیم. گونههایی نرم و لطیف و شیشه ای که طعم بهشت میداد. و بوی خوش نوزاد که دلمان میخواست کاش ادکلناش را بسازند و بتوانیم همیشه این بوی تازگی و طراوت را استشمام کنیم و عطر تولد، عطر بچه،عطر نی نی... کلی اسم برای این عطر درخواستی انتخاب میکردیم.خدا نگهدار مادرهایمان باشد که از زرد شدن سفیدی چشمهای نوزادهایمان، دست شان می لرزید و هر کاری را میکردند که این زردی جایش را به سفیدی بدهد.
هنوز پف چشمهایش نخوابیده و ابروهایش به چشم نمیآید و این یقه گشاد لباس تا دو ماه بعد هم اندازه تنش نمیشد.
هم مادرهای نسلهای قبل،هممادران نسل ما، هم مادران آینده، تا اینجا را با هم مشترکیم.
این مجتبی که احتمالا اسمش را دم تولد تغییر دادهاند،دقیقا بچهی ماست.ما از سالها قبل از شهادت،عکسهایش را در فولدر عکسهای فرزندانمان داریم.شادابی خواهر دو سالهاش را هم می دانیم چگونه بوده.داداشی را از بیمارستان برایش خریدهاند و او برای تک تک وسیلههای داداشی برنامه داشته و دلش نمیخواسته مادرش را با او تقسیم کند و پدرش را به او هم بدهد و حتما داداشی از بیمارستان برای او کادو آورده که پیشاپیش باج بدهد و خودش را کنار او جا کند.اسم مجتبای سه روزه را نه روی پلاک طلا، نه نگین عقیق و نه کیک تولد،که روی موشک نوشتهایم.
🖋 مریم قربانزاده
📲راه ارتباطی:
↫ا[@basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
جنگ است دیگر...
یک ساعتی می شد از سنگر خیابان برگشته بودیم. قدری آش از افطار دیشب باقی مانده بود. گرم کردیم و دور هم خوردیم. داشتیم باهم نفسِ نرگس آبیار را می دیدیم که زدند. ساعت از یک صبح گذشته بود. اینبار صدایش با دفعات قبلی فرق میکرد. خیلی نزدیکتر بود.
درِ هال بشدت لرزید. سریع روسریام را پوشیدم. چشمم به زینب افتاد. چشمهایش گرد شده بود و دستش روی دهانش بود. انگار کمی ترسیده بود. خواستم آرامش کنم که پرسید: "مامان اسراییلا زدن؟"
فوری گفتم : "ماهم زدیم داغونشون کردیم."
چشمهایش کمی برق افتاد دوباره پرسید: "مگه آدرس خونمون رو دارن؟"
: "نه مادر ندارن"
داشتم فکر میکردم چه جملهای بگویم که قلب کوچکش آرام بگیرد که دوباره پرسید: " مامان بابا خونه مون رو محکم ساخته؟"
: " آره مادر محکمش کرده."
با بغض خندید: " آخیش خیالم راحت شد." اما هنوز ته چشمهای کوچکش نگرانی موج می زد.
صدای انفجار این بار مهیب بود و نزدیک.کاش خوابیده بود و نمیشنید؛ اما جنگ است دیگر...
یاد بمبارانهای ایلام افتادم. چهار پنج سالم بود. جنگندههای دشمن که میرسیدند میرفتیم سمت پناهگاه. یکبار دوسه روزی در پناهگاه بودیم. حرف از شیمیایی بود. ترسیده بودم. کاغذهایی دست به دست میچرخید و به مردم یاد میداد اگر دشمن شیمیایی زد چکار کنیم که کمتر آسیب ببینیم. یادم هست یکی از کارها ریختن آبجوش روی سر و بدن بود. هنوز که هنوز است ازفکر اینکه کسی آبجوش بریزد روی سرم تمام بدنم میسوزد.
تا من افکارم را جمع و جور کنم که چطور ته ماندهی نگرانی را از چشمهایش پاک کنم دیدم روسریاش را سرش کرد و گفت: " مامان منم روسریم رو پوشیدم که آماده باشم."
جنگ است دیگر، آرامش دلها دست کسی دیگر است.
🖋 سمیه غلامرضاپور
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
آخرین مغروق
ترامپ گفت که ناوچهی دنای ایرانی را به خاطر سرگرمی غرق کرده است. به فیلم هایی که از ملوانها گرفته شده نگاه کردم. به شور و شوق شان.جوانهایی بودند قد بلند. با لباس های سفیدی که بر تنشان نشسته بود. چشمان نافذی داشتند. از همان چشمانی که میخندد و با آدم حرف می زند. کلمه به کلمه داستان مارکز جلوی چشمانم مرور شد. مارکز داستانی به نام آخرین مغروق را نوشته است..
به گمانم یکی از زیباترین داستانهای موقعیت است که خواندم. در جایی از داستان در بارهی استپان که جسدش از دریا روی ساحل آمده این گونه نوشته است..
"*همه جایش بوی دریا می داد.و تنها شکل ظاهریش نشان می داد که جسد یک آدم است.چون قشری از گل و فلس پوست تنش را پوشانده بود."*
کلمهها و واژههای داستان، مخاطب را با خود میکشاند. فضا و اتمسفر خواننده را میخ کوب میکند.در جایی از داستان جثه بزرگ و سنگین استپان را به تصویر می کشد.
*"زنها مسحور بزرگی و زیبایی او شده بودند. تصمیم گرفتند از پارچه بادبان بزرگ، برایش شلوار بدوزند و با پیراهن کتان عروسی، پیراهن درست کنند تا هنگام دفن نیز، وقارش حفظ شود.زن ها حلقه وار دور مرده نشسته و سرگرم خیاطی بودند. حس کردند هیچ شبی مثل آن شب باد پی در پی نورزیده و دریا آن قدر ناآرام نبوده است.و پیش خود نتیجه گرفتند که اتفاق ایجاد شده ارتباط با مُرده دارد. فکر کردند مَرد چنان نفوذی داشته که کافی بوده ماهی های دریا را صدا بزند تا هر چه ماهی میخواسته به چنگ بیاورد."*
این روزها شهر هر کدام از ما ایرانی ها پر از زنانی شده است که برای از دست دادن استپان ها همین حال را دارند. برای مراسم تشییع فرماندهانشان با دهان روزه، زیر زوزه هواپیماها، مثل موج دریا، خروشان در حرکتند..
پرچم ها در دستانشان می چرخد.انگار شهرها شکل دریا شده اند. همان قدر وسیع، زیبا، مقاوم....
🖋 معصومه امیرزاده
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاد_مشاهده
🏷 | لگو انيميشن #ایران برای تشکر
از جــــــبههی مــــقاومـــــــ✊ــــــت
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#تو_چیکار_کردی؟
حالا باید چند روز باشد که گندمهای جوانهزده و ریشهدار را ریخته توی ظرف. باید بوی تمیزیهای آخر سال پیچیده باشد توی خانهاش. باید ظرفهای ادویه و حبوبات توی کابینتها برق بزند. باید لیوانها و فنجانهای پذیرایی، شستهشده روی خشککن ردیف شده باشند. باید حداقل دو روز از این هفته، عطر هل و کره پیچیده باشد توی خانهاش. ظهرها با ظرافت، گلولههای کوچک خمیر را یک اندازه، چونه کرده و قالب زده باشد. و بعد تا بچهها هشیار نشدند شیرینیهای سرد شده را توی ظرف گذاشته و جاساز کرده باشد. باید دغدغهاش برای شب آخر سال این باشد که شببوی بنفش پیدا میکند یا نه؟ باید با بچهها و همسرش کلنجار رفته باشند که ماهیگلی بخرند یا نه و عاقبت حریف ذوق بچهها نشده باشد. باید برای چهارشنبهسوری فکر تدارک خانوادگی باشد تا بچهها را از ترقه و آتشبازیِ پرخطر دور کند. قصه قاشقزنیهای کودکی بگوید و آجیل شیرین چهارشنبهسوری مهیا کند.
باید این روزها توی یادداشت گوشیاش کم و کسریهای خرید بچهها را نوشته باشد؛ «چادر زهرا، جورابشلواری نورا، کفش امیرحسین.» و خواسته باشد برای خودش هم بنویسد؛ «چادر خانگی، شلوار، کفش، روسری، جوراب» بعد یاد تارهای سفید شقیقه همسرش افتاده و ننوشته باشد! حالا باید رفته باشد سراغ شیشه پنجرهها از بیرون، بیکه نگران باران باشد. حالا باید با هر تماسی که با خانواده دارد، انشاءالله انشاءاللهگویان، نزدیک شدن وقت دیدارشان را وعده بدهد. همه اینها و کلی باید دیگر حالا باید اتفاق میافتاد.
اما او حالا، شانزده شبست همهی ظرافت و دقت و توان زنانهاش را آورده کف خیابان تا دماوند همچنان نماد ایران بماند. نشسته روی صندلیهای پلاستیکی موکبهای برپاشده توی خیابان و رنگ میزند، طراحی میکند و لبخند هدیه میدهد. زنها میدانند شستن و پختن و خریدنها قضا نمیشود؛ مبادا وطن که قضا شود!
🖋 سبا نمکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
دبستانی بودیم. نصف صفحههای دفتر نقاشیمان، نقاشی تانک و سنگر و تفنگ و پرچم بود. پُرتکرارترین بازی ما با خواهر و برادرهایم این بود که با بالشها و پشتیها سنگر درست کنیم؛ تفنگهای اسباببازی دست بگیریم؛ یا تکهچوبی، ملاقهای، چیزی را تفنگ فرض کنیم؛ دو تا گروه بشویم و از پشت سنگرها به هم شلیک کنیم.
آن روزها ما جزو یکعالمه دختر بچههایی بودیم که روزی هزار بار میگفتیم: «کاش پسر بودیم و میرفتیم جبهه!»
سالهای کودکی ما، تمامش توی جنگ گذشت و حسرت پسر بودن و جبهه رفتن، شاید پررنگترین تصویر ذهنهای ما در آن سالها بود.
حال و هوای دنیایمان که عوض شد، آن حسرتها هم فراموش شدند. تا اینکه ناگهان، از پس چند دهه گذر عمر، روزی رسید که خط مقدم جبهه آمد و آمد تا رسید به خیابانهای شهرمان!
به خود آمدیم و دیدیم رهبرمان در پیامش به ما مأموریتِ «حضور مؤثر» داده است. دیدیم سردار بزرگ، فرمانده موشکها، پیام داده و گفته است برای شکست دشمن، به ما به اندازهٔ موشکها و حتی بیشتر، چشم امید دارد.
چشم باز کردیم و دیدیم به جای تفنگهایی که آرزو داشتیم مرد باشیم تا آنها را در دست بگیریم و به جنگ دشمن برویم، میلهٔ پرچم در دست، گوشههای چادر را در مشت گرفتهایم و شبیه لشکری استوار، در حال رژهٔ نظامی، داریم خیابانهای شهر را نگهبانی میکنیم.
قصهٔ ما هم به پاسداری رسید. به آرزویمان رسیدیم؛ در روزگاری که فکرش را نکرده بودیم.
حالا ما سربازهایی هستیم که به رسمیترین شکل ممکن، در تقسیم کارها و مأموریتهای پاسداری از ایران اسلامی و نظام اسلامی، برگ مأموریت گرفتهایم.
این مأموریت را سرافرازانه به پایان خواهیم رساند؛ قسم به قطرهقطرهٔ خون رهبر شهیدمان، فرماندهان شهیدمان و مردم شهیدمان.
🖋 نظیفه سادات مؤذن
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام