eitaa logo
|بَطنُ دَرونْ|فَراتَر از ظاهِرْ
1هزار دنبال‌کننده
32 عکس
2 ویدیو
0 فایل
پاتوقِ اَهلِ بَطْن 🌱توسِعه فَردی با رویکَردِ دینی و اِلهی ✍️اینجا باید اهل خواندن باشی گرچه کوتاه ... ✅بَرای کُمَکْ به سِیْرِ تَکامُلِ جَهانِ دَرون و بُرونْ اِنِرژی مُثبَت ایجاد کُنیم...! 👈 ارتباط با ما 👇 @MR_hakim
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍ خِیلی از روایتِ عَقَبیم... پوزش🙏
بَرداشتتون از روایت رو برام میگید؟ ❓بنظرتون چرا بعد از دهه اول محرم ، باز هم روایت رو در کانال ادامه دادیم؟ 🍃اینجا نظرتون رو بگید 👈 @MR_hakim @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 گامْ به گامْ با کارِوانِ کَربلا 7⃣4⃣ 🔻وَقایِع بَعد از کَربَلا ( وقایع شام ) 🟥 صبح پنجم ماه صفر، وقتي همه بيدار ميشن، ميبينن رقيه كوچولو نيست ❗️بانو زينب و سكينه و ام كلثوم و رباب و فاطمه ميدَون بيرون... انتهاي حياط ميبينن رقيه روي خاك نشسته و گريه ميكنه و باز داره بهونه ي بابا رو ميگيره 😔 🍃بانو بغلش مي كنه و بعد از نوازش كردنش برش مي گردونه داخل... 🔸نزديك ظهر، عمه رقيه رو ميبره تو حياط و رقيه وقتي ميبينه مردم درحال رفت وآمد هستن ، از عمه ميپرسه اينا كجا ميرن و بانو در جواب ميگه ميرن خونه هاشون و رقيه باز مي پرسه كه پس چرا ما اينجا تو خرابه هستيم و بابا هم پيشمون نيست و عمه جواب ميده خونه ما مدينه اس ، اما رقيه قانع نميشه و باز بابا رو شروع ميكنه صدا زدن و اينبار ناله اش شديدتر ميشه، جوري كه تا غروب ديگه آروم نميگيره و در اون حال ، مردم جمع ميشن و به گريه هاي رقيه نگاه ميكنن...😢 🔺غروب خبر بي تابيِ رقيه به يزيد ميرسه و دستور ميده سر پدر رو ببرن پيش دختر كوچولوش...😳 ◾️وسط حياط رقيه نشسته و يه سيني بزرگ رو ميذارن جلوش كه يه پارچه روشه....❗️پارچه رو رقيه آروم برميداره....واي خداي من ....موهاي ناز باباش كه هميشه شونه ميكرد، معلوم ميشه 😭 بعد صورت باباش رو از نزديك ميبينه كه گوشه پيشونيش شكسته... 🔹اول آروم سر بابا رو ميبوسه و بعد دراز ميكشه و صورتش رو ميچسبونه به صورت بابا و چشماشو ميبنده....😭كسي جرات نميكنه نزديكش بشه و فقط همه با فاصله دورش جمع شدن و آروم آروم اشك ميريزن....حتي اشك چند سرباز و مردمي كه از بيرون دارن تماشا ميكنن هم در اومده...رقيه تكون نميخوره....انگار به خواب عميقي فرو رفته... يه ساعت بعد عمه رقيه رو بيدار ميكنه و رقيه سر رو دوباره ميگيره تو بغلش و از خودش جدا نميكنه ....بدستور عمه همه دور رقيه رو خالي ميكنن و با فاصله بيشتري دورش مي ايستن .... 🕦ساعت يازده و نيم شبه و رقيه بدون اينكه حتي يه كم آب بخوره ، سر رو گرفته تو بغلش و با بابا حرف ميزنه و گاهي گريه ميكنه و گاهي با خنده دستاشو ميبره لاي موهاي بابا و با دست شونه ميكنه.....رباب نزديك ميشه و از اينكه رنگ بصورت بچه نمونده بشدت ميترسه و عمه رو صدا ميكنه....اما عمه هم كاري از پيش نميبره و رقيه باز داره با باباش درد دل ميكنه... 🔻ساعت يك شب ميشه ،رقيه اينبار دراز ميكشه و سر بابا روميذاره روي بازوش و دست ديگرش رو مياندازه دور سر باباش و ميخوابه....يه خواب ناز وآروم.... مدت كوتاهي ميگذره و از اينكه دختر كوچولو حتي یه تكون هم نميخوره! بانو زينب و رباب و بقيه ترس برشون ميداره ....براي همين بانو نزديك ميشه ...واي خداي من ....هر چي رقيه رو تكون ميده از جاش بلند نميشه😢برش مي گردونه و ميبينه رقيه كوچولو با يه لبخند ناز به خواب ابدي فرو رفته.....زينب فرياد كنان مي زنه توي سرش و بچه رو از باباش جدا ميكنه و ميگيره تو بغلش ....اما بچه انگار سالهاست كه از دنيا رفته...شيون اسرا و حتي بعضي سربازها بلند ميشه و بچه رو ميارن توي اتاق و سر رو هم وقتي همه زيارت كردن ، از اونجا ميبرن...😭😭 @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👈 پَسْ کَسی کِه می‌خواه‍َد دَر زِندگی دوبارِه مُتِولد شَوَد بایَد اِنْتخابی کُنَد که هَم جِسْمَش و هَم روحَش دَر آن لَحاظْ و آرامِش پِیدا کُنند ، بِخُصوصْ روحَشْ . @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖐وقتی مَن دستم را بالا می آورم این دست مرا چه کسی بالا می آورد❓ معلوم است که خودِ من این کار را میکنم😄 ولی اگر من بمیرم😢 نمیتوانم دستم را بالا بیاورم چون «مَن پس از مرگم به بدنم احاطه ندارم به همین خاطر این بَدن حرکت ندارد . 👈 پس انسان زنده به کسی می گویند که بتواند بدنش را در اختیار خودش بگیرد💪 @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا