هدایت شده از محمدمهدی دانش
اینهمه همسایه.
میشه فـور کنید 4 نفر بیاد اینجا؟ :)
هر آدمی، به دنیا آمده تا هدفی مشخصی را دنبال کند و من، لحظهای بعد از تو، گویا اهدافم را میان شلوغی آن کافهی کمنور، گم کردم. '✨🙂'
چطوری میشه
من دلتنگ بغلی میشم ک تا حالا نداشتم!!
و این دلتنگی داره منو عذاب میده...
دلتنگی که زمان و مکان نمیشناسد. یک دفعه میاید و تنگ گلویت میچسبد.
هر چقدر هم که آب بخوری، پایین نمیرود.
شاید وسط یک کوچه، با دیوارهای بلند؛
شاید وسط خیابان، وقتی ویترین مغازهها را نگاه میکنی؛
شاید بین یک آهنگ، همان قسمت که بهخاطر گوش دادنش تمام آهنگ را منتظر میمانی؛
شاید هم...
وقتی میآید، دلتنگی را میگویم، همه میروند. دنیا پیش چشمانت تار میشود و با همان تاری چشم، به دنبال او میگردی.
وقتی میآید، از همهچیز فارغت میکند.
یه افسانه هست که میگه:
«اگه توو زندگی الانت یکیو دیدی و به دلت نشست، و فکر کردی یه چیزی توو وجودش هست که با بقیه فرق داره، جوری که انگار سالهاست میشناسیش؛ درواقع توو زندگی قبلیت، اون آدم یکی از عزیزترین آدمهای زندگیت بوده.»