eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
الحق که شایسته شهادت بود طبق معمول اول صبحی تا کتری جوش بیاید گوشی را باز میکنم و میروم سراغ اخبار جنگ... هنوز خبرها بارگذاری نشده. نت گوشی ام مثل اول قصه ها یکی بود یکی نبود کارمیکند.. کانال ها مثل الاکلنگ بالا و پایین می‌روند و شمارشگر کنار پروفایل شان تند تند زیاد میشود تا اینکه ثابت میشود هنوز سراغ هیچ کانالی نرفته چشمم زوم میشود روی یک خبر.. اطلاعیه سپاه پاسداران و تایید خبر شهادت سردار تنگسیری🖤 ناگاه بیاد این شعار طنز الود میفتم تنگسیری تنگ تر‌ش کن تنگه رو تنگ ترش کن چند شب پیش بود در تجمعات شبانه این شعار را میدادند و در اوج حماسه مردم با رقص پرچم لبخندی به لب ها مینشست و حالا سردار هم به کاروان شهدای رمضان پیوست خوشا به سعادت او و دیگرانی که خداوند پاداش یک عمر خدمت و مجاهدت هایشان را اینطور می‌دهد... روی عکسش که دقیق میشوم الحق که شایسته شهادت بود مثل تمام سرداران دیگرمان.... مثل رهبر شهیدمان که نور شهادت در چهره اش زیباترین جلوه ها را نمایان میکرد اینطور انسانهایی مرگ طبیعی برایشان کم است.. حیف است که نام مرحوم کنار اسمشان بیاید زیبنده شهادتند خوشا به سعادت شان.... 🖋 طاهره مصطفی زاده 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
خوشحالم، غمگینم، خشمگینم احساسات متناقضی دارم. خوشحالم از اینکه شب حادثه را خانه نبوده‌ایم و همزمان از خوشحالی‌ام عذاب وجدان دارم‌. از دور بودن دست جنگ از سرمان، از شادی تجمعات هرشب‌مان، از شلوغی صف حلیمِ دم صبح، از اینکه توی این حال و روز دارم چادر جدید می‌خرم، از جریان داشتن زندگی عذاب وجدان دارم. عکس‌های خانواده ی ده نفره‌ای که پشت خانه‌‌ی ما زندگی می‌کرده‌اند را تماشا می‌کنم‌. صورت بچه‌هاشان را، چهره‌ی آشنای بانوی خانه را‌. دلم از تصور آن بچه‌ها لای آوار خانه‌ای در هم ریخته چنگ می‌شود. از توقف آرزوهای زنی برای آینده‌ی بچه‌هایش، از قطع شدن نبض کودکی که اصلا نمی‌داند مرگ چه شکلی است‌. بعد ذهنم هزاران کودک را پیدا می‌کند. صدها هزار، میلیون‌ها کودک که همین دست‌های آلوده فرصت چشیدن زندگی را بهشان ندادند. چند روز است فیروزه را که بغل می‌کنم یواشکی ازش می‌پرسم تو چقدر اینجا خواهی ماند؟ رقیه خانم پیروزه هم لابد همین‌قدر از شیرین‌زبانی بچه‌هایش لذت برده‌. آخرین شام را پخته، سفره انداخته و از جمع خانواده اش لذت برده. رقیه خانم پیروزه هم لابد هوس عوض کردن اثاث خانه اش، خریدن یک چادر جدید یا پختن یک کیک به سرش می‌زده. حالا هربار که بروم مدرسه‌ی فاطمه‌سادات دنبالش، باید از جلوی خانه‌‌ی رقیه خانم بگذرم و واقعیت تلخ این دنیا کوبیده شود توی صورتم. خشم باید از رگ‌های گردنم بیرون بزند‌. خشم نباید در ما بمیرد. نباید فراموش کنیم که ما و فلسطینی‌ها و خواهر و برادران مستضعف عراقی‌مان و آن‌هامان که در افغانستان همیشه در رنج‌اند می‌توانستیم قشنگ زندگی کنیم‌، در آرامش. می‌شد مدام هم‌آغوش ترس نباشیم. اگر دست و اندیشه‌ی اهریمن از گوهر خاکمان دور بود. نزدیک ظهر نشسته‌ام توی خیاطی که صدای پدافند می‌آید. خانم‌ خیاط چشمش را از چادر زیر چرخش برنمی‌دارد. می‌گوید مدل‌های چادر را روی رگال کنار سالن می‌توانم ببینم. صدای پدافند از دور مرتب می‌آید. مدل اماراتی آستین‌های بلند و پهن دارد. مدل بحرینی اندامی‌‌تر است‌. مدل جده جلوباز و بی‌نقاب است. حالم از این اسم‌ها آشوب می‌شود. یاد [همسایه‌ی مامان می‌افتم که پشت آن پرده‌های ساده و ظاهر زیبای‌ خانه‌اش چه آدم ترسناک و عجیبی‌ست. دلم یک چادر ایرانی ساده می‌خواهد. 🖋 زهرا کاردانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: اسکار بهترین کارگردان می‌رسه به ترامپ، برای فیلم: تیراندازی موقع شام! 🔫👀 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
دل نوشته همسر شهید رضوان پور (به مناسبت اولین تولد بعد از شهـــادت) فاطمه با بغض می پرسد: مامان، برای تولد بابا چیکار کنیم؟ به یاد سال قبل می افتم. این روزها بیشتر از اینکه در زمان حال زندگی کنم، مدام به گذشته ها می پرم، گاهی گذشته ای نزدیک و چند ماهه، گاهی کمی دورتر. می خواستم بروم برای تولدت کیک بخرم. فاطمه گفت: میشه من بخرم؟ خیلی دوست دارم کیک تولد بابا را من انتخاب کنم. قبول کردم. از مدرسه که بر می گشت رفت و کیک تولدت را خرید. بقیه ی کارها را هم خودم انجام دادم. از سر کار که آمدی خانه شگفت زده شدی! دور از چشم بچه ها، زیر گوشم گفتی: با این همه مشغله ای که برای خانه و بچه ها داری، فکر نمی کردم برایم تولد بگیری! یادت هست بهت گفتم شما همه ی زندگی من هستی، مگر می شود برای تولدت وقت نگذارم؟ امسال گرمی حضورت را نداریم، امیر رضا با کوله باری از دلتنگی، برای تزیین میز تولدت، قاب عکسی از تو می آورد و می گوید: این هم از بابا. محمد حسین تازه زبان باز کرده، عکس را که می بیند تاتی تاتی می کند و خودش را می رساند به قاب، عکس را می بوسد. توی چشم های گیرایت نگاه می کند و با لحن کودکانه می گوید: بابا. حدیث و صبا باز شروع می کنند بهانه ات را بگیرند. برای هزارمین بار می پرسند: مامان چرا جواب درست به ما نمی دهی؟ بابا میثم کی می آید؟ دلمان تنگ شده. کاش خودت می آمدی و به بچه هایت جواب می دادی. جوابی که دل های کوچک تنگ شده شان را آرام کند. مستاصل می شوم. نمی دانم چطور راضی شان کنم. می گویم: بابا شما رو می بینه، همیشه کنارتونه! باز می گویند: نه! اینجوری قبول نیست. ما می خواهیم برویم توی بغل باباجون. مثل قبل! کاش کاش کاش، جوابی می دادی به بچه ها. مثل همیشه که با حوصله و یکی یکی سوالاتشان را جواب می دادی. امیر رضا بزرگتر است و کمی بیشتر می فهمد. اما او هم کلافه می شود و می گوید: کاش اصلا جنگ نشده بود ... مشت هاش را گره می کند و با غیض می گوید، اگر اسرائیل حمله نکرده بود، ما حالا بابا داشتیم. چه بگویم به بچه ها؛ من که خودم هم دلم بهانه ات را می گیرد و ذهنم پر از سوال است؟ رفتنت فقط فقدان تو نبود، تمام خنده ها و خوشی ها و دل گرمی های ما هم به همراه تو رفت و جای خالی اش با کلمه های دیگری پر شد. دلتنگی و انتظار .... وحالا تو بگو چرا گذر زمان غمت را کم نمی کند؟ چرا نبودنت عادی نمی شود؟ چرا هنوز منتظرم تا کلید بیندازی و در را باز کنی و با آن چهره ی خندان و شانه های پهن و قد رعنا در قاب در بایستی؟ یا از راه پله ها که بالا می آیی صدا بزنی: بچه ها مامان کجاست؟ گذر زمان غمت را کم که نکرده است، تازه دلتنگی ها را بیشتر و بیشتر روی هم تلنبار کرده است. می دانم که ما را می بینی. من و بچه هایت را، انبوه دلتنگی و بغضمان را می فهمی. شک ندارم که در این روزهای سخت حواست به ما هست. امسال هم کنار مزارت تولدت را می گیریم، چون باور داریم هستی و جایی نزد خدا داری به زندگی ات ادامه می دهی. 🌷شهادت لیاقت تو بود. این شعار نیست. این را من می گویم که سال ها در کنارت بودم و راه و روش زندگی کردنت را خوب بلد بودم. و سهم من انتظار است تا وقتی که دوباره بتوانم ببینمت. پس صبر می کنم. چه واژه ی تلخی است صبر. چه سخت و محکم است این کلمه... سلام خدا بر تو، آقا میثم عزیزم، که تولدت تا همیشه برای من و بچه ها مبارک است... 🖋 همسر سردار شهید دکتر میثم رضوان پور | ۱۴۰۵/۲/۳ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
👩‍🎓با دانش خودتان را مجهز کنید! در سخــت ترین روزها، علم متوقف نمی‌شود دانشجو می‌آموزد،می‌سازد و امید را زنده نگه می‌دارد. 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | «زنگ پرواز» 💬 کلاس غرق شادی بود که ناگهان... به یاد ١۴٨ دانش‌آموز شهید پرَپرَ شدهٔ مدرسهٔ میناب 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
✍️ «قبله‌ سمتی که ایستادی بود!» ▪️معنی اقتدار بودی تو وارث ذوالفقار بودی تو همچو کارون صبور و چون الوند محکم و استوار بودی تو ▪️واژه‌هایت ز حکمتی شرقی در کلامت شکفته عقلی سرخ با تو از جبرئیل بالی سرخ وحی را در مدار بودی تو ▪️شاعر و فیلسوف و رزمنده اهل فقه و سیاست و خنده با گذشته به سوی آینده چند تن؟ بی‌شمار بودی تو ▪️خفته‌ها را سحر تکان دادی راه را خود نشانمان دادی تو به ایران توان تو جان دادی عزت و افتخار بودی تو ▪️قله آن‌سو که وعده دادی بود قبله‌ سمتی که ایستادی بود خیره بر انتهای لشکر خصم مرد این کارزار بودی تو ▪️و شهادت گلی که گم کردی سالیانی‌ست سخت می‌گردی همرهانت که از پی‌‌اش رفتند روز و شب بی‌قرار بودی تو ▪️خسته‌ بودی از این‌همه غم‌ و درد صبح آدینه‌ای ولی برگرد منتظر مانده‌ایم ایران‌مرد! چاوشی‌خوان یار بودی تو ✍️ شاعر: «آقای محمدرضا وحیدزاده» @khamenei_poems 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]