هدایت شده از بسیج مهندسی | دانشگاه شیراز
📖 مجموعه دنبالهدار #پروفسور_محمود_حسابی؛ قسمت اول
وقتی پدر، پدر نبود 💔
«خانه را تخلیه کنید... خرجی هم قطع شده است!»
مادربزرگم، گوهرشاد خانم، زنی بود با چشمانی نافذ و قلبی به وسعت آسمان.
پدربزرگم، معزالسلطنه، از افراد سرشناس هیئت وزیران بود که برای پیشرفت شغلی، به عنوان سرکنسول به «شامات» ــ سوریه و لبنان امروزی ــ اعزام شد.
سفر یکسالهای که با قافلهای از اسب و قاطر و کجاوه آغاز شد، پر بود از خطر راهزنان و شبهای هراسناک در بیابانهای بیپایان.
اما پس از مدتی، پدربزرگم دل به ثروت و قدرت بیشتر بست.
او با زنی به نام «همدمالدوله» از خاندان قاجار ازدواج کرد تا به شاه نزدیکتر شود و شبهایش را در مهمانیهای اشرافی و مجالس قمار بگذراند.
همسر جدیدش شرطی گذاشت: برای رسیدن به مقام بالاتر، باید همسر و فرزندان اولش را رها کند و خرجی آنها را نیز قطع کند.
یک روز عصر، پیشکار خشن پدربزرگم درِ خانهی سفارت در بیروت را زد.
مادربزرگم، با همان وقار همیشگی، به استقبال رفت.
پیشکار با بیرحمی گفت:
«جناب سرکنسول دستور دادهاند که باید سفارت را ترک کنید. خرجی شما هم قطع شده است. ظرف یک هفته، اثاثیه را بیرون بگذارید!»
مادربزرگم آنقدر تحت فشار قرار گرفت که رنگ از رخسارش پرید.
نامه را با دستهای لرزان گرفت و خط شوهرش را شناخت.
درِ اتاق را بست و گریههای تلخش در فضا پیچید.
اما در میان آن همه اندوه، به محمود و محمد نگاه کرد و گفت:
«بچهها، نترسید... خدا هست!»
حاج علی، خدمتکار وفادار سفارت، که مردی همشهری و مهربان بود، آنها را به خانهی کوچک خود برد.
مادربزرگم برای تأمین نان شب، مجبور شد یکییکی جواهرات عروسیاش را بفروشد.
شبها، وقتی بچهها از گرسنگی بیدار میشدند، او دست به دعا برمیداشت و از خدا راهی میخواست.
تا اینکه یک شب، برای فروش آخرین تکهی طلا به سراغ صندوقچه رفت...
اما جای خالی آن، تمام وجودش را لرزاند.
نه پولی بود و نه طلایی.
فریادی کشید و روی زمین افتاد.
سکتهای شدید او را از ناحیهی کمر به پایین فلج کرد.
اما روح بزرگش هرگز شکسته نشد...
ادامه دارد... 📖
ــــــــــــــــــــــــــــ
📌 برگرفته از کتاب «استاد عشق»
✍️ به روایت ایرج حسابی (فرزند پروفسور حسابی)
بسیج مهندسی | @basijshu_eng