هدایت شده از BSO_QOM
🔻#کاف_گاف | کافه گفتگو دانشجویی
🔸با موضوع: تمدید آتشبس؛ آری یا خیر . . .
به میزبانی دانشگاه بینالمللی قم
👤کارشناس: استاد افراز
📍مکان: ابتدای بلوار بهار
📅زمان: یکشنبه ششم اردیبهشت ماه، ساعت 19:30
📩سوالاتتون به شماره ۰۹۹۳۸۵۷۴۸۹۸ پیامک کنید
🔗جهت شرکت در برنامه در لینک زیر ثبتنام نمایید:
https://survey.porsline.ir/s/37pOyH2m
#بسیج_دانشجویی_استان_قم
@BSO_QOM
#تو_چیکار_کردی؟
نگران نباشید آقامجتبی!
مشغول چیدن میزهای سفید پلاستیکی موکب بود.میخواست چفیه را از کیفش دربیاورد که نگاهمان به هم گره خورد .
هنوز همهی اهالی موکب نیامده بودند . برای من که دوست داشتم در حماسهی این شبها بیشتر از ایستادن درخیابان نقشی داشته باشم فرصت خوبی بود.
نگاهی به بچه هایم که سرگرم تکان دادن پرچم بودند انداختم و با خیال نسبتا راحت گفتم:
اگر اجازه بدهید من میتوانم برای دقایقی به کارهای موکب کمک کنم .
لبخند زد و پلاستیک فرفرهها را به من سپرد. خیلی زود دختر و پسرهای قد و نیم قد دور میز حلقه زدند تا دلنوشته بنویسند و فرفره جایزه بگیرند .
در شور و هیاهوی بچهها متوجه گذر زمان نشدم اما کم کم از آرامشی که داشتم نگران شدم.
بیشتر از یکساعت بود که هیچ کس برای گشنگی و تشنگی و سر رفتن حوصله و سوالات بنیادین سراغم را نگرفته بود .
چشم چرخاندم و پسرکم را با لبخند شیطنت آمیز همیشگیاش در صف پشمک پیدا کردم . از رنگ قهوه ای دور دهانش فهمیدم لحظات شیرینی را گذرانده است !
آن طرفتر همسرم سینی چای را بین مردم تعارف میکرد و دخترم ز غوغای جهان فارغ ؛ گوشهای از موکب درون کالسکه خوابش برده بود.
از بدون دردسر خوابیدن دخترم گرفته تا جنگ و دعوا درست نکردن پسرم ، همه چیز به شکل دلپذیری عجیب بود .
نوشتهی پسربچهای دوباره نگاهم را به مقوا دوخت:
" آقامجتبی
نگران سرباز نباش ما هستیم "
بغض ترک خورده ام را با یک نفس عمیق فروخوردم و بی اختیار گفتم:
قربونت برم چه قشنگ نوشتی
به مذاقش خوش نیامد و لبخندی زورکی تحویلم داد که یعنی من بزرگ شده ام خانم خجالت بکش!
بعد با اکراه دستش را برای گرفتن فرفره دراز کرد که یعنی بزرگ شدهام ولی فرفره دوست دارم !
میدانستم پسرها کلا خوش ندارند کسی قربان صدقهشان برود انگار میترسند مرد بودنشان زیر سوال برود .
به کالسکههای قفل شده در هیاهوی جمعیت نگاه میکنم ؛ هر کس متناسب با قد و قوارهی خودش پرچم به دست گرفته است . پرچم های کوچک کاغذی دست شیرخوارههاست! نسلی که از کودکی برای مبارزه مبعوث شدهاند .
بلند میشوم ،صف بچهها را مرتب میکنم .مقوای جدید را روی میز میگذارم و زیر لب میگویم:
نگران سرباز نباشید آقامجتبی
🖋 فاطمه زاهدمقدم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
دیوار آرزوهایم فروریخت!
ده ساله بودم. روز اول کلاس چهارم دبستانم را خوب در خاطرم مانده. با کتانیهای یاسیرنگ نو و لباس فرم اتوکشیده و کولهپشتی صورتی، ایستاده بودم جلوی در مدرسه. مامان دوربین فیلمبرداری را روشن کرد. الان که روز اول مهر داری میری توی مدرسه جدید و قشنگت چه حسی داری؟ ذوق چشمهایم از توی تصویر بیرون میزد. رفتم داخل مدرسه. مدرسهای که اولین بار بود دانشآموزها تویش قدم میگذاشتند. نو و تمیز و زیبا. دیوارهای نقاشی شدهاش قلب کوچکم را به شوق آورده بود. میز و صندلیهای نو و تخته سیاه استفادهنشدهاش در چشمم خیلی زیبا بود. احساس میکردم افتخاری بزرگ نصیبم شده. چون از اولین کسانی هستم که توی این مدرسه درس میخوانم. روزهای کودکیام که کمکم به نوجوانی رساندم، در آن مدرسه گذشت. گوشهبهگوشهاش برایم پر از خاطره است. گذشت و بعدترها هم خواهرکم از اول دبستان راهی همان مدرسه شد. حالا، همین چند روز پیش؛ وقتی موشکهای ظالمترینهای عالم، راه افتادند تا خوابِ آدمهای ساکن در چند خانهٔ همسایه مدرسه را ابدی کنند، دیوار مدرسهٔ ما هم فرو ریخت. دیوارهایی که صدای آرزوهای بچهها را خیلی شنیده بود. اما میدانم که دوباره ساخته خواهد شد. دوباره آجر به آجر خاطرههایش ساخته میشوند. اما آن آدمهایی که فرشته شدند و آن شب پرکشیدند... حالا این شبها خیلی بیشتر به میناب فکر میکنم. به آن مدرسه و طفلهای دبستانیاش. به تمام آرزوهایی که زیر آوار دفن شدند. تصور میکنم شاید دوباره از آنها درخت آرزو بروید. سبز شود. قد بکشد. و یک روز گرفته شدن انتقام آنها را ببیند و برای آن کودکان خبر ببرد. که آرزوهایتان برآورده شد...
🖋 فاطمه معصومه بهزادیان
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
الحق که شایسته شهادت بود
طبق معمول اول صبحی تا کتری جوش بیاید گوشی را باز میکنم و میروم سراغ اخبار جنگ...
هنوز خبرها بارگذاری نشده.
نت گوشی ام مثل اول قصه ها
یکی بود یکی نبود کارمیکند..
کانال ها مثل الاکلنگ بالا و پایین میروند و شمارشگر کنار پروفایل شان تند تند زیاد میشود تا اینکه ثابت میشود
هنوز سراغ هیچ کانالی نرفته چشمم زوم میشود روی یک خبر..
اطلاعیه سپاه پاسداران و تایید خبر شهادت سردار تنگسیری🖤
ناگاه بیاد این شعار طنز الود میفتم
تنگسیری تنگ ترش کن
تنگه رو تنگ ترش کن
چند شب پیش بود در تجمعات شبانه این شعار را میدادند و در اوج حماسه مردم با رقص پرچم لبخندی به لب ها مینشست
و حالا سردار هم به کاروان شهدای رمضان پیوست خوشا به سعادت او و دیگرانی که خداوند پاداش یک عمر خدمت و مجاهدت هایشان را اینطور میدهد...
روی عکسش که دقیق میشوم الحق که شایسته شهادت بود مثل تمام سرداران دیگرمان....
مثل رهبر شهیدمان که نور شهادت در چهره اش زیباترین جلوه ها را نمایان میکرد
اینطور انسانهایی مرگ طبیعی برایشان کم است..
حیف است که نام مرحوم کنار اسمشان بیاید
زیبنده شهادتند
خوشا به سعادت شان....
🖋 طاهره مصطفی زاده
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
خوشحالم، غمگینم، خشمگینم
احساسات متناقضی دارم. خوشحالم از اینکه شب حادثه را خانه نبودهایم و همزمان از خوشحالیام عذاب وجدان دارم. از دور بودن دست جنگ از سرمان، از شادی تجمعات هرشبمان، از شلوغی صف حلیمِ دم صبح، از اینکه توی این حال و روز دارم چادر جدید میخرم، از جریان داشتن زندگی عذاب وجدان دارم.
عکسهای خانواده ی ده نفرهای که پشت خانهی ما زندگی میکردهاند را تماشا میکنم. صورت بچههاشان را، چهرهی آشنای بانوی خانه را. دلم از تصور آن بچهها لای آوار خانهای در هم ریخته چنگ میشود. از توقف آرزوهای زنی برای آیندهی بچههایش، از قطع شدن نبض کودکی که اصلا نمیداند مرگ چه شکلی است.
بعد ذهنم هزاران کودک را پیدا میکند. صدها هزار، میلیونها کودک که همین دستهای آلوده فرصت چشیدن زندگی را بهشان ندادند.
چند روز است فیروزه را که بغل میکنم یواشکی ازش میپرسم تو چقدر اینجا خواهی ماند؟ رقیه خانم پیروزه هم لابد همینقدر از شیرینزبانی بچههایش لذت برده. آخرین شام را پخته، سفره انداخته و از جمع خانواده اش لذت برده. رقیه خانم پیروزه هم لابد هوس عوض کردن اثاث خانه اش، خریدن یک چادر جدید یا پختن یک کیک به سرش میزده.
حالا هربار که بروم مدرسهی فاطمهسادات دنبالش، باید از جلوی خانهی رقیه خانم بگذرم و واقعیت تلخ این دنیا کوبیده شود توی صورتم. خشم باید از رگهای گردنم بیرون بزند. خشم نباید در ما بمیرد. نباید فراموش کنیم که ما و فلسطینیها و خواهر و برادران مستضعف عراقیمان و آنهامان که در افغانستان همیشه در رنجاند میتوانستیم قشنگ زندگی کنیم، در آرامش. میشد مدام همآغوش ترس نباشیم. اگر دست و اندیشهی اهریمن از گوهر خاکمان دور بود.
نزدیک ظهر نشستهام توی خیاطی که صدای پدافند میآید. خانم خیاط چشمش را از چادر زیر چرخش برنمیدارد. میگوید مدلهای چادر را روی رگال کنار سالن میتوانم ببینم. صدای پدافند از دور مرتب میآید. مدل اماراتی آستینهای بلند و پهن دارد. مدل بحرینی اندامیتر است. مدل جده جلوباز و بینقاب است. حالم از این اسمها آشوب میشود. یاد [همسایهی مامان میافتم که پشت آن پردههای ساده و ظاهر زیبای خانهاش چه آدم ترسناک و عجیبیست. دلم یک چادر ایرانی ساده میخواهد.
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
🔺️#ویراست جدید صفحهی ویراستی
بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت:
اسکار بهترین کارگردان میرسه به ترامپ، برای فیلم: تیراندازی موقع شام! 🔫👀
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏷 | #حضرت_امام(ره)
یک لحظه از خدا غافل نباشید...
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#روایت_میدان
دل نوشته همسر شهید رضوان پور
(به مناسبت اولین تولد بعد از شهـــادت)
فاطمه با بغض می پرسد: مامان، برای تولد بابا چیکار کنیم؟
به یاد سال قبل می افتم. این روزها بیشتر از اینکه در زمان حال زندگی کنم، مدام به گذشته ها می پرم، گاهی گذشته ای نزدیک و چند ماهه، گاهی کمی دورتر.
می خواستم بروم برای تولدت کیک بخرم. فاطمه گفت: میشه من بخرم؟ خیلی دوست دارم کیک تولد بابا را من انتخاب کنم. قبول کردم. از مدرسه که بر می گشت رفت و کیک تولدت را خرید.
بقیه ی کارها را هم خودم انجام دادم. از سر کار که آمدی خانه شگفت زده شدی! دور از چشم بچه ها، زیر گوشم گفتی: با این همه مشغله ای که برای خانه و بچه ها داری، فکر نمی کردم برایم تولد بگیری!
یادت هست بهت گفتم شما همه ی زندگی من هستی، مگر می شود برای تولدت وقت نگذارم؟
امسال گرمی حضورت را نداریم، امیر رضا با کوله باری از دلتنگی، برای تزیین میز تولدت، قاب عکسی از تو می آورد و می گوید: این هم از بابا.
محمد حسین تازه زبان باز کرده، عکس را که می بیند تاتی تاتی می کند و خودش را می رساند به قاب، عکس را می بوسد. توی چشم های گیرایت نگاه می کند و با لحن کودکانه می گوید: بابا.
حدیث و صبا باز شروع می کنند بهانه ات را بگیرند. برای هزارمین بار می پرسند: مامان چرا جواب درست به ما نمی دهی؟ بابا میثم کی می آید؟ دلمان تنگ شده.
کاش خودت می آمدی و به بچه هایت جواب می دادی. جوابی که دل های کوچک تنگ شده شان را آرام کند.
مستاصل می شوم. نمی دانم چطور راضی شان کنم. می گویم: بابا شما رو می بینه، همیشه کنارتونه!
باز می گویند: نه! اینجوری قبول نیست. ما می خواهیم برویم توی بغل باباجون. مثل قبل!
کاش کاش کاش، جوابی می دادی به بچه ها. مثل همیشه که با حوصله و یکی یکی سوالاتشان را جواب می دادی.
امیر رضا بزرگتر است و کمی بیشتر می فهمد. اما او هم کلافه می شود و می گوید: کاش اصلا جنگ نشده بود ...
مشت هاش را گره می کند و با غیض می گوید، اگر اسرائیل حمله نکرده بود، ما حالا بابا داشتیم.
چه بگویم به بچه ها؛ من که خودم هم دلم بهانه ات را می گیرد و ذهنم پر از سوال است؟
رفتنت فقط فقدان تو نبود، تمام خنده ها و خوشی ها و دل گرمی های ما هم به همراه تو رفت و جای خالی اش با کلمه های دیگری پر شد. دلتنگی و انتظار ....
وحالا تو بگو چرا گذر زمان غمت را کم نمی کند؟ چرا نبودنت عادی نمی شود؟ چرا هنوز منتظرم تا کلید بیندازی و در را باز کنی و با آن چهره ی خندان و شانه های پهن و قد رعنا در قاب در بایستی؟ یا از راه پله ها که بالا می آیی صدا بزنی: بچه ها مامان کجاست؟ گذر زمان غمت را کم که نکرده است، تازه دلتنگی ها را بیشتر و بیشتر روی هم تلنبار کرده است.
می دانم که ما را می بینی. من و بچه هایت را، انبوه دلتنگی و بغضمان را می فهمی. شک ندارم که در این روزهای سخت حواست به ما هست.
امسال هم کنار مزارت تولدت را می گیریم، چون باور داریم هستی و جایی نزد خدا داری به زندگی ات ادامه می دهی.
🌷شهادت لیاقت تو بود. این شعار نیست. این را من می گویم که سال ها در کنارت بودم و راه و روش زندگی کردنت را خوب بلد بودم.
و سهم من انتظار است تا وقتی که دوباره بتوانم ببینمت. پس صبر می کنم. چه واژه ی تلخی است صبر. چه سخت و محکم است این کلمه...
سلام خدا بر تو، آقا میثم عزیزم، که تولدت تا همیشه برای من و بچه ها مبارک است...
🖋 همسر سردار شهید دکتر میثم رضوان پور | ۱۴۰۵/۲/۳
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام