چؤن ندارم با خلایق الفتى
خلق پندارند کہ ما دیوانه ایم
دل من کودکی سبك سر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
اوکه میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد ؟
خانه دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار ، آسمان مکثی کرد . رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت ؛ کوچه باغی است که از خواب خدا
سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است . میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد . پس به سمت گل تنهایی می پیچی ؛ دو قدم مانده به گل . پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا ، خشخشی میشنوی :
کودکی می بینی ؛ رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانهٔ نور .
و از او می پرسي خانه دوست کجاست؟