eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
دل نوشته همسر شهید رضوان پور (به مناسبت اولین تولد بعد از شهـــادت) فاطمه با بغض می پرسد: مامان، برای تولد بابا چیکار کنیم؟ به یاد سال قبل می افتم. این روزها بیشتر از اینکه در زمان حال زندگی کنم، مدام به گذشته ها می پرم، گاهی گذشته ای نزدیک و چند ماهه، گاهی کمی دورتر. می خواستم بروم برای تولدت کیک بخرم. فاطمه گفت: میشه من بخرم؟ خیلی دوست دارم کیک تولد بابا را من انتخاب کنم. قبول کردم. از مدرسه که بر می گشت رفت و کیک تولدت را خرید. بقیه ی کارها را هم خودم انجام دادم. از سر کار که آمدی خانه شگفت زده شدی! دور از چشم بچه ها، زیر گوشم گفتی: با این همه مشغله ای که برای خانه و بچه ها داری، فکر نمی کردم برایم تولد بگیری! یادت هست بهت گفتم شما همه ی زندگی من هستی، مگر می شود برای تولدت وقت نگذارم؟ امسال گرمی حضورت را نداریم، امیر رضا با کوله باری از دلتنگی، برای تزیین میز تولدت، قاب عکسی از تو می آورد و می گوید: این هم از بابا. محمد حسین تازه زبان باز کرده، عکس را که می بیند تاتی تاتی می کند و خودش را می رساند به قاب، عکس را می بوسد. توی چشم های گیرایت نگاه می کند و با لحن کودکانه می گوید: بابا. حدیث و صبا باز شروع می کنند بهانه ات را بگیرند. برای هزارمین بار می پرسند: مامان چرا جواب درست به ما نمی دهی؟ بابا میثم کی می آید؟ دلمان تنگ شده. کاش خودت می آمدی و به بچه هایت جواب می دادی. جوابی که دل های کوچک تنگ شده شان را آرام کند. مستاصل می شوم. نمی دانم چطور راضی شان کنم. می گویم: بابا شما رو می بینه، همیشه کنارتونه! باز می گویند: نه! اینجوری قبول نیست. ما می خواهیم برویم توی بغل باباجون. مثل قبل! کاش کاش کاش، جوابی می دادی به بچه ها. مثل همیشه که با حوصله و یکی یکی سوالاتشان را جواب می دادی. امیر رضا بزرگتر است و کمی بیشتر می فهمد. اما او هم کلافه می شود و می گوید: کاش اصلا جنگ نشده بود ... مشت هاش را گره می کند و با غیض می گوید، اگر اسرائیل حمله نکرده بود، ما حالا بابا داشتیم. چه بگویم به بچه ها؛ من که خودم هم دلم بهانه ات را می گیرد و ذهنم پر از سوال است؟ رفتنت فقط فقدان تو نبود، تمام خنده ها و خوشی ها و دل گرمی های ما هم به همراه تو رفت و جای خالی اش با کلمه های دیگری پر شد. دلتنگی و انتظار .... وحالا تو بگو چرا گذر زمان غمت را کم نمی کند؟ چرا نبودنت عادی نمی شود؟ چرا هنوز منتظرم تا کلید بیندازی و در را باز کنی و با آن چهره ی خندان و شانه های پهن و قد رعنا در قاب در بایستی؟ یا از راه پله ها که بالا می آیی صدا بزنی: بچه ها مامان کجاست؟ گذر زمان غمت را کم که نکرده است، تازه دلتنگی ها را بیشتر و بیشتر روی هم تلنبار کرده است. می دانم که ما را می بینی. من و بچه هایت را، انبوه دلتنگی و بغضمان را می فهمی. شک ندارم که در این روزهای سخت حواست به ما هست. امسال هم کنار مزارت تولدت را می گیریم، چون باور داریم هستی و جایی نزد خدا داری به زندگی ات ادامه می دهی. 🌷شهادت لیاقت تو بود. این شعار نیست. این را من می گویم که سال ها در کنارت بودم و راه و روش زندگی کردنت را خوب بلد بودم. و سهم من انتظار است تا وقتی که دوباره بتوانم ببینمت. پس صبر می کنم. چه واژه ی تلخی است صبر. چه سخت و محکم است این کلمه... سلام خدا بر تو، آقا میثم عزیزم، که تولدت تا همیشه برای من و بچه ها مبارک است... 🖋 همسر سردار شهید دکتر میثم رضوان پور | ۱۴۰۵/۲/۳ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
👩‍🎓با دانش خودتان را مجهز کنید! در سخــت ترین روزها، علم متوقف نمی‌شود دانشجو می‌آموزد،می‌سازد و امید را زنده نگه می‌دارد. 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | «زنگ پرواز» 💬 کلاس غرق شادی بود که ناگهان... به یاد ١۴٨ دانش‌آموز شهید پرَپرَ شدهٔ مدرسهٔ میناب 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
✍️ «قبله‌ سمتی که ایستادی بود!» ▪️معنی اقتدار بودی تو وارث ذوالفقار بودی تو همچو کارون صبور و چون الوند محکم و استوار بودی تو ▪️واژه‌هایت ز حکمتی شرقی در کلامت شکفته عقلی سرخ با تو از جبرئیل بالی سرخ وحی را در مدار بودی تو ▪️شاعر و فیلسوف و رزمنده اهل فقه و سیاست و خنده با گذشته به سوی آینده چند تن؟ بی‌شمار بودی تو ▪️خفته‌ها را سحر تکان دادی راه را خود نشانمان دادی تو به ایران توان تو جان دادی عزت و افتخار بودی تو ▪️قله آن‌سو که وعده دادی بود قبله‌ سمتی که ایستادی بود خیره بر انتهای لشکر خصم مرد این کارزار بودی تو ▪️و شهادت گلی که گم کردی سالیانی‌ست سخت می‌گردی همرهانت که از پی‌‌اش رفتند روز و شب بی‌قرار بودی تو ▪️خسته‌ بودی از این‌همه غم‌ و درد صبح آدینه‌ای ولی برگرد منتظر مانده‌ایم ایران‌مرد! چاوشی‌خوان یار بودی تو ✍️ شاعر: «آقای محمدرضا وحیدزاده» @khamenei_poems 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔰همه نیروها، همه قدرت‌ها در هرجا هستند، محتاج به توجه خاص حضرت‌رضا «سلام‌الله‌علیه» هستند. 📚صحیفه‌نور، جلد۱۶ صفحه۲۳۱ 🌸 حضرت امام رضا علیه السلام تهنیت باد.
چه تصویر زیبایی 😍 امام رضا (علیه‌السلام) برای ما ایرانی ها فقط یک امام نیستن، بلکه پناهگاه و مایه برکت خاکمون محسوب می‌شن. حضور ایشون در مشهد مقدس، ایران رو به قطب معنوی و فرهنگی جهان اسلام تبدیل کرده و هویت مذهبی و تاریخی ما، با نام ایشون گره خورده به قولی، ایشون «ولی‌نعمتمون» هستن و سایه لطفشون همیشه بر سر مردم عزیز ایران پایداره. تصویر از: حیدر میرزایی براتی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🌸 مسابقه‌ی قرآنی شماره ۱: قرآن حقیقت جاویدان ☘ ویژه‌ی دهه کرامت و روز دختر 🌺🌺 امروز روز تجلی لطافت و هوشمندی شماست. این مسابقه فرصتی است تا با نگاهی علمی به معارف قرآن، گنجینه‌های این کتاب آسمانی را کشف کنید. 🌺✨ بر پایه چنین اندیشه ایی برآنیم با یاری خداوند مهربان؛ مسابقات قرآنی را به صورت دوره ایی برگزار نماییم.در اولین مسابقه؛ به بحث و بررسی آیات قرآن کریم در خصوص جهان هستی، مراحل خلقت و تکامل، آسمان‌ها، زمین، کوهها، اعماق اقیانوس‌ها، خورشید، ماه، ستارگان، فلزات، نور، میوه‌ها و گیاهان، بدن انسان و خلقت انسان و شگفتی‌های موجودات زنده و تطابق با آخرین یافته‌های علوم مدرن می پردازیم✨🌺 🚀 نحوه شرکت در مسابقه عضویت در کانال: 📌به کانال «قرآن حقیقت جاویدان» بپیوندید. https://eitaa.com/QuranAndScience 📍 شرکت در آزمون: 📅 برگزاری آزمون: ۱۴۰۵/۰۲/۰۹ 🏆 جوایز مسابقه 🥇 نفر اول ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان 🥈 نفر دوم ۷,۰۰۰,۰۰ تومان 🥉 نفر سوم ۵۰۰,۰۰۰ تومان 💠 معاونت فرهنگی و دانشجویی 🌎 qom.tvu.ac.ir
📢 اطلاعیه زمان برگزاری آزمون مسابقه قرآنی «حقیقت جاویدان» دوستان عزیز و دانشجویان گرامی، سلام! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 زمانی که برای سنجش دانش قرآنی‌تان منتظرش بودید، فرا رسید. این آزمون فرصتی است تا دانش خود را در فضایی معنوی و رقابتی به چالش بکشید. 📅 زمان برگزاری: - تاریخ: چهارشنبه ۹ اردیبهشت - ساعت: بازه زمانی ۸ صبح تا ۸ شب -مدت زمان آزمون: ۲۵ دقیقه 🔗 لینک ورود به آزمون: لطفاً برای شرکت در آزمون، روی لینک زیر کلیک کنید: 📍 https://survey.porsline.ir/s/q6MNP4mk ⚠️مهم: - شرکت در این آزمون فقط برای دانشجویانی مجاز است که قبلاً در کانال عضو شده‌اند. - لطفاً قبل از شروع، مطالب کانال را مرور کرده باشید. - زمان آزمون محدود است، پس به موقع وارد شوید! موفق و پیروز باشید!🤲🤲 💠 معاونت فرهنگی و دانشجویی 🌎 qom.tvu.ac.ir
☫ | 💛🌸السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)🌸💛 👩🏼‍💻طراح : فاطمه سادات سیدی (دانشجوی رشته گرافیک) Artist : @FSeyedi8 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
ما مشت گره کرده رهبرمان بودیم خواهرم عادت داشت بلند بلند درس بخواند؛ همین طور پشت سر هم کتاب را باز کند، نیم نگاهی به جواب بیندازد و بعد مثل یک ورد جادویی، چندین بار یک سوال و جوابش را تکرار کند، آنقدر که مطمئن شود آن اتصال مغزی جدید بین نورون هایش ایجاد شده. سر همین عادتش بود که معمولا درسهای حفظی را یک سال زودتر یاد میگرفتم. آیت الکرسی را همینطوری حفظ کردم، آیات اول سوره بقره را هم. همسایه های ایران را قبل از اینکه جغرافی داشته باشیم شناختم، از بس که توی اتاق تکرار میکرد: بحرین: منامه، قطر: دوحه، امارات: دبی، پاکستان: اسلام آباد... محله مهاجرپذیر ما، شبیه همان گربه نقشه توی کتاب بود با این تفاوت که همسایه های ایران با ما توی یک محله زندگی میکردند و در یک کلاس درس میخواندند. من جغرافی را قبل از نقشه و کره، با همین آدم های توی محله شناختم. پاکستان برایم «سحرفاطمه» بود؛ ریزنقش و نمکین با آن اسم عجیبش و آجیل و پفک هایی که مثل عطر لباسهای نخی و رنگارنگ زنهای هم ولایتیش، گرم و تند و پیچیده بود. عراق،«اسلام» بود؛ همکلاسی خواهرم زهرا که با پدر و برادرش از چنگال بعثی ها فرار کرده بود و غصه و دلواپسی از سرنوشت مادر و برادر دیگرش را پشت سکوت طولانی و اشک ته نشین شده چشمهای سیاهش قایم کرده بود. افغانستان «فهیمه» پرتلاش و باهوش بود که سهمش از بابا داشتن، همان چند روزی بود که تفنگ پدرش در گردنه های پنجشیر منتظر می ماند تا او از جنگِ با طالبان به خانه برگردد. آذربایجان، فنر بزرگ رنگارنگی بود که بابای «مینا»، از سفر تبلیغی اش به باکو برایش سوغات آورده بود و مینا موقع کشیدن و چرخاندن آن وسط کوچه،خاطرات سیاه و تلخ پدرش از زندگی سخت شیعیان آنجا را برایم تعریف میکرد. جغرافی محله ما از مرز همسایه های ایران هم بزرگتر بود.گاهی به استرالیا میرفت و دست «مصطفا» ی طلبه را میگذاشت توی دست «هاشمیه» کویتی تاجرزاده. گاهی «زینب لیا» و خانواده اش را به شوق اسلام، از خیابانهای پاریس به کوچه های قم میکشاند. جغرافی، خانه های ساده محله کناری بود که بچه های شیرین و شکلاتی افریقا چند سال غربت و سختی زندگی در آنجا را تحمل میکردند تا موقع برگشت به کشورشان، دستشان از معارف دینی پر باشد. دیشب،وسط راهپیمایی بلوار صدوقی، پشت تابوت نمادین جوان شجاع بحرینی حرکت میکردیم. ماشین شعار،نمایشگاه سیاری بود که تصویر کبود و زخمی پیکر بی جانش را به دوش میکشید و ظلم و جنایت آل خلیفه را فریاد میزد. جمعیت به عربی شعار می فرستادند. شعارها شبیه همانهایی بود که در مراسم سالگرد امام خمینی،از دهان دوست لبنانیم «ایمان» می شنیدم: هل من ناصر حسینی؟ لبیک یا خمینی هل من ناصر فدایی؟ لبیک خامنایی سعی کردم با لحن خودشان شعارها را تکرار کنم. بعد به این فکر کردم که چقدر این خطهای مشکی روی نقشه در برابر قدرت ایمان و اراده آدم ها ضعیفند. اصلا انگار نباشند. وقتی مبدأ مشترک، مقصد مشترک، دشمن مشترک و زخمهای تاریخی مشترک داریم، چه فرقی میکند توی شناسنامه مان اسم کدام کشور نوشته شده باشد؟ ما با همه مؤمنان جهان، اهل یک محله ایم.مثل وقتی که برادر همسایه مان،در غربت جنگلهای موستار برای دفاع از مسلمانان بوسنیایی شهید شد یا وقتی گلوله های امریکایی داعش، خون همسر خواهرم را روی خاکهای سوریه ریخت... تاریخ، بعدها مینویسد که در چنین روزهایی، جمهوری اسلامی ایران با امریکا و اسرائیل می جنگید اما نمی دانم توی صفحه های بعدی تاریخ، از النگوهای «سحرفاطمه» و دینارهای «اسلام» و پول ماشین «ایمان» و دعای تک تک مسلمانان و مظلومانی که شانه به شانه ما، روبروی شیطان ایستاده اند هم چیزی نوشته خواهد شد؟ اصلا جایی می نویسند که ما، همان «مشت گره کرده رهبر شهیدمان» بودیم؟ 🖋 ف.احمدی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]