eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش من همه بودم... حالا دو هفته شده که هر شب به خیابان‌‌ها می‌رویم تا دفاع از وطن را فریاد بزنیم. کار زیادی نیست اما برای منی که همیشه در بیرون رفتن صرفه‌جو بودم و کارهای ضروری‌ام را فهرست می‌کردم که حتی الامکان همه را در یک خروج انجام دهم، کار بی‌سابقه‌ای است. راستش هر شب هم برای راهی شدن، کلی با استدلال‌های این شکلی کلنجار می‌روم که «حالا امشبم نشد، فردا شب میری» یا اینکه «این همه جمعیت هست، تو یکی نری طوری نمیشه» و ... اما وقتی می‌روم و هم‌وطنانم را می‌بینم که با شرایط بسیار سخت‌ آمده‌اند، از خودم شرمنده می‌شوم: پیرمردی قدخمیده با دو عصا، پیرزنی که به سختی راه می‌رود با پرچم و عکس رهبر در دست، زنان جوانی با فرزند شیرخوار در هوای سرد، زن و مرد جوانی که دو بچه‌ی کوچکشان را در کالسکه گذاشته‌اند و بعضی‌شان حتی سومی را هم بغل گرفته‌اند. این تصویر آخری را خیلی زیاد می‌بینیم؛ یکی دوباری هم برای نی‌نی‌ها قاقالی‌لی گرفتیم تا با دیدن لبخندهای خوشمزه‌شان دل خودمان را شاد کنیم. اینجا که منم، هر شب غلغله است و می‌دانم همه‌ی ایران عزیز هم جریان همین است؛ اما گوشه و کنارِ مجازی، پیام عزیزانی را دیدم از شهرهای کوچکتر یا روستاها که نوشته بودند تجمعات شهرشان کم جمعیت یا کوتاه‌مدت است. طبیعی است که هر جایی نسبت به جمعیت خودش شاهد تجمع باشد، اما من به دل این مردم عزیز نگاه کردم و با خود گفتم کاش می‌توانستم همه‌ی تجمعات را رونق ببخشم. کاش می‌توانستم تکثیر شوم، به تمام شهرها و روستاهای سرزمینم بروم و با تمام این مردم شریف هم‌فریاد شوم در دفاع از سرزمینم. حتا کاش می‌توانستم به جای همه‌ی کسانی که به دلیل مخالفت خانواده یا دلایل دیگر امکان شرکت در تجمعات شبانه را ندارند هم قدم بردارم. به قول محمد صالح علا: «کاش من همه بودم با همه دهان‌ها تو را صدا می‌زدم» اما فعلاً فقط می‌توانم جای خودم باشم و هر شب برای بیرون رفتن، با خودم کلنجار بروم که اگر نروم شرمنده‌ی وطنم خواهم شد، شبیه شرمندگی وقتی که آدم در مشهد مسافر باشد و نرود حرم امام رضا(ع)؛ حتماً باید بروم، هر شب باید بروم. «کفش‌های ماه را به پا کرده‌ام دوباره عازم توام تا بوی زلف یار در آبادی من است هر لب که خنده‌ای کند از شادی من است زندگی با توست زندگی همین حالاست»* پانوشت: *محمد صالح علا 🖋 فاطمه ایمانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
زن و بچه‌ها پاسدار میدان‌اند سه شنبه شب ۲۶ اسفند چهارروز به عید ۱۷روز بعد از شهادت آقا... قرار بود لاشخورها و کفتارها بریزند بیرون‌ پس بنارا گذاشتیم امشب تجمع حزب الله قبل اذان در خیابان ها .افطار هم در خیابان. از ۴ زدیم بیرون به سمت میدان توحید. طلاهایم را فروختم و یک بلند گو خریدم.گذاشتیم پشت صندوق و صدا را بلند کردیم‌ و پرچم هارا برافراشتیم. این خیابان ها باید بعدا راهیان نور شود. ساعت نزدیک ۸ ما روی فرش وسط خیابان نشستیم و مردهامان رفتند برای گشت در خیابان های شهر. زن و بچه ها پاسدار میدان اند. چه مردم عجیبی شدیم! هرزگاهی موشک ها از بالای سرمان رد می‌شوند به سمت اسراییل و ندای الله اکبر مردم اوج می‌گیرد. الان مداحی ها قطع شد و پشت بلندگو قرار است توسل بخوانند. ۸۰ درصد مردم کف خیابان زن و بچه اند. تروریست ها از که و چه میترسند؟... 🖋 ریحانه ابوترابی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
لقمه‌های دلگرم‌کننده وقتی گفت می‌خواهد برود تهران و یک گوشه از کار را بگیرد، حس زن‌هایی را داشتم که همسرشان را روانه‌ی خط مقدم می‌کنند. بعد از رفتنش به تهران، نگرانی‌هایم زیاد شد. چند روز اول دلهره‌ی سلامتی‌اش را داشتم. دستم به جایی بند نبود. تنها کاری که کردم این بود که عضو چند کانال خبری شوم و لحظه به لحظه اخبار تهران را چک کنم. آنتن‌ها همراهی نمی‌کرد و مجبور بودم پیامکی احوالش را بپرسم. هربار می‌گفت: «خیالت راحت‌. اینجا هیچ خبری نیست. اینقدر تهران بزرگه که هنوز سمت ما چیزی نرسیده.» از روز پنجم، کمی آرام‌تر شدم. بعد تازه نگرانی‌های جدید خودش را نشان داد. با خودم فکر کردم توی این سرما و باران، این همه ساعت روی پا می‌ایستد، از کجا غذا می‌آورد و چی می‌خورد؟ حسرت می‌خوردم که کاش خودم کنارش بودم و برایش غذا می‌پختم. سر همین فکر و خیال‌های جدید، ازش پرسیدم: «چی می‌خوری اون‌جا؟» گفت: «اینقدر این‌جا غذا هست. مسجد هست، مردم هم لقمه و غذا میارن.» باورم نشد. مگر می‌شود؟ وسط اوضاع جنگی که مردم صبح تا شب روزه و بعد تا دیر وقتِ شب تجمع بودند، این همه غذایی که همسرم می‌گفت از کجا می‌آمد؟ دفعه بعدی باز پیگیرش شدم که گفت: «اهالی محله هوامونو دارن‌.» آن وقت برایم تعریف کرد که یکی از اهالی محل، پیگیر غذایشان است. چندبار سراغ گرفته که اگر چیزی کم دارند، برایشان تهیه کند. شب هم عکس چندتا از لقمه‌هایی را که بهشان داده بودند، برایم فرستاد. روی لقمه‌ها نوشته‌های دلگرم کننده بود: «دم‌‌تان گرم هوای شهر را دارید»، «خدا خیرتان بدهد چراغ محله را روشن نگه داشته‌اید». دلم گرم شد. توی دلم از همه ‌زن‌هایی که این لقمه‌ها را پیچیده بودند تشکر کردم. کاش صدایم بهشان می‌رسید و می‌توانستم بگویم این لقمه‌ها چقدر خیالم را راحت کرده است. چقدر ارزشمند است که میان بدو‌بدوهای جنگ، حواس‌شان جمع بوده و فکر گرسنه نماندن همسرم و دوستانش را کرده‌اند. که همین یک کار ساده، دل زن‌هایی شبیه به من را در کیلومترها آن‌طرف‌تر گرم و آرام کرده است. 🖋 نجمه حسنیه 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
تقدیر رئیس دانشگاه ملی مهارت از دانشجوی واحد استانی قم برای طراحی پوستر «جنگ رمضان» پوستر طراحی‌شده توسط فائزه عباسی، دانشجوی رشته گرافیک دانشگاه ملی مهارت واحد استانی قم، در پویش «جهاد هنرمندانه» و با موضوع «جنگ رمضان»، در سطح جهانی منتشر و مورد توجه قرار گرفت. به پاس این دستاورد ارزشمند هنری، دکتر زمانی، رئیس دانشگاه ملی مهارت از این دانشجوی پرتلاش تقدیر کرد. 🌐 لینک خبر: https://qom.tvu.ac.ir/fa/722534/ دانشگاه ملی‌ مهارت استان قم 🌎 qom.tvu.ac.ir ✅ @QomNus
🔻 | کافه گفتگو دانشجویی 🔸جایی برای پرسیدن و نقد کردن . . . 📅یکشنبه ششم اردیبهشت‌ماه 🕗ساعت 19:30 📍مکان: ابتدای بلوار بهار 📩سوالاتتون به شماره ۰۹۹۳۸۵۷۴۸۹۸ پیامک کنید 🔗جهت شرکت در برنامه در لینک زیر ثبت‌نام نمایید: https://survey.porsline.ir/s/37pOyH2m @BSO_QOM
🔺از امشب حتما در اجتماعات لیوان شخصی به همراه داشته باشیم. 🔷کاهش هزینه لیوان های یکبار مصرف 🔷کمک به پاکبان‌های شریف 🔷کاهش آلودگی و زباله در خیابان 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از BSO_QOM
🔻 | کافه گفتگو دانشجویی 🔸با موضوع: تمدید آتش‌بس؛ آری یا خیر . . . به میزبانی دانشگاه بین‌المللی قم 👤کارشناس: استاد افراز 📍مکان: ابتدای بلوار بهار 📅زمان: یکشنبه ششم اردیبهشت ماه، ساعت 19:30 📩سوالاتتون به شماره ۰۹۹۳۸۵۷۴۸۹۸ پیامک کنید 🔗جهت شرکت در برنامه در لینک زیر ثبت‌نام نمایید: https://survey.porsline.ir/s/37pOyH2m @BSO_QOM
؟ نگران نباشید آقامجتبی! مشغول چیدن میزهای سفید پلاستیکی موکب بود.می‌خواست چفیه را از کیفش دربیاورد که نگاهمان به هم گره خورد . هنوز همه‌ی اهالی موکب نیامده بودند . برای من که دوست داشتم در حماسه‌ی این شب‌ها بیشتر از ایستادن درخیابان نقشی داشته باشم فرصت خوبی بود. نگاهی به بچه هایم که سرگرم تکان دادن پرچم بودند انداختم و با خیال نسبتا راحت گفتم: اگر اجازه بدهید من می‌توانم برای دقایقی به کارهای موکب کمک کنم . لبخند زد و پلاستیک فرفره‌ها را به من سپرد. خیلی زود دختر و پسرهای قد و نیم قد دور میز حلقه زدند تا دلنوشته بنویسند و فرفره جایزه بگیرند . در شور و هیاهوی بچه‌ها متوجه گذر زمان نشدم اما کم کم از آرامشی که داشتم نگران شدم. بیشتر از یک‌ساعت بود که هیچ کس برای گشنگی و تشنگی و سر رفتن حوصله و سوالات بنیادین سراغم را نگرفته بود . چشم چرخاندم و پسرکم را با لبخند شیطنت آمیز همیشگی‌اش در صف پشمک پیدا کردم . از رنگ قهوه ای دور دهانش فهمیدم لحظات شیرینی را گذرانده است ! آن طرف‌تر همسرم سینی چای را بین مردم تعارف می‌کرد و دخترم ز غوغای جهان فارغ ؛ گوشه‌ای از موکب درون کالسکه خوابش برده بود. از بدون دردسر خوابیدن دخترم گرفته تا جنگ و دعوا درست نکردن پسرم ، همه چیز به شکل دلپذیری عجیب بود . نوشته‌ی پسربچه‌ای دوباره نگاهم را به مقوا دوخت: " آقامجتبی نگران سرباز نباش ما هستیم " بغض ترک خورده ام را با یک نفس عمیق فروخوردم و بی اختیار گفتم: قربونت برم چه قشنگ نوشتی به مذاقش خوش نیامد و لبخندی زورکی تحویلم داد که یعنی من بزرگ شده ام خانم خجالت بکش! بعد با اکراه دستش را برای گرفتن فرفره دراز کرد که یعنی بزرگ شده‌ام ولی فرفره دوست دارم ! می‌دانستم پسرها کلا خوش ندارند کسی قربان صدقه‌شان برود انگار می‌ترسند مرد بودنشان زیر سوال برود . به کالسکه‌های قفل شده در هیاهوی جمعیت نگاه می‌کنم ؛ هر کس متناسب با قد و قواره‌ی خودش پرچم به دست گرفته است . پرچم های کوچک کاغذی دست شیرخواره‌هاست! نسلی که از کودکی برای مبارزه مبعوث شده‌اند . بلند می‌شوم ،صف بچه‌ها را مرتب میکنم .مقوای جدید را روی میز می‌گذارم و زیر لب می‌گویم: نگران سرباز نباشید آقامجتبی 🖋 فاطمه زاهدمقدم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیوار آرزوهایم فروریخت! ده ساله بودم. روز اول کلاس چهارم دبستانم را خوب در خاطرم مانده. با کتانی‌های یاسی‌رنگ نو و لباس فرم اتوکشیده و کوله‌پشتی صورتی، ایستاده بودم جلوی در مدرسه. مامان دوربین فیلم‌برداری را روشن کرد. الان که روز اول مهر داری میری توی مدرسه جدید و قشنگت چه حسی داری؟ ذوق چشم‌هایم از توی تصویر بیرون می‌‌زد. رفتم داخل مدرسه‌. مدرسه‌ای که اولین بار بود دانش‌آموزها تویش قدم می‌گذاشتند. نو و تمیز و زیبا‌. دیوارهای نقاشی شده‌اش قلب کوچکم را به شوق آورده بود. میز و صندلی‌های نو و تخته سیاه استفاده‌نشده‌اش در چشمم خیلی زیبا بود. احساس می‌کردم افتخاری بزرگ نصیبم شده. چون از اولین کسانی هستم که توی این مدرسه درس می‌خوانم. روزهای کودکی‌ام که کم‌کم به نوجوانی رساندم، در آن مدرسه گذشت. گوشه‌به‌گوشه‌اش برایم پر از خاطره است. گذشت و بعدترها هم خواهرکم از اول دبستان راهی همان مدرسه شد. حالا، همین چند روز پیش؛ وقتی موشک‌های ظالم‌ترین‌های عالم، راه افتادند تا خوابِ آدم‌های ساکن در چند خانهٔ همسایه مدرسه را ابدی کنند، دیوار مدرسهٔ ما هم فرو ریخت. دیوارهایی که صدای آرزوهای بچه‌ها را خیلی شنیده بود. اما می‌دانم که دوباره ساخته خواهد شد. دوباره آجر به آجر خاطره‌هایش ساخته می‌شوند. اما آن آدم‌هایی که فرشته شدند و آن شب پرکشیدند... حالا این شب‌ها خیلی بیشتر به میناب فکر می‌کنم. به آن مدرسه و طفل‌های دبستانی‌اش. به تمام آرزوهایی که زیر آوار دفن شدند. تصور می‌کنم شاید دوباره از آن‌ها درخت آرزو بروید. سبز شود. قد بکشد. و یک روز گرفته شدن انتقام آن‌ها را ببیند و برای آن کودکان خبر ببرد‌. که آرزوهایتان برآورده شد... 🖋 فاطمه معصومه بهزادیان 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]