فوقش آدم يه شب تا صبح گریه میکنه
یه مدت آهنگ غمگین گوش میکنه
يه تايمى فكر ميكنه همه آدما دروغگو و دوروان
بعدش خوب ميشه دیگه،نه؟
من حتی سرد یا گرم بودن پاییزم برام مهم نیست من دلم بارون میخواد، دلم میخواد با صدای بارون بخوابم، دلم میخواد با صدای بارون بیدار شم، دلم گفتگوهای تو ماشینی زیر بارون با شیشههای بخار کرده میخواد، دلم قهوه خوردن و خیس شدن زیر بارون میخواد؛ من دلم فقط بارون میخواد.
نزار قبانی چقدر قشنگ میگه:
عشق وابسته به یکچیزه؛ «توجه». میگه: «اگه کسی بهت گفت دوستت دارم، ولی بهت توجه نکرد، بدون که دوستت نداره. ولی اگر کسی حواسش بهت بود، از غصهت غمگین شد، تو جمعها نتونست بهت بیتوجه باشه و همیشه پیگیرت بود، حتما دوستت داره.
من دلم میخواد یک بار که بخوام بشه، همون موقع که ذوقشو دارم بشه، همون وقتی که منتظرشم بشه، نه دیگه وقتی که بیخیالش شدم.
زیادی حرف زدن یه جور التماس کردنه،
زیادی توضیح دادن یه جور دفاع از خودته،
زیادی از خودت گفتن هم یه جور راضی نگه داشتن بقیه هست، لازم نیست تاییدشون رو بگیری، مدام مراقب احساساتشون باشی یا حواست باشه که چه برداشتی ازت میکنن،
با آدمایی باش که کنارشون میتونی خود واقعیِ خودت باشی.