•| #روایت_راه_ناتمام 📜✨
#قسمت_صفر
بسم الله الرحمن الرحیم
اسمها را که صدا میزدند، رضوان نگاهم کرد و گفت:«ح.جعفری تویی؟! من تو رو با سکوت و صدای آرومت از سفر پارسال یادمه!»
لبخندی زدم. اکثر بچهها همین نظر را داشتند. با فکری که به سرم زد، لبخندم پررنگتر شد...
هر کس زبانی دارد. زبانِ من و صدای بلند من، قلمام بود. میتوانستم با نوشتن حرفهایم را به گوش خیلیها برسانم!
همیشه آرزو داشتم سفر راهیان نور را روایت کنم؛ پس حالا هیزم ریختم پای جرقه کوچکی که در کنج مغزم زده بودند و تصمیم گرفتم بنویسم. از خود شهدا خواستم ارادهاش را به من بدهند و آینه روحم را پاک گردانند تا بازتابی شفافتر در قلمم داشته باشم...
بند کولهام را کمی جابجا کردم. همانطور که از بین اتوبوسها میگذشتم، نگاهم به اسم کاروان که جلوی اتوبوس نوشته بود افتاد؛ «راه ناتمام»
این سفر نام روایتش را با خود آورده...
✍🏻: ح.جعفری
•| @basijshdu 🌱✨
•| پرستو های خسته ای بودیم که از همنشینی با شهدا وجودمان آرام شد...🕊❤️🩹
#علقمه #راهیان_نور #روایت_سفر
#بسیج_دانشجویی #دانشگاه_شهاب_دانش
•| @basijshdu
•| طلائیه، اسم تو مثل یه ذکر رو لبامه. اینجا خاکش گرمه از نفس شهدا.
وقتی چشمامو میبندم، حس میکنم هنوز دارن کنارم راه میرن و نگاهم میکنن.
اینجا سکوتش پر از حرفه، انگار هر گوشهاش یه درس زندگی داره.
نسیم که میوزه، دلم میلرزه و یه اشک بیصدا میریزه.
طلائیه، تو برای من فقط یه اسم نیستی، یه حس مقدسی.📜❤️🩹
#طلائیه #راهیان_نور #روایت_سفر
#بسیج_دانشجویی #دانشگاه_شهاب_دانش
•| @basijshdu