دوستای واقعی توی مهمونیها پیدا نمیشن، اونارو میتونی تو اتاقهای بیمارستان، لحظات فروپاشی و دورانهای سخت و سکوت، کنارت ببینی.
فکر کنم گریه کردن در واقع همون خونیه که از روحمون جاری میشه و خب چون متعلق به روحه رنگ نداره.
یه روز میفهمی که چرا انقدر سخت بود فراموشت کنم، چون من فقط خودت رو دوست نداشتم، تمامِ چیزایی که میتونست بینمون اتفاق بیوفته رو هم دوست داشتم، تو هیچوقت مالِ من نبودی، ولی توی ذهنِ من؛ صدبار باهم زندگی کردیم. شاید برایِ همینه که هنوز دلم میگیره، من از یه آدمِ جدا نشدم؛ از یه آیندهای جدا شدم که هیچوقت فرصت نشد واقعی بشه.