eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3هزار عکس
491 ویدیو
21 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
🗓️ ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ [ اثر معلم گاه از پدر و مادر هم عمیق‌تر است ] 🔹رهبر شهید انقلاب در دیدار سال گذشته با معلمان: [کار معلم] که فقط [آموزش] کتاب درسی نیست. معلم باشیوه‌های گوناگون دانسته و ندانسته روی دانش‌آموز خود اثر میگذارد. شما با اخلاقتان، با رفتارتان، با نحوه‌ی حضورتان در کلاس، با نحوه‌ی برخوردتان با دانش‌آموز، با کیفیت درس دادنتان، با تواضعتان یا تکبرتان، با نشاط و پشتکارتان یا بی‌حالی و بی‌رغبتی‌تان روی دانش‌آموز اثر میگذارید. او تحت تأثیر قرار میگیرد. 🗓 دوازدهم اردیبهشت، شهادت استاد مطهری و گرامیداشت روز معلم 💔
🌱رایا🌱 (راهنمایی ، آگاهی ، یادگیری ، امید) . . ✨اینجاییم تا زکات اندوخته های خود را با آموزش به دانش آموزان بپردازیم . . . 📚از شما دانشجو علاقه مند دعوت می شود تا با تکمیل فرم آمادگی خود را برای پاسخگویی و رفع سوالات تحصیلی دانش آموزان اعلام بفرمایید. . لینک فرم 👇🏻 https://survey.porsline.ir/s/1hNvRbj3 . . ⏳مهلت ثبت‌نام : چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ما غیر قابل پیش‌بینی‌ها محله‌ی اقایوسفی تا پیش از بمباران برای من یادآور روزهای شیرین خانه‌ی پدری بود . ایستادن کنار پدرم در صف نانوایی ، سرک کشیدن در قفسه‌های خرازی و خریدن شکلات کنجدی از عطاری پیرمرد مشهدی. حالا اما یادآوری‌اش درذهنم تزاحمی از غم و لبخند است . آن روزهایی که در مسیر مدرسه دست خواهران کوچک‌ترم را محکم توی دستم می‌گرفتم و بزرگتری ام را به رخشان می‌کشیدم؛ در مخیله ام نمی‌گنجید که روزی کنار شیشه‌های شکسته و دیوار فروریخته‌ی همان مدرسه نماز بخوانم. حالا غروب‌ها درست در همان کوچه‌ای که چند شب پیش خانه‌‌ی همسایه‌ها را بمباران کرده اند جمع می‌شویم. چادر خاکی شهیده را روی میز کوچکی پهن می‌کنیم و مهرهای تربت را کنار کیف سوخته‌اش می‌چینیم .وسط کوچه فرش می‌اندازیم و نماز جماعت می‌خوانیم .آسمان ،هر شب نم نم از راه می‌آید و در هوای ما بارانی می‌شود و نسیم در فراز " یا سیدتنا و مولاتنا..." با خنکایش داغ دلمان را تسلی می‌دهد. لطف خدا را ببین ... آن طرف جلسه می‌گذارند و با هزار تحلیل، تصمیم می‌گیرند خانه‌هایمان را بمباران کنند و لابد انتظار دارند ما هم مثل همه مردم دنیا بترسیم . این طرف ما محل اصابت بمب‌ها را زیارتگاه می‌کنیم و هر شب به آسمان شبانگاهش پناه می‌بریم. ما غیرقابل پیش‌بینی ترین مردم دنیا هستیم! بگو با آنکه میخواهد ببیند مردن مارا که ما تا لحظه ی موعود عمر جاودان داریم 🖋 فاطمه زاهدمقدم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
کار مهم‌تری داریم سال تحویل شده‌بود اما برخلاف هر سال اشک اولین مهمان قلبم بود بدون اینکه در بزند روی گونه ام سرازیر شد از پشت پرده اشک به تلوزیون خیره شده بودم جای خالی رهبر شهیدم قلبم را می فشرد در دلم غمی سنگین نشسته بود .. پسر کوچکم که کنارم نشسته بود آرام دستم را گرفت مامان عیدت مبارک با دستان کوچکش اشکهایم را پاک کرد بغلش کردم و بوسیدمش عزیز دلم عید تو هم مبارک با دستهای کوچکش به تلوزیون اشاره کرد با دیدن تصویر سید مجتبی آرامشی برقلبم نشست کسی که علمدار پدر شده بود در این وانفسای تزویرها ی دشمن تنها کسی که می توانست بهترین راهبردها را برای هدایت کشتی انقلاب به سمت نور داشته باشد مردی از تبار نور که می تواند تا قیام امام عصر امانت دار این پرچم باشد رهبر عزیزم در رکابت خواهیم ماند از جا بلند شدم باید سفره افطار را می‌ چیدم کار مهمتری داریم خیابان .... 🖋 نرگس مهرنوروزی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
این محله قد کشیده هفده هجده سال پیش جهازم را توی یک آپارتمان نقلی در یکی از خیابان‌های خاکی پردیسان چیدیم. آن روزها پردیسان سه چهارتا خیابان داشت و هفت هشت تا کوچه خاکی، مثل یک بچه سه چهارساله بود که تازه میخواست روی پای خودش بایستد، با کلاس‌های جورواجور گذاشتن و ساخت پاساژها و درمانگاه ‌ها و... تمرین بزرگ بودن می‌کرد. راستش دلم برنمی‌داشت کلاس زبان و آزمایش و خریدم در این محله باشد. حاضر بودم خودم را بچپانم توی اتوبوس و بروم داخل شهر کلاس زبان و اینجا نروم. گذشت و رسید به روزهایی که شهدای گمنام را چرخاندند در کوچه و خیابانش، هوایش عطری شد، آسمانش آبی و آفتابش داغ‌تر، استخوان هر شهیدی را که توی خاکش می‌کاشتند، انگار با یک میخ زمینش را محکم‌تر کرده باشند، جا پایش سفت شد و اصالت نشست در محله‌هایش... حالا از روزی که هواپیماها آسمانش را خراش انداخته‌اند و جگرگوشه‌هایش را پرپر کرده‌اند، پردیسان صاحب‌عزا شده، انگار در کوچه کوچه‌اش زنی نشسته، چادر انداخته روی سرش و نوحه عربی میخواند! از وقتی مقتل شهدای جنگ را دیده‌ام مهرش بدجور نشسته در دلم... پردیسان حالا دیگر قد کشیده و دستانش دارد میرسد به آسمان... 🖋 طاهره سادات ملکی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]