داشتم از مهمونی برمیگشتم، حس کردم یه چیزی تو دستم اضافی هستش.
کنترل تلویزیونشون بود ؛))😂😂🤣🤣
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩
پسرعمم ابروهاشو برداشته موهاشم رنگ کرده براش که رفتيم خاستگاری پدره عروس یه نگاهی بهش كرد گفت اینطوری زشته شما بريد ما بيايم خاستگاری😂😂
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩
دختره میگفت پنج صبح بیدار میشم دو ساعت ارایش میکنم هفت میزنم بیرون
اونوقت من هفت میزنم بیرون هفت و ده دقیقه بیدار میشم.
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩
زنگ زدم به فست فودی گفتم بیرون بر دارید؟
گفت بله
گفتم یه دونه بفرستید یه هفتست خونم، ببره منو بیرون😂😂😢😅
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمندی مغروری به او رسید و با تکبر گفت:
بکار، که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم 😂😂
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩
با بابام بحثم شد، میگه مگه تو واسم چیکار کردی؟
مرد مؤمن تو بابای منی، تو باید یکاری واسم میکردی
😂😂😂😅😅
•‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ⇨ 𝕓𝕒𝕪𝕞𝕒𝕩