eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3هزار عکس
491 ویدیو
21 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
🗓️ ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ ✏️ رهبر شهید انقلاب: یک مسئله مسئله‌ی امنیّت شغلی کارگر است؛ اگر ذهن کارگر مشغول باشد که آیا فردا در این کارگاه خواهد بود یا نه، دستش به کار نمیرود؛ باید امنیّت شغلی به وجود بیاید. 🗓 یازدهم اردیبهشت، روز کار و کارگر 💔
روز جمعه، روز صلوات🌱 حداقل هر نفر ۵۰۰ صلوات📿 به نیابت از رهبر شهیدمان به نیت‌ تعجیل‌ فرج پیروزی جبهه حــق و نابودی دشمن... ___________________________ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
آمده ام آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده ای حرمت ملجا درماندگان دور مران از درو راهم بده لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده شب میلاد است امشب امشب همه با هم غزلی می خوانیم! غزل آن کس که پناهم بود غزل آن کس که پناهش دادی... «در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه‌السلام» بسم الله الرّحمن الرّحیم فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن کار مرا به گردش چشمی تمام کن بگشای صفحه‌ای دگر از دفتر جمال بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع) گاهی نظر به جانب این تشنه‌کام کن ای حکمران کشور دل با کرشمه‌ای زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن اینک هزار دست تمنّا گشوده بین دست کرم گشاده به رسم کرام کن دارالشّفای آتش و آب است این سرای سوز دل مرا به نمی التیام کن دیری است زاشیانه جدا مانده‌ای «امین» غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن دانم که مستمند و تهیدست و بی‌کسی از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن 🖋شهید سیدعلی خامنه‌ای 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ سرباز تازه نفس چشم های کم سویم اشکی و مشت های گره کرده ام راوی خشم و نفرت درونی ام بود . نوه های ۱۰ ساله و ۱۵ساله ام الله‌ اکبر گویان همراه سیل جمعیت حرکت می کردند . چشم های قرمز علی ،مرا به ۱۵ سالگی خودم میبرد . زمانی که با شنیدن خبر شهادت دوستانم در جنگ با بعثی ها قطره های اشکم دیده ام را تار اما سد پلک هایم مانع خروج آن ها میشد ؛می‌دانستم دلش بی قرار و روحش در خروش جهادی سیر می کرد . مثل هر شب بعد از اجتماع با صورتی غم زده خداحافظی کرد و راهی خانه شد . ۱۵سال داشت و همین دلیلی بود بر رد درخواست هایش برای ملحق شدن به ایست بازرسی و گشت های شبانه . شب را کامل فکر کرده و لحظه به لحظه بر تصمیمم مطمئن تر میشدم ؛ در نهایت هنوز صبح جامه روشنایی بر تن نکرده بود که با جعبه ی در دستانم راهی پارکینگ شدم . دو پرچم بزرگتری که در کارتن بود ، به کاپوت و صندوق رنگ و روح می‌بخشیدند. عکس هایی که در این شب ها از رهبر شهيد و آقاگرفته بودیم پوششی شد بر باقی شیشه های ماشین ؛ بلندگویی که شب های روضه برای رساتر شدن صدایم در مجالس استفاده می کردم را هم برداشته و با اولین صبح بخیر خورشید با اهل خانه خداحافظی کردم . دو کوچه پائین تر ،مجدد ترمز کرده و به انتظار نشستم . برق نگاه پسرک ۱۵ ساله ام و شوری که در آوردن پرچم هایش و وصل کردن آن ها به آنتن ماشین داشت ، لحظه به لحظه ۴۳ سال پیشم را برایم زنده می کرد . ساعت از ۸ گذشته بود که به اولین روستا با ۱۵۰ نفر جمعیت رسیدیم . میدان اصلی را پیدا کردیم و محمد ۱۰ ساله میکروفن به دست گرفت و بسم الله گویان شروع کرد ، نوای به پیرن مشکیم میندازمه کودکانه اش ،کم کم جمعیت را به این سو سوق میداد . جمعیت که به اوج خود رسید ، علی پوستر پخش می کرد و من سخنان رهبر شهید را برای پیرمردان و پیرزنان و کودکان مقابلم پخش می کردم . بعد از دوساعت محفلمان را با شعارهایی که علی می‌گفت و روستائیان نیز تکرار می‌کردند به پایان رساندیم . ذکر صلوات و فاتحه تمام نشده بود که یکی از مغازه داران دور میدان با پخش خرما پذیرایی روضه امان را برعهده گرفت . بعد از سر زدن به ۲ روستای دیگر ، نماز مغرب خودمان را به شهر رساندیم و بعد از آن به تجمع سینه زنان و بیعت کنندگان انقلاب پیوستیم . از آن روز به بعد کاره هر روزمان شده ،سرزدن به روستا های کم جمعیت و مطلع کردن مردمانی که شاید بعضی از آن ها سنی ازشان گذشته باشد ، اما مرد و مردانه به پای این خاک و وطن ایستاده و چون ناموس خود از آن دفاع می کنند . بحث ایستادگی ما نه حکایت امروز است نه دیروز ، استادان وطن پرستی ما از میرزای جنگلی و رئیس علی دلواری شروع شده و تا حاج قاسم و سلامی و حاجی زاده ادامه داشته و خواهد داشت... 🕊آقای شهیدم! خیالت راحت ، شاید از نفس افتاده باشم ،شاید سربازی باشم کهنه کار اما علی ۱۵ ساله ام سربازه تازه نفس راه حقت ،هر شب با مشت هایی گره کرده بیعت میکند با مجتبایت... ✊🏻رهبرم! خیالت راحت که امانت داری از یادگاره آقایمان را ، همین شب ها برای سربازان تازه نفست دیکته میکنیم... 🖋محدثه اکبری | ۱۴۰۵/۱/۷ 📲راه ارتباطی : ا[https://eitaa.com/basig_fany]
این جنگ ما نیست... وطن بسوزد و من در خروش نباشم؟ خدا کند بمیرم وطن فروش نباشم تو گروه دوستانم یکی پیام گذاشته فامیلشان شهید شده. دو بچه ی کوچک هم داشته. آن یکی در گروهی دیگر التماس دعا داشت برای مردی که ترکش به سرش اصابت کرده. امروز همسایه مان می گفت داماد خاله اش شهید شده و امشب زنی را در تجریش تشییع کردند که در اقدسیه ی طهران به شهادت رسیده. امشب،دیروز،امروز و فردا... و من فکر میکنم به کسی که گفت:«بزن!» و به آن که هورا کشید و آنکه ساکت ماند و نگاه کرد و آنکه چشم بست و گفت این جنگ ما نیست! 🖋 سلیمه مهرجو 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
الان وقت خانه‌داری نیست... این روزها در ابیات دوستانم زندگی می کنم. صبح که چشم باز می کنم پرت می‌شوم به روز اول جنگ و باز نمی توانم باور کنم که چه امام عزیزی را از ما گرفتند. بعد شهدای جنگ رمضان دانه دانه در ذهنم مرور می‌شوند. چقدر همه چیز آدم را یاد محرم می اندازد. در ذهنم میثم مطیعی شعر فاطمه معصومه شریف را می خواند: به یاد کرب و بلایم به یاد دست جدایم که دیدم آن همه غم را که خورده بود به گوشم خبرها را می خوانم شاید فتحی نصری چیزی کمی دلم را آرام کند. بچه ها که از خواب بیدار می شوند حال و هوایم عوض می شود. حالا باید شعر فاطمه زاهد مقدم را زندگی کنم. تا حال من خوب است حال زندگی خوب است آرامش این خانه یعنی من دور از هیاهوی مجازی باشم این شب‌ها مثلاً گوشی را کنار می گذارم و می‌افتم روی مدار بپز و بشور و بذار و بردار و سر و کله زدن با بچه‌ها، اما وسوسه خواندن خبر هی گوشی دستم می‌دهد و همه چیز کند پیش می‌رود تا اینکه به خودم می‌آیم و می‌بینم غروب شده، دو ساعت دیگر باید بشتابیم به سمت تجمع‌ها اما هنوز یک خروار کار تیک نخورده از کارهای خانه روی اعصابم بالا و پایین می‌پرند. وسوسه می‌شوم یک امشب را بمانم خانه و به کارها برسم که لیلا حسین‌نیای درونم به من نهیب می‌زند: وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟! خدا کند که بمیرد وطن فروش نباشم! راست می گوید. الان وقت خانه داری نیست، وقت خیابان داری است. باز خودم را به دریای جمعیت می رسانم و آرام می شوم. باز میان موج پرچم‌ها جاری می‌شویم و شعار می‌دهیم و رجز می‌خوانیم و باز به اندازه همان شب اول، از این صحنه‌ای که به لطف خدا آفریده‌ایم جا می خورم و می فهمم فائزه امجدیان را وقتی که گفت: ما کیستیم رود به طوفان درآمده برمی گردیم خانه. بچه ها می خوابند، خانه می خوابد. توی فیلم های مستند و کلیپ‌های منتشر شده در فضای مجازی به تماشای رهبر شهید می نشینم . اشک به سراغم می آید. خانه چقدر تنگ و نفسگیر است و حتی شهر و حتی دنیا. حالا من هم مثل راضیه مظفری آه می خواهم و چاه: من آه می خواهم برای غصه هایم من چاه می خواهم برای اشک پنهان به خودم نهیب می زنم که الان وقتش نیست، گریه باشد برای بعد از پیروزی الان وقت جهاد و دعاست. به قول اعظم سعادتمند: شما را گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ گریه ها را قورت می دهم و می روم. می‌روم بخوابم تا فردا دوباره معصومه شریف با یاد کربلا بیدارم کند. 🖋 فاطمه موسی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم.pdf
حجم: 360.2K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62870 📲 @rahbar_enghelab_ir
| کافه گفتگو دانشجویی🇮🇷 جایی برای پرسیدن و نقد کردن... با میزبانی: بسیج دانشجویی دانشگاه ملی‌مهارت قم 🔥 با موضوع: ادامــــه مــــذاکرات، ادامهٔ میـدان نبرد؟ یا عقــــــــب گــــرد؟! کارشناس محترم: استاد افراز (مدیر پژوهشکده باقرالعلوم ، عضو شــــورای محتـــوایی دوره معرفتی - تشکیلاتی اسلام ناب) بلوار بهار | پنج‌شنبه ۱۴۰۵/۲/۱۰ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]