هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
مریم از رفتار یاسین از شرم لپ هایش گل انداخت سرش را پایین انداخت و با خجالت لب زد:چشم.
و یاسین توی دلش قربان صدقه حرکات مریم میرفت :قربون شرم و حیات بشم من الهییی. ای خداااا
هنوز تو شوک رفتارش بودم که یهو در باز شد و فاطی اومد داخل از همون اول یه بند شروع کرد سیم جین کردن .
_چی کارت داشت ؟؟
_برای چی گفت من برم ؟؟
_چرا سرخ شدی مگه چی بهت گفت ؟؟؟
یهو گفتم : اا بس کن یکی یکی هیچی کار خاصی نکردیم نترس .
+اینهمه حرف زدید میگی کاریت نداشت؟؟
_بابا بهم گفت.....
💗ادامه رمان در چنل زیر😛
https://eitaa.com/joinchat/2310144877C362f44dc54
[تیکه ای از رمان سردسته🔥]
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
_ ااااا مریم بچم کو ؟؟
+کدوم بچه ؟؟
_مریم بچه بازی در نیار بچه کجاست.
+چرا به من توجه نمیکنی فقط بچه بچه خب منم زنتم یاسین .
_اا پس خانمم توجه میخواد .....
بعد با کاری که کرد .😳🙈
ادامش چنل زیر :
https://eitaa.com/joinchat/2310144877C362f44dc54
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 24 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا