روحش به پاییز تعلق داشت؛
به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به نم نم باران، و بوى خاک هاى خيس، به قهوه هاى گرم در صبح هاى سرد، به قدم زدن روى برگ هاى زرد زير باران، آرامش را مديون سكوت و شب بود؛ غرق مى شد در آبی نيمه شب آسمان؛ دنياى آدم هارا رها كرده بود و در كنج ساكتی از جهان خودش، لا به لاى خيابان هاى بارانى و قهوه، لابه لاى آواز شجريان و شعر، ماه را تماشا مى كرد. در خیابان قدم میزد و عطر زندگی را، نفس مى كشيد.
تارکوفسکی میگه:
تنها یک چیز میدانم و آن اینست که وقتی میخوابم دیگر معنای ترس را نمیدانم، معنای رنج را، معنای سعادت را، خوشا آن کس که به خوابی عمیق فرو رفته است! خواب سکوتیست که بهای هر چیز را میپردازد. ترازوئیست که وزن همه آدمیان در کفههایش یکسان است؛ فقیر و غنی و دارا و ندار، همه به یک اندازه.
او هیچوقت نگفت دلش گرفته.
فقط آرامتر حرف میزد،
کمتر میخندید
و بیشتر به پنجره نگاه میکرد.
بعضی غمها
اسم ندارند؛
فقط از طرز نگاه کردن آدم
میشود فهمیدشان.