#روایت_میدان
و یادمان نرفته
اخرین توصیه اقایمان را که گفت:
«خسته نشوید،که نصرت نزدیک است.»
🖋 شاهگل محمدی | ۱۴۰۵/۲/۱
رزمایش دختران جانفدای ایران _جمکران
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
کاش من همه بودم...
حالا دو هفته شده که هر شب به خیابانها میرویم تا دفاع از وطن را فریاد بزنیم.
کار زیادی نیست اما برای منی که همیشه در بیرون رفتن صرفهجو بودم و کارهای ضروریام را فهرست میکردم که حتی الامکان همه را در یک خروج انجام دهم، کار بیسابقهای است.
راستش هر شب هم برای راهی شدن، کلی با استدلالهای این شکلی کلنجار میروم که «حالا امشبم نشد، فردا شب میری» یا اینکه «این همه جمعیت هست، تو یکی نری طوری نمیشه» و ...
اما وقتی میروم و هموطنانم را میبینم که با شرایط بسیار سخت آمدهاند، از خودم شرمنده میشوم:
پیرمردی قدخمیده با دو عصا،
پیرزنی که به سختی راه میرود با پرچم و عکس رهبر در دست،
زنان جوانی با فرزند شیرخوار در هوای سرد،
زن و مرد جوانی که دو بچهی کوچکشان را در کالسکه گذاشتهاند و بعضیشان حتی سومی را هم بغل گرفتهاند.
این تصویر آخری را خیلی زیاد میبینیم؛ یکی دوباری هم برای نینیها قاقالیلی گرفتیم تا با دیدن لبخندهای خوشمزهشان دل خودمان را شاد کنیم.
اینجا که منم، هر شب غلغله است و میدانم همهی ایران عزیز هم جریان همین است؛ اما گوشه و کنارِ مجازی، پیام عزیزانی را دیدم از شهرهای کوچکتر یا روستاها که نوشته بودند تجمعات شهرشان کم جمعیت یا کوتاهمدت است.
طبیعی است که هر جایی نسبت به جمعیت خودش شاهد تجمع باشد، اما من به دل این مردم عزیز نگاه کردم و با خود گفتم کاش میتوانستم همهی تجمعات را رونق ببخشم. کاش میتوانستم تکثیر شوم، به تمام شهرها و روستاهای سرزمینم بروم و با تمام این مردم شریف همفریاد شوم در دفاع از سرزمینم.
حتا کاش میتوانستم به جای همهی کسانی که به دلیل مخالفت خانواده یا دلایل دیگر امکان شرکت در تجمعات شبانه را ندارند هم قدم بردارم.
به قول محمد صالح علا:
«کاش من همه بودم
با همه دهانها تو را صدا میزدم»
اما فعلاً فقط میتوانم جای خودم باشم و هر شب برای بیرون رفتن، با خودم کلنجار بروم که اگر نروم شرمندهی وطنم خواهم شد، شبیه شرمندگی وقتی که آدم در مشهد مسافر باشد و نرود حرم امام رضا(ع)؛
حتماً باید بروم، هر شب باید بروم.
«کفشهای ماه را به پا کردهام
دوباره عازم توام
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خندهای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست»*
پانوشت:
*محمد صالح علا
🖋 فاطمه ایمانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
زن و بچهها پاسدار میداناند
سه شنبه شب ۲۶ اسفند
چهارروز به عید
۱۷روز بعد از شهادت آقا...
قرار بود لاشخورها و کفتارها بریزند بیرون
پس بنارا گذاشتیم امشب تجمع حزب الله قبل اذان در خیابان ها .افطار هم در خیابان.
از ۴ زدیم بیرون به سمت میدان توحید.
طلاهایم را فروختم و یک بلند گو خریدم.گذاشتیم پشت صندوق و صدا را بلند کردیم و پرچم هارا برافراشتیم.
این خیابان ها باید بعدا راهیان نور شود.
ساعت نزدیک ۸
ما روی فرش وسط خیابان نشستیم و مردهامان رفتند برای گشت در خیابان های شهر.
زن و بچه ها پاسدار میدان اند.
چه مردم عجیبی شدیم!
هرزگاهی موشک ها از بالای سرمان رد میشوند به سمت اسراییل و ندای الله اکبر مردم اوج میگیرد.
الان مداحی ها قطع شد و پشت بلندگو قرار است توسل بخوانند. ۸۰ درصد مردم کف خیابان زن و بچه اند.
تروریست ها از که و چه میترسند؟...
🖋 ریحانه ابوترابی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
لقمههای دلگرمکننده
وقتی گفت میخواهد برود تهران و یک گوشه از کار را بگیرد، حس زنهایی را داشتم که همسرشان را روانهی خط مقدم میکنند. بعد از رفتنش به تهران، نگرانیهایم زیاد شد. چند روز اول دلهرهی سلامتیاش را داشتم. دستم به جایی بند نبود. تنها کاری که کردم این بود که عضو چند کانال خبری شوم و لحظه به لحظه اخبار تهران را چک کنم. آنتنها همراهی نمیکرد و مجبور بودم پیامکی احوالش را بپرسم. هربار میگفت: «خیالت راحت. اینجا هیچ خبری نیست. اینقدر تهران بزرگه که هنوز سمت ما چیزی نرسیده.»
از روز پنجم، کمی آرامتر شدم. بعد تازه نگرانیهای جدید خودش را نشان داد. با خودم فکر کردم توی این سرما و باران، این همه ساعت روی پا میایستد، از کجا غذا میآورد و چی میخورد؟ حسرت میخوردم که کاش خودم کنارش بودم و برایش غذا میپختم. سر همین فکر و خیالهای جدید، ازش پرسیدم: «چی میخوری اونجا؟» گفت: «اینقدر اینجا غذا هست. مسجد هست، مردم هم لقمه و غذا میارن.» باورم نشد.
مگر میشود؟ وسط اوضاع جنگی که مردم صبح تا شب روزه و بعد تا دیر وقتِ شب تجمع بودند، این همه غذایی که همسرم میگفت از کجا میآمد؟ دفعه بعدی باز پیگیرش شدم که گفت: «اهالی محله هوامونو دارن.» آن وقت برایم تعریف کرد که یکی از اهالی محل، پیگیر غذایشان است. چندبار سراغ گرفته که اگر چیزی کم دارند، برایشان تهیه کند. شب هم عکس چندتا از لقمههایی را که بهشان داده بودند، برایم فرستاد. روی لقمهها نوشتههای دلگرم کننده بود: «دمتان گرم هوای شهر را دارید»، «خدا خیرتان بدهد چراغ محله را روشن نگه داشتهاید».
دلم گرم شد. توی دلم از همه زنهایی که این لقمهها را پیچیده بودند تشکر کردم. کاش صدایم بهشان میرسید و میتوانستم بگویم این لقمهها چقدر خیالم را راحت کرده است. چقدر ارزشمند است که میان بدوبدوهای جنگ، حواسشان جمع بوده و فکر گرسنه نماندن همسرم و دوستانش را کردهاند. که همین یک کار ساده، دل زنهایی شبیه به من را در کیلومترها آنطرفتر گرم و آرام کرده است.
🖋 نجمه حسنیه
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام