هدایت شده از پوکی ^᪲᪲᪲
📪 پیام جدید
میشه لینک پیامهایذخیرهشده ای که اسمشو اینجا https://eitaa.com/Pooky0/5797 نوشتی، بدی؟
.
.
بله حتما
https://eitaa.com/zakhireshodeh
📪 پیام جدید
میگم پوکی..
اربعین میرید؟
.
.
نمیتونم قطعی بگم ولی شاید
(کاش حتما باشه)
📪 پیام جدید
یه متن نوشتم الان، ولی روم نمیشه از کسی نظر بخوام، یعنی برای همه ی نوشته ها و نقاشیام اینطوریم، احساس میکنم خیلی خوب نیستن
.
.
به نظر من نوشتن و نقاشی کردن به هیچوجه بازخورد نمیخواد، چون خودت باید بهشون افتخار کنی و راضی باشی💗 اما اگه دوست داشتی متن یا نقاشیت رو برام بفرست^ ^
📪 پیام جدید
غم، چنگ انداخته بود و چسبیده بود گوشهی جانش. دلش انقدر تنگ شده بود که دیگر جایی برای همان خوشحالی های کوچک هم نداشت. مزهی تلخ قهوهی چشمانش هنوز زیر زبانش بود. لبخند که میزد؛ کنار لبش که چین میافتاد؛ قند و نبات بود که در دلش آب میکردند. هربار که چشمش به ماه میافتاد؛ چهرهی اورا مجسم میکرد. شانه که به دست میگرفت؛ گم میشد لابلای تار و پود موهای فر دخترک. هربار که در فنجان قهوهی چشمانش غرق میشد؛ دخترک نجاتش میداد. حالا در سیلی از عشق غرق شده بود؛ اما موفرفری قصهٔ ما اورا به یاد نداشت.(نمیدونم خوب شده یا نه،غم امشب وادارم کرد به نوشتنش)
.
.
وای خدا اینجارو😭 :ㅇ
خیلی خوب احساساتتو تو کاغذ پیاده کردی. به خصوص تصویرسازی با قهوه و چشماش خیلی قشنگ بود. چقدر این قسمت که گفتی «غم، چنگ انداخته بود و چسبیده بود گوشهی جانش»قوی بود، یا اون قسمت که «مزهی تلخ قهوهی چشمانش هنوز زیر زبانش بود»چقدر حس رو منتقل میکرد😭⭐️
توصیف اون حس قشنگ« لبخند و چین کنار لبش» و «قند و نبات بود که در دلش از میکردند» خیلی شاعرانه و زیبا بودㅠㅠ✨