بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
#تو_چیکار_کردی؟
دشمنِ احمق
هنوز خیلی بهشان نزدیک نشده بودم که فهمیدم نگاهِ حاجخانم با لبخندی مادرانه رویم قفل شده. رفتم نزدیکتر. قبل از اینکه سـ از دهانم خارج شود، پیشدستی کرد و گفت سلام. لبهایم را کشیدم و گفتم: «سلام حاجخانم، این چند شب هر وقت از اینجا رد شدم دیدم با حاجآقا نشستین، اومدم یه عرض ادبی کنم. خدا قوتتون بده.» آقایی تیشرت پوش که ده قدم آنورتر، به دیوار تکیه داده بود، طوری که صدایش به من برسد گفت: «والا مامان و بابام همیشه ساعت هفت غروب میخوابن، عادتشونه، ولی از وقتی جنگ شده تا نصفِ شب، پرچم به دست همینجا میشینن.» حاج خانم و حاج آقا به هم نگاه کوتاهی کردند و خندیدند. پرسیدم: «اینطوری خسته نمیشین؟»
حاج آقا نگاهش را که به سنگفرشهای جلوی پایش دوخته بود بالا آورد: «چه خستگی؟ من از اولِ اولش پای کار انقلاب بودم، حتی وقتی امام خمینی اومد فیضیه هم بودم، توی همین کوچهها ساواک بارها دنبالم کرد، بهم تیراندازی هم کردن ولی توفیق شهادت نداشتم.» گفتم: «خدا انشاالله شما رو حفظ کنه.» سرش را برد پایین، نگاهش زیر پلکهایش قایم شد. انگار یاد چیزی افتاد. صدایش گرهدار شد و آرام گفت: «خدا با شهادت، آدم رو حفظ میکنه.»
چند ثانیهای محو جملهاش شدم. به احمق بودن دشمنانمان فکر کردم. با چه کسانی میجنگند؟ آدمهایی که شهادت را بقا میدانند؟ حاج خانم فلاسک را جابهجا کرد: «حاج علی جانباز جنگه، ولی خب حالا دیگه پیر شدیم، پاهامون درد میکنه، هی میریم بَرِ خیابون پرچم تکون میدیم دوباره میاییم میشینیم جلو در خونه»
نگاه و صدایشان خیلی به دلم نشست. دلم میخواست بیشتر کنارشان بمانم. ولی بچههایم مدام از توی ماشین صدایم میکردند. رفتم جلوتر. کمی خم شدم. گفتم: «حاجخانم نصیحتم کن.» لبخندِ روی صورتش هنوز بود. چادرش را کشید جلو، چوب پرچم را توی دستش تکان داد: «چی بگم؟ اهل نصیحت نیستم.» حاج علی سرش را چرخاند طرفمان: «یه چیزی بگو فاطمه خانم.» حاج خانم نگاهم کرد: «میخوای اینا رو جایی بنویسی؟ مردم میخونن؟» گفتم: «بله انشاءالله»
مکثی کرد و گفت: «نمیخوام حرف تکراری بزنم اما ما انقلاب رو دیدیم، هشت سال جنگ رو هم دیدیم، فقط دوتا چیز مارو نگه داشته و پیروز میکنه، یکیش اتحاده و یکی گوش به فرمان رهبر بودن. همین.»
و «همین» را خیلی محکم و مطمئن گفت...
🖋 آسیه کلایی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#تو_چیکار_کردی؟
از شگفتی این روزها
این جنگ هر لحظه برای ما شگفتی دارد.
شاید جز در این موقف، هرگز زنی را با چرخخیاطیاش، با بضاعت مزجاتش در حریم خیابان نمیدیدم.
زنی که دلش برای حاشیهی پرچمهای وطنش ریش بوده و بیمنت توانش را برای حفظ مرزها به کار بسته.
زن وطن است.
🖋 سیده عذرا موسوی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
هدایت شده از دختران تمدن ساز
🔻نشست بررسی جنگ رمضان ازنگاه بین الملل
👤باحضور: استاد حجت الاسلام والمسلمین قطرانی
🗓️زمان: جمعه ۱۸اردیبهشت ماه 🕒ساعت ۹/۳۰صبح
📍مکان: استان قم
🔗جهت ثبت نام به لینک زیرمراجعه کنید؛
https://survey.porsline.ir/s/AhMMT5fw
#بسیج_دانشجویی_استان_قم
------------------------------------------
🌍 @Bso_Kh_Qom
ایران از دید جهان
چند توییت کوتاه رو باهم ببینیم:⚠️🔥
🔺️ببینید شکست ترامپ و ترس پنتاگون از نبرد با نیروهای مسلح ایران چه بلایی بر سر براندازهایی که تا دیروز ترامپ را عمو خطاب می کردند و او را ناجی می دانستند آورده است.
1️⃣ هرلحظه منتظرم ترامـ..ـپ توییت بزنه:
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد.
2️⃣ بچه شیعه ۴۷ سال گفت آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند، ما باور نمیکردیم.
3️⃣ یارو با ارتش اول جهان جرات نکرد حمله زمینی کنه، حالا میخواد اسلحه برسونِ دست جوون ۱۷ ۱۸ ساله مردم که دوباره ببرنش به مسلخ.
4️⃣ از بخت ..ـ*ـمون همین بس که، سالهای سال آمریکا جهانخوار بود، به
ما که رسید گیاهخوار شد.
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#روایت_میدان
دلم برای وسایل خانهام تنگ شده بود (۱)
رانندههای کامیون رفیقتر از رانندههای اتوبوساند. سید یادم داده که وقتی راه را برایم باز میکنند، با روشن و خاموش کردن راهنماهایم ازشان تشکر کنم. اول راست، بلافاصله چپ.
از شهر داورزن *"کَمه"* خریدم. توی شیروان بهش میگویند *"ماست خشک"*. همان ماست چربیست که آبش حسابی گرفته شده. طعمش البته شبیه کشک است. مرد فروشنده پرسید برای چه کمه میخرم و خاطره ای از مادرش تعریف کرد که چطور با آن صبحانه درست میکرده. قهوه دوبل خوردیم که پرده ی خواب را بدرد و راه افتادیم.
نیمهشب همه خوابشان برد بجز سیدعلی. خودش را کشانده بود کنار صندلیام و از هر دری حرف می زد. توی صدایش، موضوعاتی که مطرح میکرد ترس را میخواندم. میترسید خوابم ببرد.
خودم هم میترسم. من از آنها نیستم که خودم متوجه خواب آلودگی و سنگینی پلکهایم شوم. از آن دستهام که چشمهایش را باز میکند و میبیند از راه بهدر شده و ته چاله است. هر چالهای!
بعد از سمنان سیدعلی هم خوابید و باران گرفت. دشت بود، باران بود، سکوت و من. رسیده بودم به ته پلیلیستم و تازه داشت آهنگهایی پخش میشد که دوستشان داشتم و خیلی وقت بود فضایی برای گوش کردنشان نداشتم.
وسایل را که بردیم بالا پیاز داغ کردم و کمهجوش پختم. دلم برای وسیلههای خانهمان تنگ شده بود. برای کارد آشپزخانه که انگار برای دستهای خودم ساخته شده. قابلمههام با خاطرهی غذاهایی که پختهام. کاسهها، قاشقها...
تا کمهجوش به قل قل بیفتد، فیروزه را حمام کردم. نان و کاسه و پیاز آماده کردیم و سفره آماده شد.
حالا نوبت خواب بود. بستن پلکهایی که ساعتها به زور قهوه باز نگه داشته بودیم و دیدن جاده پشت پلکهایمان.
بعد مغرب از پشت خانه صدا میآمد. تکبیر بود و صدای مردم که تکرار میکردند. محل اصابت موشک. مردم جمع شده بودند کنار خانهی همسایههای شهید و برنامه داشتند.
خانهی ما سالم است. فقط انگار حجم هوای زیادی از کانال کولر به داخل هجوم آورده، محافظ روی کانال کولر را کنده و با خودش خاک و خرده گچ پاشیده.
صدا را دنبال کردیم و رسیدیم به کوچهای که از در و دیوار زخم می بارید.
ادامه دارد...
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#روایت_میدان
دلم برای وسایل خانهام تنگ شده بود (۲)
میرسیم سر کوچه. سیدعلی همراهم آمده. تا چشمش به خرابی خانهها میافتد، یک مرتبه سراپا اضطراب میشود.
-اینجا کوچهی چندمه؟ ۲۱؟ قاسمی، دوستم کوچهی ۱۹ بود خونهشون!
اشک چشمش را میگیرد. باهم از جلوی مدرسهی انقلاب اسلامی رد میشویم که دیوارهای صورتیاش از خاک و موج انفجار خاکستری شده. ساختمانهای اطراف هیچکدام شیشه ندارند. صدای مداحی میآید و مردم کل کوچه را با پرچم ایران ایستادهاند به تماشا و سینه زنی. چند نفر از همسایهها با سینیهای خانگی حلوا و لقمه برای پذیرایی آورده اند. هیچ چیز رو به روی مدرسه نیست. یک زمین خالیست که وسطش پرچم ایران بزرگی نصب شده. چند نفر نیروی جهادی دارند با دست زمین را میکنند. خرده کاغذ و پارچهپاره بیرون میکشند.
مدرسه انقلاب داغدار دانشآموزش است. عکس دخترکوچولو را روی بنر زده اند به دیوار. روی دیوار مدرسه نوشتهای میخکوبم میکند: "محل کشف پیکر شهیده"خجالت میکشم. ذهنم تصویر پیکر شهید را آنجا میسازد. دلم چنگ میشود از دیدنش. از خلوتی سحرگاه ۷ فروردین که سکوتش با آوار شدن بمب یک تنی از هم پاشیده. چه کسی اولین نفر بالای سر شهدا رسیده؟
مردی با چند نفر همراه میآید، میایستد پشت سرمان. به زنهایی که همراهش هستند میگوید: پیکر دخترشون افتاده بود توی ساختمون کناری. یه دختر بچهی کوچولو هم رو هم توی ساختمون رو به رو پیدا کردیم.
پاهایم سست میشود. ادامه میدهد: اول فکر کردیم عروسک پیدا کردم. بعد دیدیم خون تازه داره. فهمیدیم دختر بچهست.
حجم خرابی ساختمان آنقدر زیاد بوده که بعد از کشف اجساد شهدا، زمین را صاف کردهاند. هیچ چیز از خانهی خانوادهی مهدی، صفرینوا و آن مهاجرین سوری که همسایه شان بوده، نمانده. از آشپزخانهی رقیهخانم، از کاردی که با آن پیاز پوست میگرفته، از دیگهای غذا و بشقابهای چلوخوری، از اتاقخوابها، از برس و گیرهی موی مائده صفرینوا... از زندگی هیچ نمانده.
همسایهها روی خرابهها موکت میاندازد، روضه میخوانند و محله گرم میشود. روی دیوار یکی از همسایه ها عکس شهدا را چسباندهاند. سیدعلی معین صفرینوا را میشناسد. میگوید با برادرش توی مدرسهی کریمه همکلاسی بوده. از خانوادهی صفرینوا پدر و مادر و پسر کوچکشان امین[همان که همکلاسی سیدعلی بوده] مجروح هستند.
سیدعلی بغضش میگیرد.
-من یهبار با امین دعوا کردم. الان پشیمونم.
تلفنم را در میآورم. به مادر قاسمی، همکلاسیاش پیام میدهم. خدا را شکر سالماند. آنشب خانه نبودهاند.
خرابیها پشت خانه است! دو خانهای که رو به روی خانهی شهداست، تقریبا غیرقابل سکونت اند. دیوار حیاط ریخته، پنجرهها از جا کنده شده و ترکشها تن دیوارها را سراسر زخمی کرده.
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
روز جمعه، روز صلوات🌱
حداقل هر نفر ۵۰۰ صلوات📿
به نیابت از رهبر شهیدمان
به نیت تعجیل فرج
پیروزی جبهه حــق
و نابودی دشمن...
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
ایران از دید جهان
چند توییت کوتاه رو باهم ببینیم:⚠️🔥
🔺️ اشتباه بزرگ؛ تاوان بزرگ
مجموعه از اظهارات رسانه ها و تحلیلگر های غربی درباره شکست آمریکا.
•هنرمند: پایگاه هنری رسا•
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف